نازنین
شب بخیر نازنین جانا....
گاهی وقتها تنها دلیلی که میتونم بگم یعنی قانع بشم خدا عادل هست این هست که :
« تو رو بی دغدغه در آغوش بگیرم...»
شاید دنیای دیگری باشد یا نباشد اما اگر دنیای دیگری بی تو باشد حتما عادلانه نیست....زیاد وقتی است آدم هر روز لاینقطع یکی را بخواهد...
شانزده ساله بودم و این آهنگ را از رادیوی کویت ضبط کرده بودم..شانزده ساله بودم یک عصر سرد پاییزی بود هنوز درختها بودند و دشت و هنوز آسمان را صدای پرستوها در میکرد
شانزده ساله بودم و عشق در دلم زبانه میکشید مثل هر شانزده ساله ی دیگری
شانزده ساله بودم و نمی دانستم تقدیر چه با من خواهد کرد...بیخود نیست سالهای نیمه ی اول دهه شصت را بیشتر میخواهم...غروب های سردی که از دبیرستان بسمت خانه میآمدم...اما کاش هرگز هرگز اضطراب درس ها و کتابها را نداشتم ..کاش هیچکس دنیای زیبای دبیرستان را فدای تحکم دبیرستان نکند
شانزده ساله بودم ..شانزده ساله و پاییز اومد اونور پرچین باغ