ادم و حوا...
و خدا بود و بهشت بود وآدم بود و حوا...
و خدا عشق را آفرید و حوا را به ادم بخشید و بهشت را به هر دو...
و آدم عاشق شد و حوا سیب می خواست...
میوه ممنوعه خدا...
عشق بود و آدم بود و بین حوا برگزیدن و از بهشت رانده شدن...
و آدم حوا را برگزید چون عاشق بود...
و بهشت را به خدا سپرد...
با همه داراییش ...
و از بهشت رانده شدند...
آدم روی زمین به حوا دلخوش بود...
و خدا به آدم وعده ی بهشت را می داد و ادم حوا را برگزید...
و برای آدم بهشت بی حوا جهنم بود...
و دوباره اگر بهشت بود آدم به سیبی می بخشید به حوا...
خدا بود و آدم بود و بهشت بود و عشق بود و حوا...
و آدم عشق را برگزید برای حوا...
و بهشت همچنان در عطش آدم و حوا می سوزد...
چون جهنم...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 18:31 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .