ترانه...
مدت مدیدی بود که دلتنگ بودم
و تصور بیداری از اوهام ممکن نبود ..
اما صدایت همانی بود که جستجویش می کردم
و آرزوی اینکه پیش از آنکه درنگ کنی ...
دوستم داشته باشی ...
همچون لغزیدن انگشتان میان شکاف سنگهای سخت ...
عشق به نرمی زیر پوستم خزید ...
با نهایت سماجت و قدرت ...
و اینک دیگر آرامش از وجودم رخت بربسته است ...
ساعتهای با تو بودن گذرا همچون ثانیه ها است ..
و روزهای دوری از تو به اندازه سالها ...
چه کسی به عشقم طعم عذاب بخشید ...
آنها که ورای تصورم ، جسمم را پریشان کردند ...
تو در وجودم در آمیخته ای ... همچون نوری در تاریکی ...
برای عشقت زیستم و اینک زمان مرگم فرا رسیده ...
و من تنها دلخوش به نوازش سایه تو هستم ...
آه ! ... اگر سرنوشتت را برای همیشه به من گره می زدی ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:28 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .