آرزویم همه این است کبوتر باشم...

مضان با نواي ربنا آمده است.ربنا براي رمضان همه چيز است لااقل براي من همه چيز است.سحرهاي سحر انگيزتابستان.آن روزهاي زيباآن شبهاي رويايي كه آسمان دل انگيز كوير بي دريغ هر چه ستاره داشت به پاي ما مي ريخت.

بام خانه پر از پولك هاي نقره اي بود.پر از روياي چيدن ستاره اي و پر از ستاره هايي كه مي چيديم و زير بالش مي گذاشتيم.

بام هاي كاهگلي با قوس ها و ضربي ها و اندود كاه و گل وقتي خنكاي آبي مي خورد و رختخواب هامان را ميگسترانيديم.

سحر بانگ بر ميزد.آواي دعاي سحر:"و هل يرحم الضعيف الا القوي؟" و تو مي يافتي كه در بلنداي بلندترين كهكشان حتي فراتر از راه شيري جايي رفيع تر از هر تخيل و تصوري دستي به غايت قوي همه كادنات را در سيطره خود دارد.

باد پنجه مي انداخت در گيسوي درختان باغهاي مجاور و بوسه ميزد بر رخ چينه ها..

خنكاي نسيم به تن درختان انجير ميخورد.

سحرهاي ماه رمضان انگار كه آتش دوزخ خاموش مي شد و خدا دستان مهربانش را به گونه هاي بندگان ميكشيد.دشت درهيبت  شب بي صدا ميگشت .گاه بانگ مرغي يا صداي زنجره اي .. و اين آغاز سحر بود...

پله هاي باريك  و تاريك بام را به مقصد حياط پايين مي امديم...

دست در زلال آبي حوض مي انداختيم ...ماه خفته در بستر حوض بيدار ميشد در هياهوي ما .عكس ماه ازآن وسط به كناره ها لب پاشوره ميرفت و گهواره وار پيچ و تاب مي خورد.

گاه سخاوت بوته هاي رز دانه اي از خوشه هاي رسيده ي انگور به آب مي انداخت و دست ما در طلبش و شهد شيرينش را به كام جان در آن تاريكي خود حكايتي داشت....

سحر را با اندكي خوراكي ،چاي و آب.....

از همان ابتداي سحر قالي بافها به كار مشغول ميشدند تا توانشان تاب ساعتها روزه داري داشته باشد و رج رج ببافند تا به شام روزه داران برسند.تا به گرماي گزنده ي ظهر نرسيده و قوت دستهاشان تمام نشده كارشان تكمام شود.

عصرهاي تابستان گرماي كشنده و لبهاي خشك و دهان هاي تفتيده را بر مي داشتيم و به سرداب ها پناه مي برديم.

بسته به بزرگي خانه تعداد پله ها هم كم وزياد بود گاه تا سي و چهل(و من بيشتر را ياد ندارم) آن پايين خنكاي نسيمي كه از تن بادگيرها بدرون سرداب مي آمد و گاه با برخو.رد به خطايي **هايي كه آب پاشي شده بودند و عبور از گليم ها و ن.اختن آواي خنك برجان ، كم كم خواب را به چشمان بي رمق مي انداخت.

سكوتي در خنكاي سرداب ها مي پيچيد.

بندگان روزه دار سربالايي عصرهاي داغ را چنين مي گذراندند تا به پرچين هاي پر از لطافت اذان برسند.

رخوت گرسنگي و تشنگي و نشئه ي خواب را با وضويي در آب زلال حوض از تن و روان مي زدوديم.

خورشيد خسته از تابش بي رحمانه به كوههاي مغرب فرو ميرفت از دشت ما در اين سوي كوير مي تاخت به بيستون به مغرب..به كوههايي براي يك شب خفتن..براي بي رنگ شدن تا نواي اذان بر آمدن...

كوچه هاي خاكي آن روزها را در حوالي غروب به آب پاشي ميكردند..بوي نم خاك و كاهگل در مشام جان مي خزيد...

خدا طنازي ميكرد..دلبرانه مي خواند...عشقبازي ميكرد..زيبا ميشد...به حجله ميرفت...عروج ميگرفتند بندگان...از اين هم آغوشي با دلبر دلرباشان.....

آرام ارام صداي ربنا از گلدسته ها بلند ميشد..رمضان با ربنا در جان من جا مي گرفت..حتي بيشاز گلدسته هاي آبي مسجد با آن نور سبز رنگ  تابلو الله كه من گمان مي كردم لامپش را هميشه خدا عوض ميكند...

حوض كاشي نگيني ميشد و روزه داران انگشتري..تموج آب و صداي ربنا و صداي تشنه كامان...

تپش هاي با حضور در حضور حضرت حق...

صف هاي نماز ...

بندگان مخلص و بي ريا...

صداي نيالوده به سياست ربنا...

و دستهايي كه اگر به دعا بلند مي شدند براي همه آمين مي گفتند...

دلهاي يك رنگ...

پارچ دوغ نذري كه گاه براي خيركردن***آن داوطلب ميشديم تا از اين رهگذر دوغ هاي خنك را بيشتر بنوشيم..

و اي وااااي كه به چه چيزهايي خشنود بوديم...

چه سحرهايي بود..

چه آواي ربنايي و چه نوروزي از پي رفتن روزهاي رمضان

**خطایی : آجر های بزرگ مربع شکل که فقط برای فرش کردن زمین بکار میرفت.جای آن را بعدها موزاییک و سنگ و پارکت گرفت.آجرها مجوف بودند آب را بخود جذب میکرد و آب گرمای انرا م گرفت و تبخیر سطحی صورت می پذیرفت.اجرها مثل یخ میشدند از خنکیی

***

خیر کردن :خیرات کردن

ما موی پریشانیم ما شانه نمی خواهیم...

نگاه می کنم به خودم.به سن حالای خودم.دیروز هوای ربنا به دلم زد روی تخته وایت برد دفترم با خط نسخ زیبایی زیبایی نوشتم "بسم ا...الرحمن الرحیم" زیبا بود .معمولا خودم از خودم راضی نیستم.بسیار سختگیر هستم چه برای ظاهرم چه برای کارم چه برای هر چیز دیگر.

اما آن نوشته زیبا بود.دلم هوای ربنا کرده بود.هوای آن حوض با کاشی های آبی که با صدای ربنا در تموج دستهایی که برای وضو درش غوطه می خوردند.هوای صفهای بسیار مردمان که سراسیمه کوچه های غروب را در می نوردیدند و به ساحت گلدسته های مسجد سلامی می کردند و روی گلیم های خاک تربت خورده ی مسجد قدقامت می بستند.

چیز سنگینی روی دلم می غلتید شبیه گلوله ای از اشک.یادی از یک غربت بی منتها.یادی از ترانه های سرزمین مادری...

درب دفتر باز می شود می بیند نوشته ام را می گوید به شما نمی خورد این نوشته و این نوشتن.سگ می شوم پاچه اش را می گیرم با تندی می گویم لابد باید مثل شما و بود و تسبیح را آویزان کرد و شمرد و شمرد و ورد خواند یا وسط تعمیرات اساسی به بهانه ی زیارت خانه خدا رفت و پیدایش نشد و یا از ساعت یازده به بهانه ی نماز جماعت تا دو بعد از ظهر رفت و پیدایش نشد؟؟؟؟؟

به کسوت مدیر عاملی اش برمی خورد اما می داند که اهل مماشات نیستم حتی در روزهایی که قرار است به انتقام حرفهای درستی که کار دستم داده است مواخذه شوم.

و من یاد آن مرد می افتم که در گرمای مهلک تابستان می گفت عبادت من کار من است و راه افتادن این تاسیسات و من با چهره عرق کرده روبه خدا کردم و گفتم خدایا تو که آن بالا نشسته ای همه چیز را می بینی.

خدایا حکایت خودم چنین است و تو در عرش کبریاییت بیش از هر کسی به این واقف هستی که جز خوبی برای همه هیچ نمی خواهم و برای خودم خودت بهتر از هر کسی...

تو را شاکرم که تا امروز روز دریوزه ی مقام و پست نشده ام و خودم را به صندلی های مدیریت نفروخته ام و بقول خودم که یک بار به یک مدیری که می گفت فلانی امان از دست زبان تو که سرت را به باد میدهد اخر گفتم:

" مردی که خود را به یک صندلی می فروشد از زنان تن فروش پست تر است "

خدایا در این ماه که مهمانی کریمانه داده ای اندکی روی از سفره های رنگین برگیر و رویت را به خانه هایی بدوز که برای تو روزه می گیرند.

خدایا با تو حرفهای زیادی دارم...مدتی است یا من خوب حرف نمی زنم یا تو روی برگردانده ای...ای کریم بزرگوار خودت می دانی "جز تو کسی نیست پناهم دهد"

پی نوشت :

= بین بودن و نبودن آدمی یک اتاق عمل فاصله است.

= یقین پیدا کرده ام به دوست داشتن

= جای یک سوره در کتاب خدا بنام عشق خالی است و شاید سراسر کتابش عشق است و من نمی دانم

= دلم هوای باران کرده...بارانگاه...مادر باران..کویر...

=اوووووفف