تجربه...
می خواهم ..
یک بار دیگر زندگی را تجربه کنم...
این بار اما...
نه دیده به دست دل میدهم...
نه عنان به عقل...
خودم میشوم...
خود خودم...
از عقل و دل گریزانم...
از بس که در سعی بین خواهش این و نکوهش آن ...
هاجر جوانی ایم را جا گذاشتم...
****
پی نوشت :
این آهنگ دلقک مهستی رو گوش میدهم..می اندازه منو به سالهای ۱۸ سالگی ام...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:57 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .