به کجا چنین شتابان.....؟؟
ثانیه ها را میشمارم.قلبم بین شوق و هراس است.درست مثل آدمی که می خواهد برای اولین بار پای به دیاری نا شناخته بگذارد...
غروب نزدیک است صدای همهمه ی اذان یا مناجات یا نمی دانم شاید جنگ شادی که در میدان نزدیک خانه است می اید...
هیچکدام از اینها نمی تواند مهار قلب مرا دست بگیرد.ناشکیبایی بی بدیلی دارم.دلم می خواهد همین حالا ماشین سوار شوم به جاده بزنم گریزان شوم از "حالی" که در آن دست و پا می زنم.
درست شده ام مثل حال یک دانش آموز قبل از یک امتحان سخت..
گون وجودم از نسیمی که اینک به طوفان می ماند می پرسد :"به کجا چنین شتابان"؟؟؟
دلم بی پروایی می خواهد عبور از یک کوچه ی باران زده بی آنکه قلبم محکم بکوبد..دستی مرا نشان دهد دستی برای من تکان بخورد...
دعوتم کند به یک نسکافه یا اگر نیست یک قهوه ی داغ...
کسی از این عبارات و ایهام جز خودم سر در نمی آورد حتی خودم نمی دانم چه می نویسم؟؟!!اما دارم وقت را می گذرانم برای ثانیه هایی که چه من بخواهم و چه نخواهم باندازه زمان خودشان خواهند گذشت و نه به میل من....
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .