عزيزم...
من به محبت تو مثل هميشه مستي كه به آخرين جرعه مانده در ساغر نگاه ميكند يا به آخرين نگاهي كه در بدرقه ياري با دلدارش رد مي شود مي نگرم...
اين جرعه ي مستانه ي محبت چنان سرمستم مي كند از باده ي عشق كه تا بامداد خماري مرا مدهوش ميكند...
يا آن نگاه عاشقانه چنان مرا در التهاب دوباره ديدنت مي سوزاند كه هزار دريا نيز توان خاموش كردن آن را ندارد...
دلدار من...
دلداده ي محبتم ومهرباني مثل ريشه اي اعماق وجودم را در بر گرفته ...جز اين هيچ نمي گويم وهيچ نمي خواهم..
غرق شدن در درياي عشق تو كه هر چه از تو دورتر مي شوم عطش ديدارت فزونتر ...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 14:35 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .