تب کرده بودم .حالم خیلی بد بود.خیلی.پشت به دیوار کاهگلی رو به آفتاب بی رمق زمستون .

مادر و خواهر ها هم بودند.منتظر پدر.

اون روزها زندگی بد جوری روی سگش رو به ما نشون داده بود.ورشکستگی پدر و من کاملا طعم بی پولی و نداری رو از توی صورتش می دیدم.اما به روی خودش نمی آورد.كلاس چهارم پنجم بودم.

پدر سراغم رو كه گرفته بود گفته بودند بيرون از حياطه.اومد جلو پرسيد حالت چطوره؟گفتم خوب نيست.پرسيد :خيلي بده ؟گفتم آره .نمي دونم با همه ي هوش وذكاوتي كه داشتم چطور خريتم گل كرده بود و نمي فهميدم براي دكتر بردن "پولي" در بساط نيست .شايد مي تونستم رنج بيماري رو بهتر از رنج نداري پدر تحمل كنم.

چاره اي نديد.بلند شديم .رفتيم سر حمام قديمي.توي حمام پدر با كسي كار داشت.نشسته بوديم .اون دوتا ومن روبروي اونها.مي ديدم دارند با هم پچ پچ مي كنند.اشاره ي پدر به من شد با سرش.

حمومي هم نگاهم مي كرد .رفيقاي قديمي هم بودند.فورا دوريالي ام افتاد كه چه كرده ام.خجالت كشيدم.يك پنجاه تومني ويك ده تومني همه ي بهايي بود كه براي سرازير شدن عرق پدر روي دستش گذاشته بودم.

بلند شديم .رفتيم اورژانس .دكتر هندي بود .دما سنج رو توي دهنم گذاشته بود.دماي بدنم ۴۰بود.دماسنج رو بيرون آورد.دكتر پرسيد مي دوني اين چي هست؟طبعم براي بلبل زبوني تو اين موقع ها خوب بود.گفتم دماسنج الكلي.جيوه اي ش هم هست.دماي بدن بايد۳۷باشه بيشتر يعني عفونت و....دكتر خوشش اومد نگاهي به پدر انداخت يعني كه بارك ا....پدر خنديد خيلي وقت بود اينطوري خنده اش رو نديده بودم.

آفرين بهم گفت.رفتيم آمپول هام رو زدم.توي خونه پدر تعريف وجناتم رو مي كرد .مي گفت دكتر خيلي از اين پسر خوشش اومده بود.

من اما پشيمون از اينكه ۲۲تومن رو دست پدر گذاشتم.

زود خوب خوب شدم.اوضاع پدر هم يواش يواش بهتر ميشد...

زندگي هر روز رويي به ادم نشون ميدهد.شايد روزي همه ي قصه ي زندگي ام رو گفتم ورفتم.نمي دونم كي؟ولي شنيدني است...

امروز بواسطه ي عزيزي يادپدر افتادم.شايد چند روز بعد "روز پدر "باشد.

خدا بيامرزد پدر ومادر اون وپدر من وهمه ي رفتگان از دنيا وماندگان در ياد را...

آخرين باري كه پدر رو ديدم مرداد ماه دو سال پيش بود رفته بودم كاشان .نمي دانستم اين آخرين خداحافظي است...

گاهي دلم مي گيرد...

گاهي دلم خيلي مي گيرد به شانه اي نياز دارم وشايد كسي به بازوي من...

اين رو مي دونم كه آدم تا دلش پاك نباشه نمي تونه چيزهاي خوب بنويسه ويا بگه...

عزيزي سه بار تا حالا منو به اين يقين رسونده كه آدم بي شيله پيله اي است واهل بازي نيست...

روزي كه مادرش به رحمت خدا رفته بود و با هم برايش گريه كرديم...

روزي كه صداي پسركي زد "فدات بشم عزيز دلم"

و امروز كه براي پدرش نوشته بود...

آدم بي دل وبي احساس وبد جنس نه مي تونه اينطور حرف بزنه ونه مي تونه احساساتي بشه..

من هم همينطور....همينم همين همين همين...به اين سادگي شايد ساده تر از آب.. شايد....