مدت مدیدی بود که دلتنگ بودم  

و تصور بیداری از اوهام ممکن نبود ..

اما صدایت همانی بود که جستجویش می کردم   

و آرزوی اینکه پیش از آنکه درنگ کنی ...

دوستم داشته باشی ...

همچون لغزیدن انگشتان میان شکاف سنگهای سخت ...

عشق به نرمی زیر پوستم خزید ...

با نهایت سماجت و قدرت ...

و اینک دیگر آرامش از وجودم رخت بربسته است ...

ساعتهای با تو بودن گذرا همچون ثانیه ها است ..

و روزهای دوری از تو به اندازه سالها ...

چه کسی به عشقم طعم عذاب بخشید ...

آنها که ورای تصورم ، جسمم را پریشان کردند ...

تو در وجودم در آمیخته ای  ... همچون نوری در تاریکی ...

برای عشقت زیستم و اینک زمان مرگم فرا رسیده ...

و من تنها دلخوش به نوازش سایه تو هستم ...

آه ! ...  اگر سرنوشتت را برای همیشه به من گره می زدی ...