اتوبوس شمیران...
اردیبهشت برایم زیباترین ماه بهار- اگرنگویم ماه سال- بوده است. ده سالی هست اردیبهشت مرا یاد گلی ترقی و اتوبوس شمرانش میاندازد..یادم هست همان حدودها خاطره های پراکنده و اتوبوس شمرانش را می خواندم. گرت شده بودم توی همان مختصات جغرافیایی و با اینکه هیچ آشنایی از آن منطقه نداشتم اما یک جورهایی چشم بسته هر چه را نوشته بود مجسم میکردم و خودم را همپای آن دختر بچه ی ده ساله در خیابان های هنوز خاکی-اتوبس-راننده- حسن آقا - خانه ی قدیمی مادربزرگ- دایی و خاله آذر محو میکنم/
ده سالی هست اردیبهشت و اتوبوس شمیران و ترانه ی "شهر خالی" شبنم ثریا یک نوستالوژِی خاص زیر پوستم می دواند انگار که تاریخ از همان اردیبهشت حوالی ده سال پیش شروع شده و انگار که آدمهای قصه ی گلی ترقی همان آدمهای کودکی من هستند با فاصله ی زمانی و مکانی بسیار دور...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 10:5 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .