اين آهنگ رو خيلي دوست دارم .مخصوصا اون تيكه "چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن" اون روزهايي كه دانشجو بودم و شب اخر فرجه مي خواستم كاشان رو ترك كنم.
امروز اما بعد از اون همه سال يه جور ديگه دلم گرفته براي يك نفر ديگري..
.بدادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ،منو یه عالمه یاد
نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد
برای بودن من به خود رنگ فنا زد
چه دردی خدایا ،نخواستن اما رفتن
برای اون که سایس همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد
منو آباد کردو خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونس پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه،رو گونمه نفسهاش
بدادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته
بدادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .