ما موی پریشانیم ما شانه نمی خواهیم...
اما آن نوشته زیبا بود.دلم هوای ربنا کرده بود.هوای آن حوض با کاشی های آبی که با صدای ربنا در تموج دستهایی که برای وضو درش غوطه می خوردند.هوای صفهای بسیار مردمان که سراسیمه کوچه های غروب را در می نوردیدند و به ساحت گلدسته های مسجد سلامی می کردند و روی گلیم های خاک تربت خورده ی مسجد قدقامت می بستند.
چیز سنگینی روی دلم می غلتید شبیه گلوله ای از اشک.یادی از یک غربت بی منتها.یادی از ترانه های سرزمین مادری...
درب دفتر باز می شود می بیند نوشته ام را می گوید به شما نمی خورد این نوشته و این نوشتن.سگ می شوم پاچه اش را می گیرم با تندی می گویم لابد باید مثل شما و بود و تسبیح را آویزان کرد و شمرد و شمرد و ورد خواند یا وسط تعمیرات اساسی به بهانه ی زیارت خانه خدا رفت و پیدایش نشد و یا از ساعت یازده به بهانه ی نماز جماعت تا دو بعد از ظهر رفت و پیدایش نشد؟؟؟؟؟
به کسوت مدیر عاملی اش برمی خورد اما می داند که اهل مماشات نیستم حتی در روزهایی که قرار است به انتقام حرفهای درستی که کار دستم داده است مواخذه شوم.
و من یاد آن مرد می افتم که در گرمای مهلک تابستان می گفت عبادت من کار من است و راه افتادن این تاسیسات و من با چهره عرق کرده روبه خدا کردم و گفتم خدایا تو که آن بالا نشسته ای همه چیز را می بینی.
خدایا حکایت خودم چنین است و تو در عرش کبریاییت بیش از هر کسی به این واقف هستی که جز خوبی برای همه هیچ نمی خواهم و برای خودم خودت بهتر از هر کسی...
تو را شاکرم که تا امروز روز دریوزه ی مقام و پست نشده ام و خودم را به صندلی های مدیریت نفروخته ام و بقول خودم که یک بار به یک مدیری که می گفت فلانی امان از دست زبان تو که سرت را به باد میدهد اخر گفتم:
" مردی که خود را به یک صندلی می فروشد از زنان تن فروش پست تر است "
خدایا در این ماه که مهمانی کریمانه داده ای اندکی روی از سفره های رنگین برگیر و رویت را به خانه هایی بدوز که برای تو روزه می گیرند.
خدایا با تو حرفهای زیادی دارم...مدتی است یا من خوب حرف نمی زنم یا تو روی برگردانده ای...ای کریم بزرگوار خودت می دانی "جز تو کسی نیست پناهم دهد"
پی نوشت :
= بین بودن و نبودن آدمی یک اتاق عمل فاصله است.
= یقین پیدا کرده ام به دوست داشتن
= جای یک سوره در کتاب خدا بنام عشق خالی است و شاید سراسر کتابش عشق است و من نمی دانم
= دلم هوای باران کرده...بارانگاه...مادر باران..کویر...
=اوووووفف
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .