دورها...
پنجره ی چوبی قدیمی را باز می کنم .باز می شود رو به یاغ آقا هاشم رو به کوچه ی خاکی.همان کوچه ای که یک بار ماری خودش را روی ریگها می خزاند..
پنجره ی چوبی را نشانت می دهم می گویم این همان باغ دایی است.و آن درخت با شکوفه های سفید فصل بهارش.
می خواهم برایت توضیح دهم که این خانه همان خانه ی ویران شعر داریوش است. و کوچه همان کوچه.همان خانه ای که سیل غارتگر یک شب وقتی کلاس پنجم بودم بیرحمانه همه چیز را ویران کرد...
دیوارها را نشانت می دهم یادگاریهایی که نوشته بودم با خط قشنگ آن روزها...
نمی دانم چه می شود که ناگهان روبه در می کنم شانه هایم میلرزد... می آیی می پرسی چی شده ؟؟
از خواب می پرم گلویم خشک شده قلبم می کوبد...
دورها آوایی است که مرا می خواند...
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .