ای که پنجاه رفت و در خوابی...
اینک درست پنجاه سال از آن زمان میگذرد.پنجاه سال عمر کمی نیست.شاید برای خیلی ها درست مانند افق گردی از زمین باشد که بواسطه ی بعد مسافت نمی توان به پشت آن نظر افکند و دید محدود آدمی تنها در افق محو می شود.پنجاه سال عمر کمی نیست..یک نیم قرن کامل است..نیییییییییییم قرن.
شاید برای خیلی ها رسیدن به پنجاه سال آنقدر دور باشد که حتی تصور آن را نیز حالا حالاها در خیال خود نگذرانند.
اما برای منی که اینک پنجاه سال از عمرم گذشته است این باور که از آن پیچ و خم های زندگی گذشته ام به عینیت رسیده و بقول سعدی بزرگ از عمر من"اندکی مانده خواجه غره هنوز".
واقعا نمی دانم..نمی دانم که آفتاب تموز بر این برف عمر چگونه تابید که از آن توده ی مهیب برف اینک مشتی بیش نمانده است.
عمری که در رهگذر خود با تلخ و شیرین های زیادی مواجه شدم و شما خواننده ی محترم نیز اگر خدا بخواهد روزی به این نقطه خواهی رسید.
در این عصر پا به دهه ی ششم عمر رسیدن نگاه که میکنم چه دلشوره هایی که بودند و چه وحشت ها.امروز که نگاه می کنم دیوار آن باغی که روزی در چهار سالگی ام خواهر بزرگترم درون آن حبس شده بود و در تصور کودکی من چون قلعه ی اهریمن دست نیافتنی می نمود چقدر کوتاه است..آنقدر کوتاه که چند مدت پیش که با یادآوری خاطره ی آن روزگار کودکی دوباره به آن دیوار نگاه میکردم چقدر به گریه های آن روز کودکی ام و آن تشویش و دلهره ها و خواهرم را برای همیشه از دست رفته خندیدم.
و کودکی من تا بزرگ شوم چقدر پر بود از این دلهره هایی که چه شبها که خواب را از من ربودند و اینک حتی خیلی از آنها را بیاد ندارم.
اینک من فهمیدم هیچ دلهره ای نه آنقدر ماندنی است و نه انقدر لاینحل که ارزش هراسیدن داشته باشد.ارزش بی خوابی..ارزش تپش های مانند گنجشک قلب..
چقدرترسیدم از بس که مبصر کلاس اسم مرا روی تخته سیاه نوشت و روبرویش ضربدرهای ممتد زد.
چقدر ترسیدم از مشق های ننوشته..
از مسئله های ریاضی
از دیر کردن های متوالی پشت رد کلاس
از فرمول های محیط و مساحت ذوزنقه و لوزی کلاس پنجم
از جبر کلاس دوم ریاضی
از املا
از فرمول های شیمی و فیزیک
از مریضی مادر
از دیر کردنهای پدر
از شوهر نکردن خواهری که می ترسیدم نکند بقول همسایه ها شوهر نکند و بترشد
از گم شدن توی مشهد
از پانزده ریال پولی که بدهکار بودم وقتی توی جام جهانی 1978 مجله ی کیهان ورزشی خریده بودم و پول جبران بدهی اش مرا می کشت.
از افتادن جوجه مرغ همسایه وقتی با سنگ توی سرش زدم و ثانیه ای چند روی زمین افتاده بود
از کنکور
از پاس کردن یا نکردن درس ها
از اینکه لیسانس خواهم گرفت یا نه؟
از اینکه آیا کار گیر خواهم آورد یانه؟
از سربازی
از ازدواج
از هر چه مرا تا به این روز و امروز رساند..
و اینک من پنجاه ساله برای توی خواننده ای که حتی یک روز از من کمتر عمر کرده ای می گویم : تمامی این دلهره های زندگی گذرا و پوچ اند..درست مثل دیوار باغی که خواهرم توی آ« گیر افتاده بود و اینک نه از آن باغش نشانی است نه از دیوار..
درست مثل 15 ریال بدهکاری من
درست مثل ترسی که از شکستن لیوان بلوری مادر مرا در خود حبس کرده بود..
برای تویی که خواننده ی این متن هستی می نویسم :
باور کن روزی به پنجاه سالگی خواهی رسید و آن روز خیلی از این دلهره ها را حتی بیاد نخواهی داشت.
پس برای لحظه زندگی کن برای الانی که وجود دارد..تمامی دیوارهای بلندی که تو اکنون در ذهن خود ساخته ای روزی مانند دیوار آن باغ چنان خسته و کوتاه خواهند شد که روزی تو را به خنده خواهد انداخت .
تمامی این پنجاه سال را روی پای خودم بوده ام...گرچه نقش پدر و مادر نقشی بی بدیل بوده است.
هر مشکلی مانند کشتی است که یکروز دیر یا زود یا به ساحل آرامش خواهد رسید یا به گل خواهد نشست.
زندگی گذراست و زود گذر...
اینک من در آستانه ی پنجاه سالگی به این می اندیشم که چقدر دیگر عمر خواهم کرد؟برای من پنجاه ساله چقدر دیگر دیوارهای بلند روبرو وحشت آور خواهد بود؟
آیا باید بسان آن روزهای چهارسالگی پشت آن دیوار بلند ناامیدانه همه چیز را تمام شده بپندارم ؟یا اینکه به روایت و تجربه ی همه ی آن رخدادهای از پی پنجاه سال عمر ایمان داشته باشم که این دیوارها اکنون بلندند و باید زمان بگذرد یا من بزرگتر باشم...
هر دیواری هر چند سترگ و بلند,روزی پیر خواهد شد,کوتاه و فرو خواهد ریخت
و هر انسانی پشت آن دیوارهای سترگ..
هر چند ناامید...
هر چند ضعیف و گریان
روزی پنجاه ساله خواهد شد...
و از آن دیوار و از آن مهابت تنها خاطره ای خواهد ماند و لبخندی
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .