پل های مدیسون کانتی
اینجا با هزار بدبختی با ف\شکن گیگی یک میلیون یک لحظه اومدم بگم هر سال باید ۱۸ فروردین پلهای مدیسون کانتی رو میدیدم..نشد
تلواس و اضطراب رفتن به عصر حجر اصلا یادم برد که پل های مدیسون کانتی رو با تو ببینم...قرار بود از شیشه هیچی نباشه ،نه برق نه آب نه فردا...لابد رحمت و مرحمت شامل حالمون شد که نشد..هر چند نه فردایی نه روشنایی نه امیدی...
آخ آخ که شدیم حال تو توی اضطراب روزهایی که دلت چنگ میزد و دستت چنگ میزد و اون کودک نشسته بود بالای دکل اون بالای کشتی و امید داشتی صدا بزنه
خشکی .. آهای خشکی
و نیمدونم آخه کی قراره این کشتی به ساحل امن برسه؟ قراره کی رها بشیم از این شبهای بی فردا..از این روزهای پر تردید؟
پی نوشت: پلهای مدیسون کانتی فرانچسکا ، روبرت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 14:27 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .