دیشب...
صبح بخیر...
دیشب رو خوب نخوابیدم .اما دلیل نمیشه که بد خلق باشم.به همه سلام بلند می گم.
یه کمی سردرد دارم که بعد از ورزش ودوش گرتن باید رفع شه.
از دیشب تا حالا وتا بعدش(هرچی زودتر بهتر)منتظر خبری از عزیزم هستم که البته نشده.(نامرد).
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 6:23 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .