گلفروش...
"آقا گل بخرید."
صورتش معصومتر از آنی است که بخواهم خواسته اش را رد کنم.
دستهایش از رنج هفتاد ساله نشسته بر ۱۰-۱۲ سال زندگیش حکایت دارد..موهایش در هم.لباس هایش کهنه.لبخندش امابا همه غمی که پشتش پنهان شده به دنیایی می ارزد.
ساعت دیجیتالی ۸۹ ثانیه تا سبز شدن فاصله دارد و من ۸۹ ثانیه با دلسوزنده ترین صحنه ی دنیا با صادقانه ترین با نیازی به وسعت دریا..با دخترکی معصوم باید سر کنم...
اسمش را می پرسم..یا سمن و چه اسم گل پسندی..نگاه به مریم ها می کنم به رزهای قرمز...به دستهایش..به دمپایی هایش به موهای زرد نیمه وحشی اش...به بهتی که در مقابل یک مرد که پشت فرمان هاج و واج او را در طیران بین زندگی و معیشت میبند او را نظاره میکند ...
نگاه میکنم به ماشینی که ردست بین من و او دو دختر با گیسوهای بافته با پدر و مادری شیک و البته محترم نشسته اند و با خرس پشت صندلی عقب بازی میکنند...
این زشتی و زیبایی های شهر ماست ..این کودکان کار هستند که باید همه جور انگ و ننگی از جمله اینها مواد می فروشند اینها فیلم بازی میکنند اینها ...اینها...اینها...
گل هایش را محکم گرفته ...دسته ای از گلهایش را میخرم...حالا ساعت ۲۰ثانیه تا سبز شدن را نشان میدهد و من می مانم این دخترک تا کی باید پشت چراغ قرمز زندگی سر کند؟
یاد خداحافظی یک وبلاگ نویس افتادم و آخرین خواهش او که :"مبادا شیشه را روی دختران گلفروش بالا بکشید."
پی نوشت :
شب خواب دیدم گل خریده ام...
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .