دیشب وقتی تنهایی به آسمان خیره شده بودی و ستاره ها را می شمردی در خیالم با تو آمدم از اینهمه کوه ودشت واینهمه جلگه وتپه و صخره بجا مانده از ادوار گوناگون زمین می گذرم تا همسفر تو شوم به اسمانها با تو روی مهتابی می خوابم وچشم می دوزم به آسمان به ستاره هایی که حالا دارند من وتو را به هم نشان می دهند.

 شایدبا هر انگشتی که بسوی یک ستاره نشان میرویم بیشمار ستاره من وتو را در این آسمان آذرخش وش شب و در روی زمین نگاه می کنند.

کم کم به گوشت نجوا می کنم .این شاید زیباترین نجوایی بود که در سکوت مطلق شب بین من وتو رد می شود وچه مشعوف میشوم من.

خیالم را بسوی تو رهسپار می کنم تا دست در دست هم به تماشای دوباره اسمان بپردازیم.به تو می گویم چه شد که من اینطوری گرفتارت شده ام؟ وتو می گویی:هیچی فقط دوستت دارم با تمام وجودم فقط همین وحالا ساعت ۵دقیقه گذشته از نیمه شب است.آه که اینهمه شلوغی دوروبر من مجالی نمی دهد تا دوباره مرواریدخیالم را در سکوت و با عشقبازی تو به رشته در آورم.

دوباره برایم می گویی وبرایت می گویم که دوستم داری و دوستت دارم.سکوت شب بغض مرا در جدایی تو در گلو می پرورد.

دوباره با تو نجوا می کنم وبا نجوا چه دوست داشتنی تر می شوی .با گفتن دوستت دارمها وبوسیدنها.

شب را به خیال تو تا صبح چند بار از خواب بلند می شوم.دیگر اطرافیانم برای من مهم نیستند .مجسمه های سنگی بی روحی هستند که من بناچار همدم آنها شده ام .شاید تو نیزچنین باشی واسیر افسون طالع نحس باشی که مرا وتو را در دیاری دوراز هم به حسرت دیداری جان به لب می اورد.

سکوت شب با بغض من آرام میشکند.شبخوش می گویم...تا صبح..

صبح را دوباره می دانم که در انتظار من مانده ای دوباره برایت می گویم دوستت دارم.وتو نیز مرا دوست داری.

اینجا جای تو وآنجا جای من خالی است اما می گویی"خیال داشتنتم برای من بسه".و چقدر پیش من عزیزتر میشوی.

گفتی دلم برات تنگ شده ومن هم دلم برای تو.

صدای تو آرامشبخش تر از آنی است که فکر میکنم...

همیشه دوستت دارم ...همیشه دوستم بدار...

ودوباره من حرف می زنی و برایت می گویم هوس بستنی قیفی و کیک خامه ای کرده ام تو می خندی و من می دانم که روزی همه ی اینها را برایم می خری...

دوستت دارم...