بامداد

ساعت سه دقیقه ی نیمه شب حالا دیگر ۲۱ فرودین ۱۴۰۵ هست. بدلیل اشکال فنی برق رفته است.این‌ جمله ی بدلیل اشکال فنی برق رفته است آرامشی عجیب و دلپذیر به آدم می دهد.باید در جهان آکنده از جنگ و جان و جنون سوم به انتظار از دست رفتن همه زیر ساخت های یک کشور تمام تنت کهیر و قلبت مملو از اضطراب فردای برگشتن به آخرین شب های قاجاربماند، تا بدانی موهبت این جمله که امیدی برای چند دقیقه یا چند ساعت صبر کردن آنقدر وسیع و دلنواز است که نه دلت را قرص میکند که هنوز زنده ای ، هنوز فردا هست ،هنوز دوازده روز از چهارده روز آتش بس شکننده مانده و‌خیالت کمی و فقط کمی آسوده است که صدای آهن کشیساختمان بی شعور همسایه افتادن بمب و فرو ریخت ساختمانی و آوارگی و مرگ یکی که تو نمیشناسی اش نیست.هنوز از رادیوی بلوتوث چینی صدای پیانوی افشاری مرتضی خان محجوبی می‌آید و سکوت سیاه شب را به آرامشی خیال انگیز بدل می‌کند.چقدر‌همه چیز ناگهانی در این خاک مثل بلای ناگهانی غیر قابل باور رخ داد...چهل روز تمام بمب و موشک و خون و فریاد ...چهل روز ترس و اضطراب و دوری..چهل روز کوبیدن بر طبل جنگی که فقط در کتاب های تاریخ خوانده بودیم..

حالا در این سکوت شب نیمه سرد بیست و یکم فروردین به آینده ای می اندیشم که هر لحظه به آن آبستن حادثه است.

امروز به اجبار از یک شبکه ی تلویزیونی اتفاقی «قیصر» را دیدم و غرق شدم در کوچه پس کوچه های قدیمی، بازارچه ها ،حمام‌نواب، بازارچه ی آب متگولی، کبوترهای صحن امام هشتم،دستهای مردم بر پرده ی پولاد،ننه زهرا و هوای زیارت و قیصر و...

هنوز برق نیامده است....

تو نیستی و غمت با من هوای عهد کهن دارد..

ویرانگرتر از بمب و موشک،هوس هوای حوایی است که خیالش کشنده تر از هر موشکی است ..ندیدنش ویرانگر و خواستنش دورتر از دست یافتن به صلح است در خاورمیانه

پل های مدیسون کانتی

اینجا با هزار بدبختی با ف\شکن گیگی یک میلیون یک لحظه اومدم بگم هر سال باید ۱۸ فروردین پل‌های مدیسون کانتی رو می‌دیدم..نشد

تلواس و اضطراب رفتن به عصر حجر اصلا یادم برد که پل های مدیسون کانتی رو با تو ببینم...قرار بود از شیشه هیچی نباشه ،نه برق نه آب نه فردا.‌‌..لابد رحمت و مرحمت شامل حالمون شد که نشد..هر چند نه فردایی نه روشنایی نه امیدی...

آخ آخ که شدیم حال تو توی اضطراب روزهایی که دلت چنگ می‌زد و دستت چنگ می‌زد و اون کودک نشسته بود بالای دکل اون بالای کشتی و امید داشتی صدا بزنه

خشکی .. آهای خشکی

و نیمدونم آخه کی قراره این کشتی به ساحل امن برسه؟ قراره کی رها بشیم از این شب‌های بی فردا..از این روزهای پر تردید؟

پی نوشت: پل‌های مدیسون کانتی فرانچسکا ، روبرت

من است و آن مایه ی ناز

یا رب تو کلید شب و در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب یا من بیچاره بساز