قالب
موقتا قالب رو عوض كردم..
نمي تونم از چيزي كه بهش دل بستم براحتي عبور كنم.حالا ميخواد قالب يك وب باشه...يك شهر...يك مداد...يك حف...يا يك نفر...
من تنوع طلب نيستم...خيلي پابندم..اينو همين طوري گذاشتم...
****
توي خبرهاي بد دنيا اونجايي كه همه اش مرگ و ترور و تهديد و تحريم و گردنكشي و تجاوز و خون هست امروز صبح از بي*بي* سي خبر نجات اولين معدنچي اسير تو اعماق معدن رو پس از حدود دوماه و خورده اي شنيدم.
خيلي خوشحالم ...گرچه ميدونم هيچوقت صداي تبريك من به اونها نميرسه اما از ته دلميخوام هر چه زودتر ۱۷ روز ديگه فرا برسه و اخرين نفر كه مرد ۵۵ ساله اي هست نجات پيدا كنه...
رسالت هيچ پيغمبري...وعظ هيچ كشيشي باندازه اين دوماه به اين نجات يافتگان ثابت نكرد كه خدايي در اين نزديكي است...خيلي نزديك..خيلي خيلي نزديك...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۹ ساعت 10:14 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .