آتش... پناه... خدا...
خدایا امروز آتشی دیدم بس عظیم وسوزنده...مجبور بودم خاموشش کنم ومثل آتشنشانها به آتش حمله بردیم وچه سهمناک است آتش وچه دهشتناک است آتش.
ناگهان یاد جهنم افتادم...خدایا این آتش کوچک وآن آتش عظیم ....
پناه بر خدا از آتش دوزخ...پناه بر خدا...
امروز خیلی خسته شدم.خیلی .ظهر هم باید امتحان بدهم وبعد رانندگی.اما به خانه می روم و استراحت می کنم وبعد
خدایا خودت را وهمه ی عزیزانم را وهمه ی مردم را به پناه تو می سپارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 12:14 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .