شاید...
لحظه ای که تو را ببینم و لبهایی که همه ی خاطرات شنیدنی را از آنها دارم .شاید تنها بوسه ای عاشقانه تلخی اینهمه جدایی را از کامم بیرون اورد...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 12:11 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .