به دو علت بیدار مانده ام

یک : تو نیستی و غمت با من...هوای عهد کهن  دارد

دو  : تصور اینکه مادر قلبش را به تیغ جراح بسپارد و هزار آیا و اما و اگر دیگر بعد از آن.

دو هفته پیش مادر حالش بهم می خورد.بیمارستان می برندش.همان جا - خوشبختانه همانجا- ظاهرا سکته می کند اما چون دکتر ها و پرستارها بوده اند بر می گردد...به همین راحتی

و حالا از تو ای خدایی که در این نزدیکی ها هستی دلم می خواهد میان آرزوهای بزرگ ما و معجزه های میان دستانت یکی را برای مادرم رو کنی و از این عمل سخت جراحی که بااااید تن به آن بسپارد بسلامت بیرونش آوری.

ای خدایی که در این نزدیکی هستی یک معجزه ی کوچک برای آرزوهای بزرگ ما برای تو مثل آب خوردن است.


پی نوشت :

هیج.....