من هستم...
درست مثل سنگ گور آدمها كه گاه به گاه به مدد بازماندگان آبي رخش را مي شويد، من نيز امروز بعد روزها و سالها آمدم تا غبار از ضريح اين امامزاده ي روزهاي دلتنگي ام بروبم و به آواي آهنگش گوش دهم و نذر كنم كه از روزها و دقيقه هاي باقيمانده سهم من خوشبختي و آرامش باشد...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ساعت 12:39 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .