شانه...
ای درنای عاشق من کجایی؟
این روزها نمی دانم متوجه شده ای یا نه؟دلم بد جوری سراغت را می گیرد...
قرار بود من درنا باشم آشیان ساخته بر شانه های تو...
اماناگهان تو پیشدستی کردی لانه ای ساخته ای بر تاروپود قلب من...
نمی دانی فهمیده ای اینروزها هر بهانه ای مرا به سوی تو می خواند...
گاه خطی گاه نوشته ای گاه پیامی یا کلامی....
دوست داشتنت برای من یک امر مسلم شده ...
دوستت دارم ای حبیب خاکی من....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 14:10 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .