گاهی...
چندی پیش یک فیلم دیدم بامضمون اجتماعی .یک پسر به اشتباه دزدی کوچکی (گرچه دزدی دزدی است) کرده بود.
یک باند تبهکار که زیر نظرش داشتند این خلاف او را دستاویزی قرار دادند تا با تهدیدبه اینکه به صاحب مغازه خواهند گفت که او این کار را کرده او را وادارکنند... به خلافهای بزرگی که این بار هم بزرگتر وحساب شده تر بودند وهم اینکه مدیریتش دیگه دست اونها بود ونه دست پسر ...و ناگهان پسر ماند و کوهی از جرم و راهی بی برگشت...
شاید دختران فراری یک اشتباه میکنندکه از خانه فرار می کنند اینکار در مرحله ی اول هم از نظر قانون وهم از نظر خانواده قابل اغماض وبلکه بخشش است و شاید بتوان با اندکی کار روانشناسی او را به جامعه برگرداند...
موضوع وقتی حاد و حادتر می شود که دختر فکر کند با از خانه بیرون رفتن او همه چیز تمام ودنیا برایش خراب شده .
غافل از اینکه اگر همان اول خودش را به کلانتری -بهزیستی معرفی میکردوآنها تمام تلاش خود را برای بازگرداندن او به خانه وزندگی انجام می دهند...
اما ترس او از مواجهه اولیع با قانون واینکه چه خواهد شد او را به دام باندهای تبهکار می کشاندواینک نه تنها قانون پناه او نیست که در پی اوست...
این است من از همه ی آنهایی که به نوعی در توهم لاف زنی یا تهدید کسی یا گروهی قرار دارند پیشنهاد می کنم باج دادن ممنوع حتی اگر ضرر کنی که مطمئنا با پیش رفتن وبیشتر باج دادن مانند غریقی که در مرداب بیشتر فرو می رود و وقتی بخود می اید که راهی نیست .حقیقت را گر چه تلخ به دوستی همدمی رفیقی بگو و چاره بخواه .ضمن اینکه همیشه قانون با آدمهای صادق جور دیگری تا می کند .
مشاوره با مشاوران نیروی انتظامی که در همه ی شهر ها حتی تلفنی هم مشاوره می دهند.باور کنیم گر چه جامعه قدر زیادی دچار ناهنجار ها شده اما واقعا هستند کسانی که دلسوزانه کار کنند .بهر حال کار را از ابتدا مدیریت کردن خودش کلی منفعت دارد...بقول سعدی...
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .