باران...
خانه از آن خانه های قشنگ شهرهای شمالی بود.درست مثل همانهایی که توی کارت پستال های رنگی همیشه ی خدا دلش برایش غنج میزد. از آن کوچه هایی که سراسرش سبز است با آن گلها و گیاههای آویخته از در و دیوار.
یک سبزی زیبا در تمام ابعاد موج میزد. از دیوار بالا رفت.البته بالا رفتنش مثل آدم بود نه مثل رضا مارمولک آن فیلم .
دیوارهای به سبزه اویخته. روی دیوار پر از سبزه بود پر از گل پر از گلهای مریم.
آن وسط حیاط یک زن با لباس صورتی نشسته بود.کنارش دختری 6-7 ساله.مرد نگاهش را به حیاط دوخت از همان بالای دیوار صدا زد:.......
زن از جا جست.دخترک هم. هر دو ایستاده بودند.زن مرد را نشان داد :" این همان بابا....ست که می گفتم.
در دستان مرد گلهای مریم بود از همانها که زن دوست می داشت .از همانها که یکبار دیده بود جانانه بویش میکشد..از همان هایی که عطر زندگی داشت..عطر زن...عطر مرد...
نشستند و چه گذشت در آن میان؟
حرفهای عاشقانه و زیبا در سبزینه های خانه موج می زد....
زن عاشق دیده شدن بود و درک شدن و گل را دوست می داشت..مرد از یک فنجان چای که در نعلبکی کنارش یک غنچه یاس گذاشته باشند...
این رویای زندگی بود یا زندگی رویایی؟ اما هر چه بود میان نیت آدمها و رویاهاشان هرگز تفاوتی نیست...هرگز..
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .