پاییز اومد اونور پرچین باغ...
شانزده ساله بودم و این آهنگ را از رادیوی کویت ضبط کرده بودم..شانزده ساله بودم یک عصر سرد پاییزی بود هنوز درختها بودند و دشت و هنوز آسمان را صدای پرستوها در میکرد
شانزده ساله بودم و عشق در دلم زبانه میکشید مثل هر شانزده ساله ی دیگری
شانزده ساله بودم و نمی دانستم تقدیر چه با من خواهد کرد...بیخود نیست سالهای نیمه ی اول دهه شصت را بیشتر میخواهم...غروب های سردی که از دبیرستان بسمت خانه میآمدم...اما کاش هرگز هرگز اضطراب درس ها و کتابها را نداشتم ..کاش هیچکس دنیای زیبای دبیرستان را فدای تحکم دبیرستان نکند
شانزده ساله بودم ..شانزده ساله و پاییز اومد اونور پرچین باغ
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴ ساعت 19:23 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .