ترانه...

 

مدت مدیدی بود که دلتنگ بودم  

و تصور بیداری از اوهام ممکن نبود ..

اما صدایت همانی بود که جستجویش می کردم   

و آرزوی اینکه پیش از آنکه درنگ کنی ...

دوستم داشته باشی ...

همچون لغزیدن انگشتان میان شکاف سنگهای سخت ...

عشق به نرمی زیر پوستم خزید ...

با نهایت سماجت و قدرت ...

و اینک دیگر آرامش از وجودم رخت بربسته است ...

ساعتهای با تو بودن گذرا همچون ثانیه ها است ..

و روزهای دوری از تو به اندازه سالها ...

چه کسی به عشقم طعم عذاب بخشید ...

آنها که ورای تصورم ، جسمم را پریشان کردند ...

تو در وجودم در آمیخته ای  ... همچون نوری در تاریکی ...

برای عشقت زیستم و اینک زمان مرگم فرا رسیده ...

و من تنها دلخوش به نوازش سایه تو هستم ...

آه ! ...  اگر سرنوشتت را برای همیشه به من گره می زدی ...


عمو آزانسی...

سخت است عمو آزانسی باشی و یک باره به دو تا بجه ی قدو نیم قدی که بهشون دل بستی و باندازه ی یک دنیا دوستت دارند لااقل تا خدا می داند کی؟ دسترسی نداشته باشی.

این روزهای اردیبهشت وقتی پسرک بارها و بارها به او گفت :شما خیلی مهربان هستید و یا آن دخترک که انگشتش را برای جلب توجه به گردن یا پهلوهایش میفشرد برای عمو ازانسی روزهای دیگری بود.

روزهایی که شده بود همه کس آن دو بچه که معصومیتشان باندازه ی همه تاکسی سرویس ها ی دنیا می ارزید...

با آن دو مسافر که مهمان کویر بودند در دنیایی که باندازه ی وسعت چشمهای معصومشان غرق شده بودند.

مهمانهایی که او را یاد آن مرد پیرهن مغز پسته ای انداخت وقتی شاید چهل سال پیش  بر شانه اش گذاشت و از میان ازدحام زائران حرم رضوی به ضریح رساند و من دیگر ندیدش..دیگر نخواهد دیدش..و چقدر سخت است از یکی خاطره ای داشته باشی و نداانی در کدام سوی این دنیا است و اصلا هست؟؟نیست؟؟؟؟؟

عمو آزانسی حال دیگری داشت وقتی بچه ها همه امیدشان به او بود به او که شده بود پناه امن آن روزهای بهاری شان..

روزهایی که باید تا عمر داشتند در خاطرشان میماند و همه اضطراب این مرد شده بود که نکند میان خواسته های خودش و خواهش های بچه ها خودخواهی اش گل کند

دلش برای آن دخترک چشم روشن با و آن پسرک با مزه های مشکی اش تنگ شده.چقدر در آن شبی که جست و خیز دوتایی شان را روی سرسره های بادی بدفت می نگریست محو خنده های کودکانه شان بود که نکند به این دو مهمان بد بگذرد...

چقدر سخت است عمو آزانسی بودن و دل بستن به دو کودکی که اجبار روزگار تو را که به معصومیتشان دل بسته ای را نه ببینی نه بشنوی...

کاش میشد لااقل هر وقت دلش برای این دو تنگ میشد بی هیچ دغدغه ای نشانی از کلامشان می یافت..براشان شعر می خواند...به دنیای کودکی شان سر میکشید ...در رویاهاشان شریک میشدی.دل به خاطراتشان می بست..از خاطرات کودکی اش برایشانی میگفت...

عمو آزانسی مردی  بود پنجاه ساله معلم بازنشسته که به اجبار روزگار باید مسافر کشی می کرد..هتل می گرفت...غذا می خرید..و ماهی دویست هزار تومان قسط این ماشین را میپرداخت و هرروز تا شباهنگام برای تهیه جهیزیه دخترش کار میکرد و این مرد چقدر غرق این نقش در زندگی اش شده بود و این بچه ها چه الفتی داشتند با این مرد مهربان

====

نگاه مرد مهربان میان گلهای محمدی بود.عطر گل پیچیده بود.باغ جور دیگری بود. رویای کودکانه ای جاری میشد.

مرد کم کم دل می بست به نگاه دخترک به خواهش های پسرک...داستان زندگی جاری میشد میان دل...میان دل بستن ..میان تقدیری که چگونه این دو کودک را بر سر راهش گذاشت...

فردا را نمی دانست...شاید فردا در نگاه آن پسرک با نگاههای کنجکاوش "عمو آزانسی" تنها باندازه ی خاطره ای مثل آن مرد پیرهن مغز پسته ای مشهد جاداشته باشد.اما بی تردید دل آن مرد از عصر همان روزی که دو کودک را روی صندلی های اتوبوس بوسید و بغضش را فرو خورد برای آن دختر و پسر تنگ شد...

عمو آزانسی خاطره ای شد مثل هزاران خاطره ای که در ذهن کودکانه تنها هاله ای می شود و گاه که پرده ی پندار کنار میرود یا نامی از شهری می اید بیدرنگ یاد آن روزهایی می افتند که با عمو ازانسی از صبح تا شام با هم بدنبال یک تکه از خوشبختی بودند...

دنیای کودکانه ی آن دو کودک هرگز عمو آزانسی را فراموش نخواهد کرد..دنیایی که مثل دنیای آدم بزرگها هیچ انتظاری ندارد و همه چیز در حجم کوچک اسباب بازیهای رنگی جا می گیرد.

دنیایی که از دریچه ی نان و کاسبی به کسی نگاه نمیکند ..دنیای حسنک کجایی؟دنیای ماهی سیاه کوچولو...دنیای مدادرنگی های دورازده تایی..دنیای ساده ی بادبادک بازی..دنیای خنکای بازار مسگرهای کاشان..دنیای گلهای صوررتی محمدی..دنیای مزار سهراب و صدای پای آب..دنیای دویدن در کوچه های کاهگلی ابیانه..دنیای خانه ادم کوتوله هایی که هرگز نبوده اند..دنیای کلون های در..دنیای سایه ی یک درخت..دنیای الاغ سواری..دنیای دیزی و بربری...دنیای خانه ای که شده بود یک سوئیت یک مهمان پذیر..

دنیای شبهای قایمکی..دنیای دلهره های شیرین...دنیای بوسه های قشنگ. دنیای عهد و پیمان های شبانه...

دنیای صبح ها و نان سنگک گرم...دنیای از دریچه ی قفل اتاق مجاور را نگاه کردن...دنیای بی دوز وکلک..

دنیای مردی که بابالنگ دراز بود...دنیای پیچک ها و اقاقی ها...دنیای عاشقانه نگاه کردنها...دنیای دل تپیدنها ..اشکها...دنیای دل بستن ها ...

دنیای یک فلش به سمت شمال یک فلش به سمت جنوب...

دنیای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند..دنیای شعرهای سهراب...

دنیای دل تنگ شده عمو آزانسی وقتی این نوشته ها را از پشت پرده ی اشک می نوشت...

دنیای عاشقانه ی زیبا با همه دل تنگی هایش...دنیای کودکانه ...دنیای دلتنگی های زیبا..

دنیای باران که روزی به حتم زاده خواهد شد...

دنیای دریا دنیای صدف دنیای کویر دنیای کبوتران عاشق....

====

پی نوشت :

1-هرگز فکرش را هم نمی کردم ...

2- کاش میشد خاطرات روزهای خوب را دوباره و صدباره و هزار باره مرور کرد

3- دلم برای هر دوتایی تان تنگ شده است..کاش فراموشم نکنید ...کاش از ذهنتان بیرون نروم...کاش یکی قصه ی مرا گاه و بیگاه برای شما بگوید

4- دلم از فراموش شدن می ترسد حتی اگر بدست شما دو کودک باشد

5- برای هر دوی شما یهترین ها را آرزو دارم کاش عمرم قد بدهد و خوشبختی تان را ببینم...کاش در عروسی تان باشم...

6- خوشبخت باشید.

7- اگر کم گذاشتم ببخشید

8-.........امان از نقطه چین ها که غوغا می کند

عمو ازانسی





آنچه بود...

ترانه ی بسیار زیبا از نانسی عجرم

http://www.4shared.com/get/8nnoE1-k/020_nancy_ajram-elli_kan.html

...

اللی کان

آنچه بود

اللی کان من قبلک انت
آنچه بود پیش از تو بود

و انت مش جنبی
وقتی تو با من نبودی

مکنتش عایشة فیه
در واقع من زندگی نمی کردم

و اللی حیکون بعدک انت
و این پس از تو خواهد بود

لو مکنتش انت فیه
اگر با من نباشی

یا ریتنی اموت قبلیه
آروز می کنم همان لحظه بمیرم

انت عارف حبک انت عمللی ایه
تو می دانی عشقت با من چه می کند

شفت دنیا احلى من اللی حلمت بیه
دنیای را تجربه کردم که از رویای من زیباتر بود

مابقیتش عارفة انا اتودلت من النهارده
حتی نمی دانستم که امروز به دنیا آمده ام

و الا انا لو عشت قبلک عشت لیه
اگر پیش از تو وقتی به دنیا آمدم زندگی کردم

احلى حاجة فی عمری حصلت
زیباترین اتفاق زندگی من رخ داد

لما جیت و قلت لی بتحبنی
وقتی آمدی و گفتی دوستم داری

قولی ایه حاتمنى تانی
من فقط می دانم چه چیزی مرا به تو وابسته کرده است

بعد حبک یا حبیبی
پس از عشق تو عزیزم

ایه حیهمنی
به امید این که تو دوست داشته باشی