دورها...

عصر جمعه ای از بس دیشب نخوابیده ام خواب می گیردم.خواب می بینم خانه قدیمی کاشان را. نشسته ایم زیر کرسی.

پنجره ی چوبی قدیمی را باز می کنم .باز می شود رو به یاغ آقا هاشم رو به کوچه ی خاکی.همان کوچه ای که یک بار ماری خودش را روی ریگها می خزاند..

پنجره ی چوبی را نشانت می دهم می گویم این همان باغ دایی است.و آن درخت با شکوفه های سفید فصل بهارش.

می خواهم برایت توضیح دهم که این خانه همان خانه ی ویران شعر داریوش است. و کوچه همان کوچه.همان خانه ای که سیل غارتگر یک شب وقتی کلاس پنجم بودم بیرحمانه همه چیز را ویران کرد...

دیوارها را نشانت می دهم یادگاریهایی که نوشته بودم با خط قشنگ آن روزها...

نمی دانم چه می شود که ناگهان روبه در می کنم شانه هایم میلرزد... می آیی می پرسی چی شده ؟؟

از خواب می پرم گلویم خشک شده قلبم می کوبد...

دورها آوایی است که مرا می خواند...

به کجا چنین شتابان.....؟؟

درست مثل بچه هایی که از مادر می پرسند:"چند تا دیگه بخوابیم بابا می آید؟" شده ام.

ثانیه ها را میشمارم.قلبم بین شوق و هراس است.درست مثل آدمی که می خواهد برای اولین بار پای به دیاری نا شناخته بگذارد...

غروب نزدیک است صدای همهمه ی اذان یا مناجات یا نمی دانم شاید جنگ شادی که در میدان نزدیک خانه است می اید...

هیچکدام از اینها نمی تواند مهار قلب مرا دست بگیرد.ناشکیبایی بی بدیلی دارم.دلم می خواهد همین حالا ماشین سوار شوم به جاده بزنم گریزان شوم از "حالی" که در آن دست و پا می زنم.

درست شده ام مثل حال یک دانش آموز قبل از یک امتحان سخت..

گون وجودم از نسیمی که اینک به طوفان می ماند می پرسد :"به کجا چنین شتابان"؟؟؟

دلم بی پروایی می خواهد عبور از یک کوچه ی باران زده بی آنکه قلبم محکم بکوبد..دستی مرا نشان دهد دستی برای من تکان بخورد...

دعوتم کند به یک نسکافه یا اگر نیست یک قهوه ی داغ...

کسی از این عبارات و ایهام جز خودم سر در نمی آورد حتی خودم نمی دانم چه می نویسم؟؟!!اما دارم وقت را می گذرانم برای ثانیه هایی که چه من بخواهم و چه نخواهم باندازه زمان خودشان خواهند گذشت و نه به میل من....

به بهانه ی پاییز...


" بی تو چنانچه شاعری گفت شعرهای ما ناتمام و آنگونه که سهراب گفت دست ما در پی

چیزی گردان"!!!!

تو یک احساس ناب از میان پنجره ای که باران را در قاب خود گرفته بود با دستهای همان خدای کودکی با همان چکمه ها و گالش ها با ناودان های آبستن از ریزش دوباره ی باران "

همه چیز با یک تپش آغاز می شود از دریچه ای که تنها کارش گرداندن گلبول های سرخ در هزار توی رگهایی آبی نیست.

" تو ناز ، تو یک دنیا احساس ، تو دستهای خواستن را بسته ای ، تو لحظه های زندگی را به یک خنده ی بی پروا شکسته ای ... "

همه چیز با یک درد ناآرام شروع می شود . با یک ضربه که می خواد تو را از خواب بیدار کند . گریه می کنی ، می خندند ، ضربانهایت را احساس می کنند ، چشم هایت را باز می کنی ، روشنایی آزارت می دهد ... . دستهایت خواستن را تجربه می کنند ، تو به دنیا آمده ای . کسی دستت را می گیرد ، و تجربه ها آغاز می شوند . تمام همین تجربه های لعنتی .
می دانی ، گاهی دلتنگ تمام سادگیهای کودکیم می شوم . خنده های طولانی ، دلگیر شدنهای  به ناگاه و فراموشی های زودهنگام ... . بغض های کوتاه ... .

بزرگ می شوی ، بزرگ می شویم و تمام رویاهایمان هم با ما بزرگ می شوند . تمام خواسته هایمان . دست هایمان . قلب هایمان . حرف هایمان . دوست هایمان . بغض هایمان ... .

تا به خود بیاییم گویی تمام آن روزهای زیبا تمام شده اند . کسی دیگر حواسش به ضربانهایمان نیست . کسی سنمان را نمی پرسد دیگر ... . سالهاست که دیگر برای کسی مهم  نبوده کلاس چندم بودنم . سالهاست که کسی نپرسیده از معدلهایم ... . سالهاست کسی شریک نشده در خنده هایم ... . کسی مضطرب نشده با گریه هایم ... .
****
نمی دانم امروز چندم ماه است . ساعت لابد از دوازده گذشته ... . چند ساعتی باید باشد که تمام این شهر به خواب رفته .هوس سیگار می کنم برای چندمین بار اما این نفس هایی که تا همین چند روز پیش به شماره افتاد و مرا بیهوش در گوشه ای انداخت نمی گذارد...
. چایی ام کاملا سرد شده است
در این شب های گرم تابستان از آن دورها  ... . و من به تمام فاصله هایی که با خود دارم فکر می کنم . چقدر تنها شده ایم در این شلوغی بی پایان .
به زندگی فکر می کنم . و به این که انگار نفس هایمان را شماره می کند با شروع هر روز و هر بار تمام تلاشش را می کند تا سخت تر کند نفس کشیدن را . سخت می شود گاهی برایمان هر لحظه از این بودن ها . سخت می شود گاهی نفس کشیدن با وجود تمام این بعض ها که راه گلو را می بندند و گویی که قرار نیست رهایمان کنند .
به هرگز فکر می کنم . و تمام هرگز هایی که شکسته اند . به آرزو فکر می کنم ، و تمام آرزوهایی که شکفته اند . به درد ، و تمام درد هایی که امروز سطری از خاطراتمان شده اند . به ... .

گاهی زندگی عجیب مسخره می شود و شاید عجیب و شگفت..یکی باندازه ی چند دریا و اقیانوس و چند مدار و عرض جغرافیایی از کسی دور است اما بزودی می تواند دست در دستهایش بگذارد و یکی باندازه همان طول و عرض جغرافیایی دور می شود دور دور دور...

راستی من فکر می کنم  . و با امید فکر می کنم . به تو فکر می کنم . به تمام بودن هایت . به تمام دردهایت . به تمام تجربه هایت . به تمام تلخی هایت . به روزهای سخت این روزها به سنگینی یک زندگی که خودش را مثل یک بچه ی لوس روی شانه های تو انداخته است..به باران..به باران... به بارام
*****
و امروز بود همین امروز صبح که در میان تمام این شلوغی ها به لبخندت رسیدم  . و امروز بود که به تمام زیبایی هایی اندیشیدم که می توان زندانی کرد در میان یک حصار بی قاعده ی دو در پنج .

می دانی ؟؟؟ شرم می کنم که نا امید باشم ، درست همینجا که تو می خندی در یک قاب نا موزون دو در پنج . در کنار تمام روزهایمان . در میان تمام دردهایت .   در کنار تمام دوست هایت ... .

 ... .
و من سخت امیدوارم ، یه روزهای بدون حصار ، به روزهای موزون . به روزهای زیبا . به آرامش بعد از تلخی بینهایت یک فنجان فهوه . هر چقدر هم که طولانی باشد . هر چقدر بی پایان .
"" روزی خواهد آمد که در میان خطوط همین فنجان قهوه ، در میان همین تلخی ها که تمام شده اند ، فال تو را خواهم دید ، و تو ایمان خواهی آورد به تمام پیش بینی هایم . به تمام زیبایی هایت ... .
هر فنجانی سرانجام خالی خواهد شد ... . ""حتی این فنجان همیشه پر دوری  فاصله ها

پی نوشت :

1-عجیب هوای نوشتن کرده بودم
2-به قاره ی پنجم می اندیشم که اولین بار فقط یک مرد اسب سوار داشت گوسفندچرانی می کرد و هر گز قیافه اش به چوپانهای خودمانی نمی خورد.
3- کاش می شد دعای من رنگ استجابت می گرفت و یک وام چند میلیون تومانی.....
4- شده ام مثل تیم پرسپولیس جا خوش کرده ام در رتبه های پایین جدول.باید تکانی به خودم بدهم .نه از دست خوزه کاری بر می اید نه از کارت سوخت و ...باید خودی نشان بدهم.
5- دلم هنووووووووز لبریز محبت است