تو که نیستی...
تو که نیستی...
نباشی...
باران دیدنی نیست...
کوچه ساکت است...
شعر بی معناست...
تو که نیستی...
حتی آواز گنجشکها ...
و پاییز رنگ رنگ...
حتی روزهای من...
خاطره های من...
رنگ می بازند...
تو که نباشی...
یک دنیا دلتنگی برایم می ماند....
و اسمت را از پس پرده ی اشک...
صدا میزنم...
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر ۱۳۸۹ ساعت 6:1 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .