و خدایی که در این نزدیکی است...
به دو علت بیدار مانده ام
یک : تو نیستی و غمت با من...هوای عهد کهن دارد
دو : تصور اینکه مادر قلبش را به تیغ جراح بسپارد و هزار آیا و اما و اگر دیگر بعد از آن.
دو هفته پیش مادر حالش بهم می خورد.بیمارستان می برندش.همان جا - خوشبختانه همانجا- ظاهرا سکته می کند اما چون دکتر ها و پرستارها بوده اند بر می گردد...به همین راحتی
و حالا از تو ای خدایی که در این نزدیکی ها هستی دلم می خواهد میان آرزوهای بزرگ ما و معجزه های میان دستانت یکی را برای مادرم رو کنی و از این عمل سخت جراحی که بااااید تن به آن بسپارد بسلامت بیرونش آوری.
ای خدایی که در این نزدیکی هستی یک معجزه ی کوچک برای آرزوهای بزرگ ما برای تو مثل آب خوردن است.
پی نوشت :
هیج.....
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 1:3 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .