فرزندم امروز تو سیزده سال تمام از تولدت گذشت . اگر زایش کلماتی که  در اعماق جانت جا خوش کرده اند بر سطور کاغذ یا بر صفحه ی مونیتور تولد نباشد پس چه خواهد بود.

مگر احساس آدمی و حرفهایش که در دایره ی جانش چون جنینی صامت در دوران اندیشه و دل با بند ناف احساس به وجودت گره خورده اند چه فرقی با فرزند خونی ات دارند که فرزند نباشند؟

 فرزندم امروز دقیقا همین پنجم دی ماه سییزده سال قبل تو پس از چند سقط جنین بیهوده ناگاه در بطن اندیشه ام جان گرفتی و جاری شدی و هر روز و هر شب بی آنکه بدانی و بدانم حاصل اندیشه ی من در دوران قلم و تق تق دکمه های کی بورد شدی و شدی محرم راز و مرهم زخم.

چه آدمها که آمدند و رفتند و چه سالها که خوش رفتی و در جانم نوا کردی. امروز تو وارد چهاردهمین سال تولدت خواهی شد.مرا همین بس که پناه روزها و شبهای زیادی برای هم بودیم و با هم رشد کردیم گاه خندیدیم و گاه شکوه سر دادیم و اما آنچه از ایام باقی ماند این بود که زمان می گذرد آدمها می گذرند و آنچه می ماند نامی است و یادی و خاطره ای .

 چه آدمها که با تولد تو به زندگی من آمدند و دوستهای قدیمی شدند و چه آدمها که رفتند و جز آتشی در منزل نماند.اینک من به تو همانند دیواری که روزی نوشته های قدیمی عابران و زاِران مانده بر کاروان قدیمی مانده است مینگرم و گاه در ورای انذیشه و رویایم به جستجوی گم شدگانی می گردم که روزی همانند یک رهگذر زیر سایه سار این درخت روییده در کویر لختی آسودند و خستگی از تنشان رفت و رفتند و گاه ماندند و هنوز دلشدگانند.

قدومت به سپیدی برفهای دی ماهی که تو از میان واژه ها روییدی بنفشه وار باد....