خراب خراب خراب...
حالم شده مثل يك دونده ي بي رمق در آخرين لحظات مسابقه..
حالم شده مثل يك زنداني در آخرين لحظات انتظار براي رهايي..
شده ام مثل يك بيگناه محكوم به اعدام :شمارش معكوس تا گردن نهادن بر دار...
حالم شده مثل حال يك آواره درانتظار رجعت دوباره به موطن...
شده ام مثل يك كودك بي تاب در جستجوي آغوش نوازش گر مادر...
مثل يك ماهي افتاده بيرون از آب...
مثل غريق چشم به راه ساحل...
چه ميداني؟!!!!!
كه از دوري تو چه حالي دارم..
وبايد ثابت كنم كه اين چنينم..
نه!!!! براي من مهم نيست باور كردنم يا باور نكردنم حال من همين است كه هست :
خراب خراب خراب...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۷ ساعت 14:46 توسط "کویر"
|
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .