اتاق
توی قالیبافخانه یک دار قالی بود. اتاقی با محوطه ی نسبتا وسیع و مستطیل شکل.ساخته شده از خشت و گل و رنگ آمیزی آبی و خاکی با رف های وتاقچه های زیاد.نورگیر هایی که در تابستان ستونی از نور را به داخل گسیل میکرد وذرات پرز وغبار معلق در هاله ی نور همیشه برای من تماشایی بود.
اتاق از سطح زمین کمی پایینتر بود بهمین خاطر ساختمان پشتی آن که متعلق به دایی بود کاملا با آن مشرفبود و تنها راه ارتباطی این دو ساختمان سوراخی بود که لابد سالها پیش برای تردد یا ارتباط این دو تعبیه کرده بودند و حالا که ساختمانها تفکیک شده بودند معمولا این سوراخ را با لحافی که تا یادم می امد آنجا بود از هم جدا می کردند.
اتاق دایی محل ذخیره ی همه چیز بود از گندم وجو وآرد تا ترشی و خشکبار و آلو و قیسی وگوجه ی خشک شده نان وپنیر وخلاصه هر چه که بود...
آرزوی همه یما بچه ها دستبرد یا سرک کشیدن به این اتاق بود .اما کلید قفل قدیمی اون همیشه آویز گردن زن دایی بود که حتی خودش هم اجازه نداشت وارد اون بشه وتنها کلید دار بود وفقط دایی حق ورود داشت وبقیه همراه او.
شاید فلسفه ی وجود چنین اتاقهایی به سالها یا حتی قرنها قبل بر می گشت که هر خانه برای ایمن بودن در مقابل قحطی یا سرمای زمستان یا جنگ وتعرض باید جایی مطمئن برای ذخیره ی آذوقه داشته باشند واین مکان همیشه باید در اختیار یک نفر خاص باشد تا بی حساب وکتاب از ان برداشت نشود...
باری تابستان طولانی وبیکاری گاه بگاه شیطنت ومزه خوش آلو قیسی ترشی های خوشمزه ی پنیر کهنه ی بز- ماست چکیده و نان تنوری خشک ومهمتر از همه حس کنجکاوی این ناحیه ممنوعه همه ی بچه ها را بران می داشت تا بهر طریق شده راهی برای دست یافتن پیدا کنند.اما نه نسل ما و نه برادر خواهر های بزرگتر از ما هم این ارزوشان براورده نشده بود.مضاف براینکه چنان دژ وحشتی از ان بخاطر واگویی ساخته بودند که هراس همیشگی بر انجا سایه افکنده بود...
یک روز مثل همیشه داشتم نقشه می کشیدم اما راهی به درون آن پیدا نمیشد.داشت توی افکارم چرتم می برد که ناگهان چشمم به سوراخ ارتباطی بین دو تا اتاق افتاد ولی این سوراخ در بالاترین نقطه تعبیه شده بود از اون گذشته لحاف زمستاني بزرگي توي اون چپونده بودند و نمي شد به اين راحتي ها اونو بر داشت.
وسوسه ي رفتن بد جوري فكرم رو مشغول كرده بود . كسي اونجا نبود پا هام رو روي تاقچه گذاشتم وبه هر زوري بود خودم رو به رف رسوندم .جثه ي كوچك من هم بزور روي رف جا مي گرفت .يك دستم رو حائل رف كردم ودست ديگر گوشه ي لحاف رو .لحاف گنده تر از اين حرفا بود .حد اقلش چهار نفر تو شباي زمستوني زيرش جا مي گرفتند .بهش مي گفتند لحاف كرسي.از اون گذشته اينقدر اونجا مونده بود كه حالت خشكي بهش دست داده بود شده بود مثل گچ واين از زور بازوي من دور بود...
به لحاف دو دستي اويزون شدم وبين هوا و زمين معلق .اصلا به فكر عواقبش نبودم حتي بفكر افتادن.همينجور كه آويزون بودم هر چه زور داشتم مي زدم وتكون تكون مي خوردم .لحاف جم نمي خورد اما از فشار وارد به اون قسمتي از سوراخ كه با لايه نازكي از گل اندود شده بود ريخت يك دفعه مثل آوار افتادم .لحاف هم همراه من اومد شانسي كه آوردم يك گوشه ي لحاف گير كرده بود بالا و من سقوط نكردم .حالا قسمتي اط سوراخ باز شده بود .شايد باندازه ي هيكل من.
همه ي شكم وپهلوهام در اثر تماس با ديوار زخم شده بود و سوز مي زد.بعضي جاهاش خون مرده بود .بعضي جاهاش هم خون اومده بود.اما همينكه راه ورود با بالاخانه باز شد بود هيچ دردي احساس نمي كردم.
دوباره از تاقچه به رف پريدم مثل گربه.چابك وسريع و گوشه ي سوراخ رو گرفتم وبه زور تا شكم و از سر رفتم تو بر عكس فاصله ي سوراخ تا كف قاليبافخانه كه زياد بود فاصله اس با كف اتاق دايي كم بود ودليلش اشراف اتاق دايي به قاليبافخانه بود.
با دو تا دست اومدم كف اتاق و بقيه ي تنم رو هم مثل مار بدنبال خودم كشوندم...
چه بويي!!!!مثل بوي عطاري ها مثل بوي اشپزخانه ..بوي ترشي قيسي ارد –گندم –پنبه....
هيچ چيز باندازه ي اين لحظه منو مغرور نمي كرد.سردار فاتحي بودم در يك جنك چندين ساله....اتاق تاريك بود كاملا تاريك تنها ستون نوري از سقف به كف مي تابيد وانعكاس آن كور سويي به اطراف پراكنده مي كرد...
آدم شكمويي نبودم اما احساس اين پيروزي منو برد به هر گوشه اي از اتاق.چشمم به تاريكي عادت كرد..
رفتم سراغ تغار ماست با دست زدمتوش طعم كره مي داد چه بويي دلم حال مي اومد نمي دونستم چه طوري مي خورم ..بعد پنير بز از سبدي آويزان كرده بودند توي يك تغار كوچك سفالي بود جستي زدم وگوشه ي اون رو گرفتمبا دستهاي خاكي وماستييك قلمبه برداشتم .نان خشك خانگي در گوشه اي چيده شده بود با زيره هايي كه روش ريخته بودند وبا شاه دونه.اين براي مهمانها بود كه الان در معرض غارت من قرار مي گرفت.بيرحمانه هر چه سر راهم قررار داشت رو ناخنك مي زدم..ترشي پياز ترشي گوجه ترشي مخلوط رب انار رب گوجه آلو خشك برگه گردو نمي دونم شكم به اين كوچكي چه جايي داشت كه اندازه ي يك گاو خوردم...كم كم جايي وچيزي نبود كه از دستبردم دور مانده باشد...
تازه فهميدم كه 3يا 4 ساعت است كه اينجا هستم ...اما موقع مراجعه به سوراخ ديدم اقلا 5 متري باكف فاصله دارم .از اين گذشته ساختمان طوري بود كه بالا رفتن خيلي ساده تر از پايين امدن بود...ضمن اينكه الان سنگين شده بودم وشكم پر به فكرم اجازه ي كار نمي داد..تازه بايد ابتدا از سر بيرون مي رفتم و بعد پاهام رو بيرون مي دادم كه موقع بالا رفتن فكر اينجاش رو نكرده بودم..
عرق سردي همه يوجودم رو گرفت..از طرفي اگر دايي مي فهميد كه بيچاره بودم و اگر مي خواستم بيام پايين با كله مي اومدم و حتما مغزم متلاشي مي شد....
هيچ كاري به ذهنم نرسيد...خسته تر و نادم تر از اون بودم كه فكري بكنم...مثل خر توي گل گير كرده بودم به ...ه خوردن افتاده بودم.اما اينها هيچكدام راه چاره نبود.ديگراز مرد باراني پوش كه منو از باغ دايي نجات داده بود هم خبري نبود.اصلا اگه خدا مي خواست برام كاري بكنه نمي كرد .مگه كار خوبي كرده بودم؟ اينه كهاز خدا خجالت كشيدم چيزيش بگم اما تو دلم به خودم فحش مي دادم.
مي دونستم كه مادرم دوباره دل نگرانم مي شه و با غيبت من بساطي برپا مي شه وقشقرقي كه نگو..
تازه اگر كسي هم منو اينجا ببينه با توجه به اينكه بهم نمي خورد اينكاره باشم ولي ابروم هم مي رفت..كتك از دايي كه جاي خود...بيچاره ام مي كرد...
.
.
. همه جا رو براي پيدا كردن من زير پا گذاشته بودند اما پيدام نكردند.هوا داشت تاريك مي شد ...دلم از خوردن زياد درد گرفته بود تشنه بودم اما آب نبود تنها چيزي كه كسي به فكرش نرسيده بود اونجا بگذاره....
روي گوني هاي گندم دراز كشيده بودم جرات صدا زدن كسي رو نداشتم يعني هميشه برامون گفته بودند رفتن بي اجازه به اين اتاق عواقب سنگيني داره...
دلم شور مي زد مي دونستم كه مادرم بدنبالم هست ودل تو دلش نيست.لابد حالا آب انبار چاه يا هر جاي ديگري رو كه احتمال سقوط يا رفتن من توي اون بود را بازديد كرده اند...
از سقف اتاق به بالا نگاه مي كردم حالا هواكاملا تاريك شده بود.گاه گاهي كور سوي ستاره اي از دور ها به چشم مي خورد...
دلم بشدت درد گرفته بود..عرق همه ي وجودم را فراگرفته بود...راهي نداشتم..كم كم به گريه افتاده اشكهام از گوشه ي چشم آرام ارام پايين مي آمد وروي گوني هاي گندم مي ريخت.
آن شب نمي دانستم كه صدا كردن و كمك خواستن حتي اگر منجر به كتك خوردنم هم باشداز سرگرداني و پريشاني محله اي بهتر است....
خوابم برده بود.ناگهان با صداي قژقژ در از خواب بلند شدم .مثل فنر از جا جهيدم به پشت گوني هاي ارد پناه بردم.در ب باز شد صداي نفس نفس زدن تند ومردانه اي مي امد فانوسي در دست داشت .امد داخل نور فانوس پهناي اتاق را روشن كرده بود .مرد با عجله امد ...زير لب و تند تند معلوم بود ذكري وردي چيزي مي خواند نگران مضطرب وعصباني دقيقا به پشت گوني هاي آرد جايي كه پنهان شده بودم...ناگهان فريادي زد وخشكش زد ...تو اينجا چكار مي كني وبعد نفهميدم چي شد سيلي جانانه اي توي گوشم فرود آمد برق از چشمانم پريد فرصت آخ گفتن بهم نداد مثل بچه گربه اي از كمر بلندم كرد و برد روي تراس (مهتابي) و فرياد كشيد :"بياين اين گوساله اينجاست.فهميدم منو ميگه...
ناگهان جمعيتي بود كه اومد بالا من هنوز هم شوكه شده بودم ونگاه غضبناك دايي بود كه روي صورتم سايه افكنده بود .هول كرده بودم .نفهميدم چي شد .يكدفعه وا رفتم .افتادم غش كردم...خستگي تشنگي و ترس ...
كم كم چشمام كه باز شد ديدم مادر وخواهر بزرگم وپدر وزن دايي بالاي سرم نشسته اند. توي حياط خانه ي خودمان روي تخت چوبي روي حوض...دارند ...چشم كه باز كردم زدم زير گريه ...زن دايي شنيدم به مادرم گفت بذار گريه كنه تا دق نكنه من گريه كردم زياد ...دايي از در وارد شد ..اينبار لبخندي بر لي داشت يك مقدار توت خشك هم باهاش بود برام آوردهبود .راستي توتها كجاي اتاق بودند كه من نديده بودم؟اين اولين سوالي بود كه ازخودم پرسيدم....
دايي اولش خيلي عصباني شده بود .اما پس از اينكه كتكم زده بود وغش منو ديده بود ترسيده بود..بيچاره آمده بود توي اتاق تا طناب برداره بلكه توي چاه اگه افتاده باشم درم بياره كه ديده بود من اونجام...باقي قضايا هم كه تعريف شد...
فردا دايي رو مي ديدم كه به زن دايي مي گفت از اين به بعد هر كي از بچه ها خواست بره چيزي برداره خودت باهاش برو كاريش نداشته باش ولي حساب چيزا دستتباشه...بچه ها خوشحال بودند اما تا روزيكه دايي وخانواده اش توي اين خونه بودند هيچكس جز دايي وزن دايي توي اتاق نرفت.تنها من بودم كه گاه بگاهي با تعريف از اتاق و داخل آن دل بچه ها را آب مي كردم...اما هيچ بچه اي جرات نكرد كه توي اتاق برود....
پايان
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .