اینجا با هزار بدبختی با ف\شکن گیگی یک میلیون یک لحظه اومدم بگم هر سال باید ۱۸ فروردین پل‌های مدیسون کانتی رو می‌دیدم..نشد

تلواس و اضطراب رفتن به عصر حجر اصلا یادم برد که پل های مدیسون کانتی رو با تو ببینم...قرار بود از شیشه هیچی نباشه ،نه برق نه آب نه فردا.‌‌..لابد رحمت و مرحمت شامل حالمون شد که نشد..هر چند نه فردایی نه روشنایی نه امیدی...

آخ آخ که شدیم حال تو توی اضطراب روزهایی که دلت چنگ می‌زد و دستت چنگ می‌زد و اون کودک نشسته بود بالای دکل اون بالای کشتی و امید داشتی صدا بزنه

خشکی .. آهای خشکی

و نیمدونم آخه کی قراره این کشتی به ساحل امن برسه؟ قراره کی رها بشیم از این شب‌های بی فردا..از این روزهای پر تردید؟

پی نوشت: پل‌های مدیسون کانتی فرانچسکا ، روبرت