پاییز با تو خواستني تر است.درست مثل رنگ رنگ باغ دلگشا..قرمز ...نارنجي..زرد..آتشي...

عصرهايش با آن آفتاب دلچسب كه گاهي سكوتش را صداي كلاغي روي كاجها ميشكند..

لذت يك عصر پاييزي تو يحياط و تن سپردن به آفتاب زرد پاييزي و سايه هايي كه انگار خسته از رخوت آفتاب خميازه مي كشند و كش درا ميشوند..

پاييز و رنگ رنگ و دلهره هاي زنگ حساب...

تن سپردن به مشق و حساب و كتاب...

كشف نفت...اعداد كسري...يكي ...ده تايي...انشا...فايده هاي گوسفند...

راستي هنوز بابا آب ميدهد و سارا سيني به دست روبروي داراي خنده روي لپ قرمز ايستاده است؟

نمي دانم تكليف آن مرد داس به دست سوار بر اسب در زمانه ي كمباين چه ميشود؟

اصلا گل محمد كه از خراسان براي درو گندم هاي دايي مي آمد كجا رفت ؟

پاييز خرامان و خزنده در كوچه هاي شهر مي آيد..حالا هر روز من خيره ميشوم به چينه هايي كه برگهاي درخت گلابي و سيب از بالايشان به كوچه ميريزد..

واي كه دلم براي آن درس كلاس دوم..فصل پاييز و خش خش برگ ها زير پاي رهگذران تنگ شده..همان صفحه ي نارنجي رنگي كه يك درخت با برگهايش را نشان ميداد...

پاييز مرا به كوچه باغ هاي خاطره مياندازد...باران هاي دم عصر ...و انارهاي دانه دانه...درست مثل ياقوت...

پاييز رنگ رنگ و چقدر دلم براي كبوتر قمري ها تنگ شده است...

چقدر دوباره دلم ميخواهد معلم كلاس سوم يك روز پاييزي نيايد...

و چقدر دلم ميخواهد من نامه رسان معاشقه ي خانم نوروزي و آقاي شريفي معلم هاي كلاس سوم و چهارم باشم...

واااي كه عاشق اين ترانه ي شاهرخ هستم كه يك روز سرد پاييزي شنيدمش :

كوچه غمناكه پرستوهاي شهر...

در غروبي پر ملال و بي صدا...

خبر عريوني باغا رو داد...

پاييز اومد اون ور پرچين باغ...

تا بچشنه برگ و بال شاخه ها...

كسي از گلها نمي گيره سراغ...

و چقدر دلم ميخواهد پاييز را با همه زيباييش با تو حس كنم....

حالا خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد آزارم ...

و من هنوز غرق اين پندارم...

كه چراباغچه ي خانه ي ما سيب نداشت...