شراب...
صلات ظهر می گویند...
و من سجاده ام را به خمی از می فروخته ام...
اینک ...
شراب در دست...
گریزان از محراب ...
مست...
لایعقل...
آمین می گویم ...
به اجابت دعای مستی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۸۹ ساعت 10:41 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .