بوي باران...
» پیوندهای روزانهبا فراز و فرودش با هماهنگي همه اجزايش برام يك روز باراني رو مجسم ميكنه.از اون بارون هايي كه آراوم اروم از صبح شروع شده و دلت ميخواد كه بباره و بباره...
شاخه هاي خيس باران خورده..بوي باران ..هواي باراني با ابرهاي تيره اي كه حالا حالاها خيال باز ايستادن ندارند...
تو و يك پنجره و خيابون...رهگذرها..دست در ست...بوي قهوه يا چاي همه خونه رو گرفته است..از اون معدود روزهايي است كه توي هر بيست سال يك بار ميخوام يك نخ سيگار آتيش بزنم و دودش رو به اعماق ريه هام بفرستم و بازدمش رو همراه كنم با عطر قهوه ي داغ و نگاه توي نگاهت...دستهام...دستهات...
مستي مستانه ي يك جفت قمري...ياكريم...از اونهايي كه از باران پشت پنجره پناه ميارن...
هواي خيس بارون زده...تنهايي دو عاشق..گنجشكهايي كه كز كرده اند توي هم و گاهگاهي تكوني ميدهند و ريزه هاي آب رو به هوا پخش ميكنند...
بوي نان داغ بربري و پنير...نشستن پشت ميز و لقمه درست كردن و دستت دادن و نگاهت كردن كه عين بچه ها داري لقمه رو ميجوي و من كيف ميكنم...
بخاري كه از دهان عابرين به هوا ميره...
گرماي يك شومينه و خلوت يك خونه كه فقط و فقط نفس هاي من و تو سكوتش رو مي شكنه...
دستهاي هم رو گرفتن و سرت رو شونه ي من گذاشتن و يك چرخش رويايي دو نفره...بي صدا...آرام...آرام انگار كه بهترين خواب دنيا رو داري روي خوشخواب ترين جاي اون تجربه ميكني...
دانه هاي بارون كه از بالاي شيشه سر ميخورند پايين و گاه تصويري عكسي يا شبحي از يك چيز...يك جسم مبهم ..
دستهاي ظريف تو در دستان گرم من و تكانهاي موزون وآرام كه با تپش هاي قلبمون انگار بزرگترين سمفوني عاشقانه ي دنيار و مي نوازد...
باران...يك اتاق خلوت...من...تو...و روزي كه با اين آهنگ فوق العاده زيبا رويايي ميشود....
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .