توی خونه این روزها صحبت اردو هست.از هفته یگذشته که گفتند بچه ها رو می برن اردو توی خونه بساطی برپاست.این شور وحرکت وتکاپو منو یاد اردو های خودم می اندازد.....

"تابستان خیلی سال پیش بود .شاید خیلی از آدمهایی که هستند نبودند.یک شب روی تخت روی حوض خونه ی قدیمی نشسته بودیم.آقا جون خدابیامرز هندوانه یبزرگی را از توی حوض بیرون آورده بود داشت قاچ می کرد.از آقا جون خدابیامرز خیلی حساب می بردیم .اما واقعا مهربون بود.در خانه را میزنند .آقای...از اداره آموزش وپرورش آمده .باهامون آشنا بود ولی خونمون کمتر میاومدند .حداقل تو این موقع شب واین موقع سال که اصلا.

آقا جون نگاه می کنه یعنی خودتون رو جمع وجور کنین.سلام احوالپرسی بعد تعارف وهندوانه.

شروع میکنه: غرض از مزاحمت-که آقا جون میگه شما مراحم هستین-این بود که یه اردویی تشکیل شده اسم خواستند از بچه های مدارس منم اسم آقا...رو دادم.البته روغن چشم خودشه خودش شاگرد زرنگ بوده.خواهرم"ب" نگاهی بهم میکنه ومن می فهمم که از اینجور تعریف از من حرص می خوره منم خودمو لوس میکنم.

شرط اردو یه مصاحبه بود علمی و معلومات عمومی-سوالات رو بیرون میاره میگه بنویس خیلی معطل نمی شم وجواب میدم .نگاهی به ورقه میکنه ومیگه "پس فردا انشاا....

.

.شب توی پشه بند خوابیدیم.خوابم نمی برد.همش فکر میکنم کجا می برندمون.

فردا شروع می کنم به آماده شده .اول حمام .حمام عمومی بازار- آب داغ و تمیز شدن من.بعدآماده کردن کیفی که فقط چند تیکه لباس توش گذاشتم .خیلی اون روزها مهم نبود بچه ها چکار میکنن.اصلا دور شده بچه ها از خونه گاهی وقتا به نفع خانواده ها بود.پول تو جیبی واقعیتش هیچوقت توی بچگی روم نشده بود از پدر پول بگیرم.گفته ام خانواده ی پر جمعیتی بودیم.پدر هم کارگر .عقلم می رسید که خرج ودخل این زندگی جایی برای پول تو جیبی نمیگذاره .این بود که سعی می کردم خودم یه جورایی خودم رو تامین ومستقل کنم.بیشتر کار میکردم.اما برای این اردو پول تو جیبی بهر حال لازم بود.مقداری پس انداز داشتم .

جلوی مدرسه احتشامی غلغله ای برپاست.بچه هایی از همه نوع.خوب بچه پولدارها بیشتر بودند.کیفهای آنچنانی واغذیه وتغذیه با پدر مادر از زیر انواع ادعیه رد میشن.بعضی گریه میکنند .من گوشه ای ایستاده ام راستش کسی به بدرقه ی من نیومده بود.انتظاری هم نمی رفت .اینقدر مشغولیات وگرفتاری بود که من توشون گم بودم.

اتوبوس میاد .بچه ها رو به صف میکنند .یکی یکی می ریم بالا .مقصد تهران اردوگاه منظریه است.

بعداز ظهر یک روز گرم تابستانی است.اتوبوس راه می افتد .آرام آرام وبعد از ۳-۴ ساعت می رسیم تهران.

اونوقتها تهران مثل الان شلوغ وبی در وپیکرنبود.من همیشه تهران را دوست داشته ام.همیشه اونجا رو بهترین وبدترین شهر ایران میدونم.نیازی به توضیح نیست .از هرکس بپرسید میگوید چرا بهترین است وچرا بدترین...

اردوگاه بسیار بزرگی است با درختهای سربه فلک کشیده در یک محله بالا شهر واعیانی . خیلی بزرگ وجادار.حداقل چند گروه غیر از ما هم از شهر های دور ونزدیک آمده اند.

این اولین اردوی من نیست .ولی اولین اردو در تهران بود.

برایما چادر زده بودند...خستگی راه وگرسنگی همه ی مارو به خواب می بره .خنکای مطبوع هوای اردوگاه واقعا دلچسب است به خواب عمیقی فرو می روم.فرداآفتاب نزده در میان گرگ ومیش هوا بیدار می شویم تا یک هفته اقامت در اردوگاه را تجربه کنیم.........