کوه...
کوه می شوم..
برای دل خودم...
خاکم...
کویرم...
و عجیب دلم میخواست جای تو بودم...
دلخوش به کوهی بلند...
سترگ...
کوه می شوم..
برای دل خودم...
خاکم...
کویرم...
و عجیب دلم میخواست جای تو بودم...
دلخوش به کوهی بلند...
سترگ...
میان جویبار و دریا...
فدایی بیکرانه ی آب شود...
پی نوشت :
لپ تابم خراب شده .
نم نم باران و ابر...
سایه های تک درخت کوچه...
و من وتو...
غرق این پندار...
که دراین شیدایی...
پی یک بوسه داغ...
زیر باران برویم....
برای کوچه شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه برای سقف شب مرحم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهائیمونو میون سفره ی شب تو با من
بذار بین منو تو دستهای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن
تورو میشناسم ای شبگرد عاشق تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه تو و چشم تو پیداست که از ایل و تبار عاشقاییت
ورو میشناسم ای سردرگریبون غریبگی نکن با حق حق من
تن شکستتو بسپار بدست نوازشهای دست عاشق من
بدنبال کدوم حرف و کلامی سکوت گفتنت تمام حرفهاست
توروازتپش قلبت شناختم توقلبت قلب عاشقای دنیاست
تو با تنپوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن نورو آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم توخورشیدو به دست من سپردی
کمک کن جاده های مه گرفته من مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته رو یخ بستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم
پي نوشت :
* ترانه مال گوگوش هست..خيلي قشنگ و رويايي است.حس قشنگي به ادم مي ده
** با رپ هاي جديد حال نميكنم . اصلا"
آنقدر به "قبله گان عالم" سجده کرده ام..
که به خدای خودم...
تا قیامت نماز قضا بدهکارم...
صلات ظهر می گویند...
و من سجاده ام را به خمی از می فروخته ام...
اینک ...
شراب در دست...
گریزان از محراب ...
مست...
لایعقل...
آمین می گویم ...
به اجابت دعای مستی...
درست مثل یک کفشدوزک ....
در دستان پسرکی بازیگوش...
حتی خطوط دستانت را...
اشکهایت را...
غصه هایت را...
من همیشه...
می دانم یک شب...
آخرین قطار ...
مرا به ایستگاهی خواهد برد...
که تو در انتظارم ایستاده ای...

فیلمی کوتاه.
روایت عاشق شدن یک پسر بچه ی ده-دوازده ساله.
شاغلام توی کوچه ایستاده است .لیلا خانم رد میشه.میگه سلام شاغلام چطوری؟
مثل خیلی از احوالپرسی های دیگه.
شاغلام اما با همون ذهن کودکی دلبسته ی لیلایی است که شاید7-8-10 سالی ازش بزرگتره..
اون صحنه ای که غلام به مادرش می گه درسته اونا که عاشق میشن قلبشون تندتند میزنه؟ منم قبلم تندتند میزنه و مادرش پشت دستش رو میاره بزنه یعنی که ...
و غلام میگه من عاشق سوت بلبلی هستم.
شاغلام به این نتیجه می رسه که برای عاشق لیلا شدن باید بزرگ بود..یکی از بچه ها بهش میگه باید ریش سبیل داشته باشی..میره با تیغ صورتش رو میزنه..بزرک نمیشه
میگن باید کمربند داشته باشی..
باید تسبیح داشته باشی...
هر تلاش شاغلام برای بزرگ شدن به جایی نمی رسه..
یک روزی که داره توی کوچه شعر عاشقانه برا بچه ها می خونه لیلا رو می بینند با یک اقایی دارند میان...
شاغلام می گه این پسر عمه اش هست یکی از بچه ها میگه شاید نامزدش باشه شاغلام غیرتی میشه و گلاویز...
وسط کوچه ناگهان مادر لیلا میاد با چند تا پاکت در دست...غلام سلام میکنه...مادر لیلاست..می گه می خواستم بیام خونه شما هم اینا رو بدم...بعد غلام پاکت رو باز می کنه می بینه کارت دعوت عروسی لیلا و کیارش هست...
کاغذ رو مچاله میکنه میندازه وسط کوچه /فیلم با یک ترانه جانسوز رو به پایان میره...
غلام می گه : خوش بحال کیارش هم سبیل داره هم کمربند هم تسبیح هم بزرگه//
این ترانه اخرش معرکه است...
فیلم محصول سینمای جوان لاهیجان هست..آدرس دانلودش رو پیدا کردم..فردا شاید دانلود کردم...
این تجربه عاشقی تو سن 10-12 سالگی برا من اتفاق افتاد...
عشق باور پاکی است...برای من عشق یعنی رنگ خدا شاید خود خود خدا
این پست رو تند تند نوشتم لپ تاپم تند تند خاموش میشه نمی دونم چه مرگشه..توله سگ
لینک دانلود
http://www.clipfarsi.com/wp-content/uploads/2010/film_small/bac
من خسته ام...
تو منتظر...
من بار دل بسته ام...
تو آغوش گشاده ای...
به پیشوازم...
می بوسمت..
تو برایم قهوه درست می کنی
می رویم سمت پنجره ...
و رقص گنجشکهارو نگاه می کنیم...
زندگی در همین چند جمله خلاصه می شود...
نمي تونم از چيزي كه بهش دل بستم براحتي عبور كنم.حالا ميخواد قالب يك وب باشه...يك شهر...يك مداد...يك حف...يا يك نفر...
من تنوع طلب نيستم...خيلي پابندم..اينو همين طوري گذاشتم...
****
توي خبرهاي بد دنيا اونجايي كه همه اش مرگ و ترور و تهديد و تحريم و گردنكشي و تجاوز و خون هست امروز صبح از بي*بي* سي خبر نجات اولين معدنچي اسير تو اعماق معدن رو پس از حدود دوماه و خورده اي شنيدم.
خيلي خوشحالم ...گرچه ميدونم هيچوقت صداي تبريك من به اونها نميرسه اما از ته دلميخوام هر چه زودتر ۱۷ روز ديگه فرا برسه و اخرين نفر كه مرد ۵۵ ساله اي هست نجات پيدا كنه...
رسالت هيچ پيغمبري...وعظ هيچ كشيشي باندازه اين دوماه به اين نجات يافتگان ثابت نكرد كه خدايي در اين نزديكي است...خيلي نزديك..خيلي خيلي نزديك...
پاییز خیال انگیز..
پاییز زرد...سرخ..نارنجی...
پاییز عاشق شدن...دوباره ..دوباره...
پاییز آهنگهای عاشقانه...بوسه های پی در پی مکرر...
عطر بوته های آب پاشی شده ی دم صبح..
ابر...باد...تاریکی...و هراس تو از این همه...
نگاه کن به پنجره..
پاییز با همه ی زیباییش رسیده...
پاییز عشق..
پاییز برگ ریز...رنگ رنگ...
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافیست
طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس
پی نوشت :
1-
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
2- عجیب کمت دارد این آغوشم
3- این شبهای لامصب تا صبح شود
تنهایی را در کوله ای می ریزم...
خانه ها را می زنم...
یکی یکی...
هوووووم...
این شبها...
مردم چه سیر می خوابند...
و خدا عشق را آفرید و حوا را به ادم بخشید و بهشت را به هر دو...
و آدم عاشق شد و حوا سیب می خواست...
میوه ممنوعه خدا...
عشق بود و آدم بود و بین حوا برگزیدن و از بهشت رانده شدن...
و آدم حوا را برگزید چون عاشق بود...
و بهشت را به خدا سپرد...
با همه داراییش ...
و از بهشت رانده شدند...
آدم روی زمین به حوا دلخوش بود...
و خدا به آدم وعده ی بهشت را می داد و ادم حوا را برگزید...
و برای آدم بهشت بی حوا جهنم بود...
و دوباره اگر بهشت بود آدم به سیبی می بخشید به حوا...
خدا بود و آدم بود و بهشت بود و عشق بود و حوا...
و آدم عشق را برگزید برای حوا...
و بهشت همچنان در عطش آدم و حوا می سوزد...
چون جهنم...
داستان زیبایی از یک رمان واقعی . کارگردانی و بازیگری کلینت ایست وود در نقش رابرت و بازی بی نظیر و بسیار پیچیده ی مریل استریپ .

رابرت عکاس موسسه ی نشنال جئوگرافیک برای عکس گرفتن از پلهای این شهر به اینجا آمده و فرانچسکا 4 روز در خانه بدون همسر و فرزندانش تنهاست . همسر و فرزندانی که در ابتدای فیلم به خوبی در چند صحنه ی کوتاه می فهمیم که به مادر خانواده فقط به چشم یک پرستار منزل می نگرند و حتی خود مادر نیز همه جا خود را نادیده می گیرد . در لحظه ای که موج رادیو را تنظیم می کند که موزیک مورد علاقه اش را درحین آماده کردن غذا در آشپزخانه بشنود به محض اینکه فرزندان وارد آشپزخانه می شوند دختر بدون توجه به او موج را عوض می کند و مادر باز هم خودش را نادیده می گیرد . حتی مرد خانواده در لحظه ی خداحافظی تنها جمله ی عاشقانه اش این است که "این چند روز بدون تو نمی توانم بخوابم . "
همسر (ریچارد ) به اتفاق دخترو پسرش برای 4 روز به مسافرت کوتاهی می روند تا مادر خانواده برای چند روز هم که شده خودش را برای خودش ببیند . خودش را احساس کند. اینجاست که رابرت از راه می رسد . بدنبال یک آدرس و همینجا برخورد شکل می گیرد . فرانچسکا برای آدرس دادن به رابرت همراهش می شود و در این همراهی مردی را می بیند که بدون توجه به دیگران آنچه را که خودش می خواهد انجام می دهد . او عکاسی است که بدون توجه به سفارشات موسسه آنچه را که برایش مهم است ثبت می کند. نورها !!!
فرانچسکا وقتی حرفهای رابرت را می شنود چشمش به آنچه تا به حال ندیده است باز می شود . زیبایی های مناظر اطرافش . رابرت مردیست که تمام نقاطی را که در عکسها می توان دید گشته است و فرانچسکا همه ی آنچه را آرزو داشته برای رشد و بالندگی فرزندانش فدا کرده . در حالی که یک زن ایتالیایی است اما تمام علاقمندی هایش را به پای همسر امریکائی کشاورزش ریخته .رابرت همه ی آنچه را فرانچسکا خودش را از آنها محروم کرده بدست آورده است .
بعد از تماشای پلها رابرت با احترام فرانچسکا را به منزلش می رساند ولی این اتمام داستان نیست . زن تمامی عقده هایش سرباز کرده و اینجاست که رابرت را برای شام به منزلش دعوت می کند . همراه او می نوشد و به خاطراتش گوش فرا می دهد . هردو می دانند که نباید کاری بکنند که به خانواده ی فرانچسکا آسیبی برسد . بنابراین در اوج طغیان احساسات به عنوان دو انسان باز هم همدیگر را ترک می کنند .
شب اول به خیر می گذرد اما فرانچسکا اسیر شخصیت رابرت است . رابرت هم همینطور . بنابراین دوباره دیدار شکل می گیرد . فرانچسکا می خواهد این 4 روز تنهائیش را با رابرت تجربه کند . این دو عاشق هم می شوند و رابرت از فرانچسکا می خواهد که خانواده اش را ترک کند و با او در سفرش همراه شود . یک عشق آتشین شکل گرفته است و فرانچسکا چمدانها را بسته .
اما احترام به خانواده بازهم فرانچسکا را از ترک ریچارد و فرزندانش باز می دارد. او باز هم در این شهر گرم پا نیش پشه هایی که دستهایش را می گزند می ماند تا همسر وفاداری باشد و مادر مقدسی . این دو در اوج عشق یکدیگر را به ظاهر ترک می کنند اما تا پایان عمر در دل یکدیگر را ثبت می کنند و عاشق هم هستند . هرگز دیداری صورت نمی گیرد و رابرت هم برای آنکه فرانچسکا دیگر او را نیابد از موسسه اش خارج می شود و تنها خاطرات لمس دستهای رابرت و دیدار پلهای مدسون کانتی در روزهای تنهایی برایش می ماند و بس .
یک عشق سازنده که تنها در دل این دو می ماند .
واقعا فیلم بسیار ساده و شفاف و درگیر کننده ای بود . برخی جملاتی که از دهان بازیگرها بیرون می آمد مثل پتک روی سرم می خورد و به فکر فرو می رفتم .
در جمله ای بی نظیر فرانچسکا از رابرت می پرسد :" هیجان انگیز ترین جایی که تا به حال دیده ای ؟ "
رابرت در پاسخ می گوید : "افریقا . چون آنجا همه چیز هست و هیچ چیزی نیست . بی قانونی "
خستگی این زن و مرد از قوانین و هنجارهای دست و پاگیر انسانی تماما در این جمله خلاصه شده و آنچه بیش از حد آزار دهنده است احترام به خانواده و نادیده گرفتن خود است .
در پایان فیلم فرزندان فرانچسکا پس از خواندن خاطراتش بنا به وصیت او جسد او را مثل رابرت می سوزانند و خاکسترش را در فضای پل به هوا می پاشند تا با خاکستر رابرت در هم آمیزد و فضای پل مملو از این دو باشد .
باد می آید گزنده و غریب..و به وسعت همه ی نبودنهایی که آدم را یاد کسی که می خواهد و میطلبد و نیست می اندازد، هوایت را میکنم....
می مانم به انتظار... تا طلوع کنی این بار نه از مشرق ..درست از مغربی که یک بار برای همیشه تو را آنجا دیدم..
می دوم تا سر کوچه تا همه ی غروب هایی که تو به انتظارم بودی..هستی..خواهی بود با عطری که تو را بخاطرم می اورد ..نشسته ام درست همان جایی که نشانت داده ام درست روبروی چشمانت درست همان جا که قامت افراشته ای و ناز نگاهت دلم را آتش میزند...ناز نگاهت...ناز نگاهت...نازنین
می روم تا مرهمی از بوسه و اشک و آغوش، دلم را تسکین دهد و بارها یی را که بر این دل همچنان سنگینی میکند بر دارد..
به بازی کودکانه ای میان غزل و بوسه سرگرم شوم...
قرار نیست بگویم بگویی از چیزی غیر از خودم....خودت ...خودمان
قرار نیست این بار ابرهای غربت میان ما جدایی افکند...
من در یک شب طولانی مهمان دستهایت آغوشت و سخاوت همیشگی ات خواهم بود...
زیبای من ...
در مهتابی ترین ایوان شب به انتظارت میایستم با سبدی از مریم و بوسه و آغوش...
"آقا گل بخرید."
صورتش معصومتر از آنی است که بخواهم خواسته اش را رد کنم.
دستهایش از رنج هفتاد ساله نشسته بر ۱۰-۱۲ سال زندگیش حکایت دارد..موهایش در هم.لباس هایش کهنه.لبخندش امابا همه غمی که پشتش پنهان شده به دنیایی می ارزد.
ساعت دیجیتالی ۸۹ ثانیه تا سبز شدن فاصله دارد و من ۸۹ ثانیه با دلسوزنده ترین صحنه ی دنیا با صادقانه ترین با نیازی به وسعت دریا..با دخترکی معصوم باید سر کنم...
اسمش را می پرسم..یا سمن و چه اسم گل پسندی..نگاه به مریم ها می کنم به رزهای قرمز...به دستهایش..به دمپایی هایش به موهای زرد نیمه وحشی اش...به بهتی که در مقابل یک مرد که پشت فرمان هاج و واج او را در طیران بین زندگی و معیشت میبند او را نظاره میکند ...
نگاه میکنم به ماشینی که ردست بین من و او دو دختر با گیسوهای بافته با پدر و مادری شیک و البته محترم نشسته اند و با خرس پشت صندلی عقب بازی میکنند...
این زشتی و زیبایی های شهر ماست ..این کودکان کار هستند که باید همه جور انگ و ننگی از جمله اینها مواد می فروشند اینها فیلم بازی میکنند اینها ...اینها...اینها...
گل هایش را محکم گرفته ...دسته ای از گلهایش را میخرم...حالا ساعت ۲۰ثانیه تا سبز شدن را نشان میدهد و من می مانم این دخترک تا کی باید پشت چراغ قرمز زندگی سر کند؟
یاد خداحافظی یک وبلاگ نویس افتادم و آخرین خواهش او که :"مبادا شیشه را روی دختران گلفروش بالا بکشید."
پی نوشت :
شب خواب دیدم گل خریده ام...
دوباره باران ،برگریزان برگهhی نارنجی .و زرد صبح با صدای یاکریم ها قمری ها..خیابان کودکی...مدرسه و دلهره ها«مشق های ناننوشته...زنگ حساب...عشق های قایمکی...
سوپری غروب دهکده...نامه های عاشقانه ای که می داد من بنویسم ...
پاییز...خیس خیس از میدان پانزده خرداد پیاده تامدرسه آمدن خودم رو توی اورکت آلمانی پیچاندن ترانه زمرمه کردن...یک نسکافه یا شیرقهوه ی داغ ...مثل این روزها مد نبود جا به جا کای شاپ و دخترها و پسرهایی که خوش بحالشان چنان دل میدهند و قلوه میستانند انگار نه انگار...
پاییز ..باران ..ابرهای سیاه..غروب های غمگین...چای دم کشیده میان حیاط ...زیر تبریزی هایی که برگهاشان حیاط را پر کرده بود...رنگ رنگ...
گاهی یواشکی یک سیگار کشیدن..دودش را هوا فرستادن(من هنوزم از سیگار متنفرم اما گاهی یکیش عجب حال میدهد)....
بغض های ناگهانی درست مثل ابر....
2- خاطره
باز یاد توام...تویی که هستی ..نیستی...نیستی هستی... به یاد توام ، بی دلیل ، بی بهانه ، ، باران که می باره به تو فکر میکنم جایی دور از من دورتر از اینجای بی باران...دورتر از هیاهوی ذهن من اما در اندیشه ی من...
این داستان ماست : انتظار..انتظار...انتظار...کاملا تصادفی..غریب...ناگهانی مثل همه ی ناگهانهای دنیا وقتی قرار است چیزی رخ دهد...
3- خانه ...اتاق...من...تو...
ابری که باشد..سیاه و یکی دو روز تعطیلی مثل همین تعطیلی هایی که خدا عمرش بدهد این روزها فرت و فرت میدهند من بیاد تو خواهم بود...پنجره...هوای ابری.چند تکه کاغذ...کتاب...اینترنت....و ذهن جستجوگر من ...انتظار رد جمعه های کش دار...چای...قهوه و البته هوس سیگار...(گاهی هم هوس چیزی که البته کمی سر انسان را گرم کند...)
4- چشم در راه
پاییز دنیا خلاصه میشود در پنجره ای که رو به کوچه باز میشود...آهنگ ملایمی یا احساس برانگیزی پس از یک دوش آب داغ و اصلاح صورت .نگاهی به خودم در آیینه و برگهایی که روی سقف ماشین را پر میکنند...جیک جیک آرام گنجشکها...نگاه به رهگذران..خیال تو را در آغوش کشیدن...
چشم در راه...در راه...در راه...
5- عطر قدیمی
عطری با بوی آشنا..من در جستجوی تو راهی میشوم...راهی به یک پاییز ..پاییز دل آرام...طلایی...عاشقم ..بی قرارم...و عقربه های ساعت را نگاه میکنم...
تو با موهایی آراسته...لباس های مرتب...آماده..ایستاده بر آستان در...
من..خسته..خاک آلود...تو درمان دردهای من...
یادت هست گفتم : باش باش برای لحظه هایی که دردهایم را به سینه ای بسپارم..وقتهایی که گریه هایت را به شانه ام خالی کنی...روزهایی که عاشقانه هایم را بخوانی...لحظه هایی که بی تاب هم باشیم...
باش... و تو قول دادی باشی..همیشه...زیبا..خواستنی...تنها باری من...برای من...به پای من
7- مستی
یک شب پر ستاره ، باز ، جاری ، وقتی همه ستاره ها آغوش آسمان را پر میکنند ، روی تخت تراس ، میان شمعدونی ها و شب بوهایی که شب ها به شکل دیگر ، یه رنگ دیگر ، اسرار آمیز و دوست داشتنی میشوند ، با چای ، بوی مطبوع خاکی که بخاطر آب دادن گلها بلند شده ، عطر بخار چای و گلها و برگها و بی هیچ صدای دیگه ای ، رنگ دیگه ای ، آدم دیگه ای ، نشستم و فکر می کنم به آسمون و ستاره ها و زمین و خودم و این باغ ...اینجا احساس می کنم دیگه هیچ کس روی کره زمین نیست ، از شهر و چراغ های روشنش ، آدمهایش ، موبایل به دست ، با آرایش و رنگ های البسه یک شکل ، فرسنگ ها فاصله گرفته ام ، از شهر با نئون های بزرگ تبلیغاتی ، رنگ ، نور و همه فریب ها و دام هایی که بر سر هر راه نهفته است ، مزه کن چای را و برگ را گل را و ببلع خرما را ، شیرینیش را ، هوا را ، سبکی اش را ، دیوانگی اش را ، رهاییش را ، مست شو دیوانه مست شو و بخند و با موسیقی دیوانه فیلم دیوانه ات دستهایت را به اشکالی عجیب پیچ و تاب بده و بخند از سر شادی غریبی که این لحظه ، این لحظه ، این لحظه میهمانت کرده
دستهایت عجیب درگیرم کرده..گرفتار...اسیر
۸- من بیقرارم...
من بیقرارم...همین
دورم از تو باندازه همه ی فاصله هایی که دلتنگی می اورد.
دورم ازتو باندازه کویر از دریا.
از باران...من دل نگران جمعه هایی هستم که انگار هر ساعتش یک روز می شود...
ماهیای قصه رو آبند...
لحظه ها افتاده از تابند...
ساعتای کوکیم خوابند...
خوابن انگار قرص شب خوردند...
انگاری بد جور کم اوردند...
انگاری صد ساله که مردند..
انگاری از یاد منو بردند...
لینک دانلود اهنگ :
http://www.4shared.com/audio/oCoYMFXZ/nisti.htmlو من چون کولی های سرگردان...
در واپسین لحظه ها..
به اشتیاق دیدنت....
راهی کوچ می شوم...
آنگاه
که سپیده دم ...
افراشته سیاه چادر شب را....
..بر
برچیند...
من در جستجوی جاده ای هستم...
که رد پای تو دارد..
در امتداد رسيدنت به مقصد...
دلگیرم از این فاصله ها...
جدایی است...
و من همه جاده ها را ...
به حکم دلم...
در خواهم نوردید...
بی حساب دوستت دارم....
عصرهايش با آن آفتاب دلچسب كه گاهي سكوتش را صداي كلاغي روي كاجها ميشكند..
لذت يك عصر پاييزي تو يحياط و تن سپردن به آفتاب زرد پاييزي و سايه هايي كه انگار خسته از رخوت آفتاب خميازه مي كشند و كش درا ميشوند..
پاييز و رنگ رنگ و دلهره هاي زنگ حساب...
تن سپردن به مشق و حساب و كتاب...
كشف نفت...اعداد كسري...يكي ...ده تايي...انشا...فايده هاي گوسفند...
راستي هنوز بابا آب ميدهد و سارا سيني به دست روبروي داراي خنده روي لپ قرمز ايستاده است؟
نمي دانم تكليف آن مرد داس به دست سوار بر اسب در زمانه ي كمباين چه ميشود؟
اصلا گل محمد كه از خراسان براي درو گندم هاي دايي مي آمد كجا رفت ؟
پاييز خرامان و خزنده در كوچه هاي شهر مي آيد..حالا هر روز من خيره ميشوم به چينه هايي كه برگهاي درخت گلابي و سيب از بالايشان به كوچه ميريزد..
واي كه دلم براي آن درس كلاس دوم..فصل پاييز و خش خش برگ ها زير پاي رهگذران تنگ شده..همان صفحه ي نارنجي رنگي كه يك درخت با برگهايش را نشان ميداد...
پاييز مرا به كوچه باغ هاي خاطره مياندازد...باران هاي دم عصر ...و انارهاي دانه دانه...درست مثل ياقوت...
پاييز رنگ رنگ و چقدر دلم براي كبوتر قمري ها تنگ شده است...
چقدر دوباره دلم ميخواهد معلم كلاس سوم يك روز پاييزي نيايد...
و چقدر دلم ميخواهد من نامه رسان معاشقه ي خانم نوروزي و آقاي شريفي معلم هاي كلاس سوم و چهارم باشم...
واااي كه عاشق اين ترانه ي شاهرخ هستم كه يك روز سرد پاييزي شنيدمش :
كوچه غمناكه پرستوهاي شهر...
در غروبي پر ملال و بي صدا...
خبر عريوني باغا رو داد...
پاييز اومد اون ور پرچين باغ...
تا بچشنه برگ و بال شاخه ها...
كسي از گلها نمي گيره سراغ...
و چقدر دلم ميخواهد پاييز را با همه زيباييش با تو حس كنم....
حالا خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد آزارم ...
و من هنوز غرق اين پندارم...
كه چراباغچه ي خانه ي ما سيب نداشت...
مثل باغ بی سیب است...
مثل روزهای ابری پشت پنجره ماندن...
اما بارانی نباریدن است...
عاشق روزی شده ام که بیایی و ببینمت اما هنوز آآآه...
نازنین به باور بودنم رسان...
پیش از آن که بال و پر این مرغک خسته در طوفان فاصله ها شکسته شود...
بیا...
بیا که غزل ها بی تو معنا نمی شود...
بیا تا به معجزه چشمانت به هستی ایمان بیاورم..
بیا تا دلیل هر قرار و بیقراری ام باشی....
بسته به تو عشقم و سرنوشتم..
پیش از پریدن...
پاییز از راه رسیده است..
و من هنوز ...
اثر زخم کوچ پیشین ...
بر بالها دارم...
اینک...این مرغابی وحشی...
برکه را بی تو...
تنگ می بیند...
تنگ...
و خیال با تو پریدن...
همه ی بهانه اش برای انتظار پاییز بوده است...

میان ماندن و افتادن...
چرخ می زد ...
و می دانم چشم برگی که به پاییز باز شود عاشق خواهد شد...
عاشق تر...
حتی اگر ...
هزار بار زیر گام رهگذران خرد شود...
بداند.
چه معنی دارد ادم هر مشکلی را که داشت عینهو خربزه قاچ کرده میان مجلس چرخ بدهد.
اصلا کار دل همین است که دردهایت را بریزی تویش..
باز صبح و باز گنجشکها...این دم تاریکی را خیلی دوست داشتم..بی خوابی به کله ام زده بود.بلند شدم قدری نوشتم بی پدر لپ تاپ که معلوم نیست چه مرگش شده و ناگهان خاموش شد همه پرید.
امروز هم که تعطیل است .کار بی کار
دوباره یک روز را باید توی خانه ماندو..........................امان از این نقطه چین ها
کاش می شد باران ببارد اقلا به بهانه ی تماشای باران ساعتها پشت به اتاق و رو به حیاط از این همه موهبتهای زندکی مشترک!!!!!بی بهره میشدم..
وای که چقدر دلم برای یک زندگی بی دغدغه و غر زدن لک زده.. از اینهایی که اقا بالاسر نیست دلت هر گهی خواستی می خوری...می خوابی ..تی وی می بینی ..اهنگ گوش میدی....سیگار می کشی ..قهوه می خوری...خلاصه دلم برای چند روز بی در و پیکر زندگی کردن تنگ است...
دیروز داشتیم با بچه ها در مورد سوخته شدن نسل خودمون حرف می زدیم...متفققا عرض کردیم نسل بعد از ما هم آش دهن سوزی نشده اند...ازدواج.بیکاری..معیشت..تنها حسن شان این است راحت دست دوست د.ختر یا پسرشان را می گیرند توی خیابان با هم یک حالی می کنند..دوره ما که ازاین خبر ها نبود.
اصولا نسل ما و نسل بعد از ما دچار یک نوع سرخوردگی..اضطراب و حالا عصیان شده اند..
نسلی که زود می فهمند و دیر فهمیده میشوند...
خدا کند یک ادم عاقلی باشد لااقل خوش تیپ هم نباشد به وضع این جوانها سرو سامان بدهد..کاری ندارد که...کافی است بنویسی و بفرستی...
وووووووووووووووووووی چقدر این حرفها شد؟
پی نوشت:
****
1-
که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه
چه راهایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست
خلاصم کن ازعشقایی که گاهی هست و گاهی نیست
می خوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم..
دوباره تو حریر صبح مثل چشمات ابری شم..
2-
فردا کی میاد؟
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است...
بادی نمی وزد...
دوباره در بی خبری خواهم بود...
می خواهمت هنوز
آری هنوز هم
دریای آرزویی
در این دل شكسته من موج می زند
راهی به دل بجو
حمید مصدق
وقتی که برایت بگویم از آنچه آمده و نیامده
می فهمی چرا دوستت دارم
فقط همین قدر بدان :
آدمیزاد با رویاهایش زنده است
***
انسانها در زهدان های عاریتی نضج میگیرند...
زهدانهایی که از فقر پذیرای نطفه هایی شده اند برای زندگی...
و اندیشه در این زهدان ها که نه گرمای دل دارند و نه شور مادری سرانجام چه خواهد شد ؟
عادت کرده بشر به عاریت...
دندان...
نان...
خاک...
و خدا نکند ...
خدا نکند...
به اندیشه ی عاریتی ...
صدهزار آیینه...
یک سبد یاس سفید...
اسمان آبی...
همه تقدیم تو باد...
علم بهتر است یا ثروت...
و همان جا یادمان میدادند:
بابا آب داد...نان داد
تب روشنفکری همه جا را گرفته بود...
ثروت بد بود...
اما پدر برای چند هزار تومان باید گردن کج می کرد...
علم بهتر بود....
اما حاج فلانی تاجر بازار ده ها مدرسه پشت سر هم می ساخت...
علم بهتر بود اما انوشه انصاری با 20 میلیون دلار به فضا رفت...
/////
ما دچار فرهنگ سیاه سیاه...سفید سفید هستیم.این بیماری فرهنگی است . یک نسل می اید همه کرده های نسل قبل را تقبیح می کند و نمی داند نسل بعدی او را تیغ آجین خواهد کرد..
اقا فاصله داریم فاصله تا عقلانیت..
۱-...
۲-...
۳- نذاشتم اشکهای یک مرد جاری بشه . گر چه از لحاظ اداری باید یک سال صبر میکرد اما به این می ارزید...
خدایا ...این دل مهربون رو از من نگیر....
یک چیز دیگه : خدایا یه بوس کوچولو بابت این کارم ازت طلب دارم....
***
پی نوشت :
لطفا پیام نذارین با خدا اینجور حرف نزن...
من : دانشجوي مهندسي
درسخوان...
مقيد به واجبات سايد از روي عادت يا ...نمي دونم اون بالايي ميدونه...
پر انرژي...(شيطان...فوق العاده)
تمايل شديد به جنس مخالف...(نه اونقدر به چشم خواهر برادري..ولي نه هم در حد بي ناموسي)
جنگ رفته...(هيچوقت اسم رزمنده رو روي خودم نمي ذارم و از هيچيك از مزاياي اون هم عليرغم اينكه بهم تعلق ميگيره استفاده نكرده نخواهم كرد..رتبه من زير ۳۰۰بود..
****
به طبقه ي دوم دانشكده ميروم .آنجا محل فعاليتهايي است كه آن موقع ان.جمن هاي ا.سلامي مجري آن بودند.
ريش هايم را دو تيغه كرده ام...پيرهن آستين كوتاه پوشيده ام(فكر نكنيد آن روزها حكمش بالا بود)
گفتم ميخوام فعاليت كنم.گفتند چه فعاليتي؟ادبي..هنري...ورزشي
فرم را پر ميكنم...طرف از اينكه اين همه وجنات دارم به شوق ميايد..مقنعه ي چانه دارش را جابجا ميكند:لبخندي تحويلم ميدهد و ميگويد ماشاا...
دقيقا دوزاريم ميافتد كه اين ماشاا...از آنهاست.لبخندي تحويلش ميدهم..
سه روز بعد :
نشسته ام روي سكوي پاگرد دانشكده صداي قرآن ميايد..دوست داشتم نشستم تا گوش بدهم..هنوز هم عاشق صداي غلوش..مصطفي اسماعيل هستم..هنوز آنقدر روشنفكر نشده ام كه بخواهم همه چيز را ..هيچ وقت هم نخواهم توانست..اصولا بعضي اين روزها "ميگرن" ميگيرند تا مرض باكلاسي داشته باشند.آخر "بواسير" هم شد مرض؟ ا‹هم از نوع مزمن همراه با خونريزي(اين رو از سريال مهران مديري ديدم)
صداي قران ميايد..
حاج آقا رد ميشوند..مشايعت كنندگان نگاهي بهم مياندازند...يكي بيشتراز همه...
هيچوقت نماز جماعت دانشكده نرفتم...چرا؟ وقتي براي گزينش اداره رفته بودم طرف ازم پرسيد گفتم فرادي بيشتر بهم حال ميدهخ نگفتم حالم از تظاهخر بهم ميخورد.
پنج روز بعد:
ساعت ۷ بعدازظهر در هواي سرد و نزديك به شب تنها ايستاده ام..هنوز اتوبوس از دانشكده بالايي نيامده است..شبحي به من نزديك ميشود..
همان خوا..هري است كه پريروز بهم ماشاا..گفت : سلام...سلام...
كارتون داره درست ميشه..ده دقيقه اي صحبت ميكنيم...ميخواهد هوايم را داشته باشد..من از قيافه اش خوشم نميايد..اصولا از آدمي كه دماغ كوفته.چشم تنگ..و سبيل داشته باشد خوشم نميايد..
خواهشش را رد ميكنم...
هفته ي بعد:
طيقه ي دوم دانشكده :
براي گرفتن برنامه فعاليت هايم ميروم..يك نامه بدستم ميدهند..باور كنيد حدود بيست و سه مورد تويش بهم تف.هيم اتهام كرده اند.از بجا نياوردن و..اجبات تا لباسهاي آنچناني پوشيدن و...و نهايتا من واجد شرايط براي فعاليت نيستم...
روي مواردي كه هستم تيك ميزنم مرد و مردانه...حتي مي نويسم يادتان رفته بنويسيد دوست دختر دارم....و براي بقيه مينويسم خجالت بكشيد...
۱۰ روز بعد:
همان خانم سبيلوي زشت: هنوز براي كار كردن وقت داري...ميگويم حاضر نيستم به آدم پست و عقده اي مثل تو حتي نگاه كنم....
چندين سال بعد :
ديدمش چنان زار و دانستم كه دنيا دار مكافات است.
تقويم عمر ماست جهان هر چه مي كنيم...
**
پي نوشت :
۱- زشت يا خوشگل بودن ملاك نيست آن روزها نظر من اين بود.
۲-سعدي :
زن خوب فرمانبر پارساي .....كند مرد درويش را پادشاي...
۳- اين فرمانبر رو سعدي گفته به من ايراد نگيريد
۴-تازه من اين بيت رو نذاشتم كه ميگه :
۵ -امااااااا با اين بيت كاملا موافقم كه:
به زندان قاضي گرفتار به....كه در خانه بيني به ابرو گره...
» پیوندهای روزانهبا فراز و فرودش با هماهنگي همه اجزايش برام يك روز باراني رو مجسم ميكنه.از اون بارون هايي كه آراوم اروم از صبح شروع شده و دلت ميخواد كه بباره و بباره...
شاخه هاي خيس باران خورده..بوي باران ..هواي باراني با ابرهاي تيره اي كه حالا حالاها خيال باز ايستادن ندارند...
تو و يك پنجره و خيابون...رهگذرها..دست در ست...بوي قهوه يا چاي همه خونه رو گرفته است..از اون معدود روزهايي است كه توي هر بيست سال يك بار ميخوام يك نخ سيگار آتيش بزنم و دودش رو به اعماق ريه هام بفرستم و بازدمش رو همراه كنم با عطر قهوه ي داغ و نگاه توي نگاهت...دستهام...دستهات...
مستي مستانه ي يك جفت قمري...ياكريم...از اونهايي كه از باران پشت پنجره پناه ميارن...
هواي خيس بارون زده...تنهايي دو عاشق..گنجشكهايي كه كز كرده اند توي هم و گاهگاهي تكوني ميدهند و ريزه هاي آب رو به هوا پخش ميكنند...
بوي نان داغ بربري و پنير...نشستن پشت ميز و لقمه درست كردن و دستت دادن و نگاهت كردن كه عين بچه ها داري لقمه رو ميجوي و من كيف ميكنم...
بخاري كه از دهان عابرين به هوا ميره...
گرماي يك شومينه و خلوت يك خونه كه فقط و فقط نفس هاي من و تو سكوتش رو مي شكنه...
دستهاي هم رو گرفتن و سرت رو شونه ي من گذاشتن و يك چرخش رويايي دو نفره...بي صدا...آرام...آرام انگار كه بهترين خواب دنيا رو داري روي خوشخواب ترين جاي اون تجربه ميكني...
دانه هاي بارون كه از بالاي شيشه سر ميخورند پايين و گاه تصويري عكسي يا شبحي از يك چيز...يك جسم مبهم ..
دستهاي ظريف تو در دستان گرم من و تكانهاي موزون وآرام كه با تپش هاي قلبمون انگار بزرگترين سمفوني عاشقانه ي دنيار و مي نوازد...
باران...يك اتاق خلوت...من...تو...و روزي كه با اين آهنگ فوق العاده زيبا رويايي ميشود....
به وقت بی هیچ ترین نقطه ی کیهان...
و من در مسقط الراس بی مکان ترین شهر دنیا...
صفرهای بی نهایت را ...
می شمارم...
گاهی بهترین روزها...
جمعه ای است که زودتر از همیشه میگذرد...
تردید در خواستن ها و نخواستن هاست...
عشق...
معنای ننوشته هاست...
مفهوم قوانین ناشناخته است...
که دست هیچ بشری...
نمی تواند تغییرش دهد...
عشق اشتیاق رسیدن به شنیه هاست...
گریز از نرسیدن هاست...
"وعشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس"
====
هنوز صفحه دوم شناسنامه ام دزدیده نشده...
ویک بیقراری شبانه مرا به پای پنجره میخواند...
بیرون را می نگرم...
کنار پنجره ایستاده ای...
و زل زده ای به رد پای دانه های ریز باران...
که در تابش نور تیر چراغ برق عروسی گرفته اند...
دلم می ریزد...
ضربان قلبم ناموزون میشود...
میلرزم...
نه از سرما...
جای هرم نفسهایم را روی شیشه می بینی...
تو باران را می نگری...
من تو را...
روی شیشه مینویسم :
با تو هستم...
موهایت را بسته ای ...
نگاه میکنی...
مرا و باران را...
دستهایت را بیرون آورده ای...
لمس می کنم ...
باران را....
دستهایت را...
و موهایت را...
خیس میشوی با من ...
شعر میخوانی بامن...
شب آهنگ رفتن می کند...
.
.
دراین شب زنده داری..
بآهستگی...
من...
دل می بندم...
تو ...
پنجره را...
همین دیشب...
که ماه بی خیال می تابید...
دریا در مد شبانه موج می انداخت...
و گنجشکها به خواب می رفتند...
سکوت در قبای کوچه خزیده بود...
من اما...
آشوب می افروختم در دل...
و دل آتش می افروخت بر من...
عجیب کمت داشتم....
عجیب...
مه روی مهتاب رخ...
ایستاده ام در ایوان شب ...
رو به ماه..
دستها گشوده ام...
اسمان سیمین بپاشد...
من در آغوشت گیرم...
هم نکتهی وحدت را با شاهد یکتا گو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن
هم جلوهی ساقی را در جام بلورین بین
هم بادهی بیغش را با سادهی بی غم زن
ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو
حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن
حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن
چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن
چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز
چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن
چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین
چون می به قدح کردی بر چشمهی زمزم زن
در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین
اسباب ریا برچین کمتر ز دعا دم زن
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجهی رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن
یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن
یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن
یا بندهی عقبا شو، یا خواجهی دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقهی ماتم زن
زاهد سخن تقوا بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیدهی پر نم زن
گر هم دمی او را پیوسته طمع داری
هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن
سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن
چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن
تا چند فروغی را مجروح توان دیدن
یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن
ادعا هم ندارد...
همه چیزش عیان است...
پا به تن کویر بگذاری...
همه عطش است و آوارگی...
سوختن است و نیا سودن...
کویر هیچ که نداشته باشد...
دروغ نمی گوید...
تو را به امید آب به سراب نمی برد...
ساده است...
صادق...
و صمیمی...
من هنوز کوچکتر از آنم که حس کنم وقتی یکی ندارد یعنی چه؟ اصلا نداری یعنی چه ؟ اصلا وقتی یکی توی ماشینت مینشیند و میگوید این چک سی هزار تومان را برایم نقد کن حامل چه بار معنایی میباشد؟
من در گهواره ی کودکی ام تاب میخوردم..دنیا را به ت.خم چپم هم حساب نمیکردم..دستهایی بود که از بالا سر تا صبح..از صبح تا شب...از این رو به آن رویم کنند.
آخرین باری که عکس بچگی ام را دیدم شاید پارسال بود.یک عکس سیاه و سفید رنگ و رو رفته که به هزارو پانصد تومان امروزی اش کردم....
عددهای زیادی از جلو چشمان من عبور کردند یک..دو ..سه ..ده..بیست و چهار سالگی..
کره خر بد مصب این دیگر چه گهی بود خوردی به خیالت که چاک فلان ننه ی دنیا باز شده است و ....
اما از این حرفها گذشته است... تو شناسنامه ات را به یک اسم فروختی..
از این حرفهای بی حاصل بی منطق که هزارتایش را بدهی یک نان هم بهت نمیدهند.
امروز یکی از مرگ ایزابل حرف میزد.من خسته بودم..با پوزخندی گفتم:هووممم
می گفت هنر پیشه ی س.کسی است.خیلی به دل می نشیند و آن پسره(که نمی دانم اسمش چیست..آهان یادم آمد سالوادور) به لطایف الحیل مخش را زد..
"یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو)
می گفت سریال قهوه ی تلخ هم وارد بازار شده و توی بازار صوتی تصویری غوغایی بپا کرده و خوشحال بود که پوز سیما.ی ض.رغامی را هم زده اند.
توی دلم گفتم : کره خر ابله!!بابت هر ریال فروش این سی دی ها باید به دارایی مالیات بدهد.انگاری توی این دنیا نیستی انگار که جیب این و آن فرقی هم میکند و تو فعلا نئشه ای که یک - هیچ به نفع شما سبز.ها...
و دیدم مردم به چه" سیب هایی خشنود" که نه سرگرمند...
و من دائم مثل این دائم الخمرها پی عشق می گردم و یکی نیست بگوید: آهااااااااااااای یارو کجای کاری که این روزها کسی پی این چیزها نیست .مگر نخواندی که توی همین پاساژ گلستان یکی برای خرید یک مانتو حاضر است دستمالی بشود؟؟؟؟**
و زبانم را گاز میگیرم
و یادم می آید به یک بار که یکی سبیلش را گرو گذاشته بود تا برگردد و حالا زندانها پر است از آدم هایی که چک های برگشتی شان را مثل سبیلشان دود میدهند و ککشان هم نمیگزد.
ویادم نیست که این عصر پنجشنبه ای حرفهایت (مثل آدمی که رو دل کرده و ناگهان همه چیز را با هم بالا میاورد ) حاوی همه چیز است و حال آدم را بهم میزند...
**
پی نوشت : این خبر را توی این وبلاگ خواندم .
بخاریهای علائ الدین..بخار نشسته پشت شیشه..یادگاریهای من.خط خطیهای من از دلتنگی یا ازشوق پشت شیشه های مات..شفاف...رنگی.نوشتن..نوشتن..و نوشتن...
عکس یک دل کشیدن زود از ترس پاک کردن:
"عاشقی جرم بزرگی است"
پنجشنبه های تخم مرغ جمع کردن برای معلم کلاس سوم..
کبوتر بازی..پشت بام های گلی..عاشق آذر شدن توی همان کودکی..رگهای آبی دستهای دختر دایی را نگاه کردن...
پنجشنبه ها به من یاد داد صادق باشم ساده باشم..عاشق باشم..
امان از این پنجشنبه های خیال انگیز...
توی ایوان دایی نشستن به رختهای شسته ی سربازی پسر دایی خیره شدن..سربازی یعنی مرد شدن و من چقدر دلم برای این جمله تنگ شده بود..
چقدر میدیدم پسر دایی چند روز مانده به رفتنش کجاااااااااااا؟ آن هم سرپل ذهاب توی ایوان خالی و خلوت مغازله میکردند..می بوسیدند..گریه میکردند..روی دیوارها شکل میکشیدند...همدیگر را همانجا بی آنکه من متوجه بشوم بغل میکردند...گاهی بوسه بود...گاهی عشق...گاه گریه...و نمی دانم نمی دانم شاید هیچگاه هوس نبود که اگر هوس بود عشق نبود..عشق نبود..عشق..نبود..
پسر دایی ..نرگس زنش واااااای چقدر دوست دستش از این دنیا کوتاه شد...رفت و نرگس ماند..ماند..هنوز هم مانده است...
پنجشنبه های خدابیامرزی ..بوی گلاب و قرآن
پنجشنبه ه و مشق های فردا...درس های آسان...معلم های خوش اخلاق...
پنجشنبه ها و پدر ..
پنجشنبه ها و کارتونهای تلویزیون...
پنجشنبه ها و سینما رفتن ها...زلف کج کردنها و دختر بازی...
دختر بازی...هوووووم دختر بازی...
گاهی فحش شنیدن...گاهی لبخند گاه تهدید و همه و همه......
پنجشنبه ها و بوی کالباس و خیارشور سینما بهمن و فیلم های دهه شصت...
امروز یک پنجشنبه دیگر است..
تنها توی اتاق کارم نشسته ام....تنها و دارم آهنگ اگر مانده بودی امید را گوش میدهم...
پنجشنبه ها پنجشنبه ها...شما هم در حق من نامردی کردید..لااقل عطر یک چای از دست یک نازنین در یک روز بارانی...
پنجشنبه ها ..پنجشنبه ها...آّی میکشم همین حالا از دست پنجشنبه ها
**
پی نوشت : اینها حرفهای دل منند و من نویسنده نیستم....خودشان میایند
تا پاییز...
میشود با تو گذشت
از شب خیس غزل
از چراغانی گلهای شقایق در باد
میشود با تو پر از حادثه بود
با تو سرشار شد از عطر خوش یک آواز
با تو لبریز شد از روشنی یک پرواز
میشود با تو به غمها خندید
و به آغاز گل سرخ رسید
ای صمیمی تز از احساس قناری در باد
ای رهاتر از موج
میشود با تو به پرواز رسید
آب را هم حس کرد
و غزل را فهمید
و درون یک برگ خالق آیینه ها را هم دید
به تو از عشق نگفتم اما
میشود با تو به سرشارترین لحظه ی روئیدن یک عشق رسید......
شرقی ترین بانو...
امشب هزار بار ابرها را تکان خواهم داد...
تا پشت غبارها پنهان نباشی...
تلنگری به شیشه تنهایی خواهم زد...
و خواهم شکست...
مهر دوری را...
یک بار دیگر زندگی را تجربه کنم...
این بار اما...
نه دیده به دست دل میدهم...
نه عنان به عقل...
خودم میشوم...
خود خودم...
از عقل و دل گریزانم...
از بس که در سعی بین خواهش این و نکوهش آن ...
هاجر جوانی ایم را جا گذاشتم...
****
پی نوشت :
این آهنگ دلقک مهستی رو گوش میدهم..می اندازه منو به سالهای ۱۸ سالگی ام...
هيچ ورزشي باندازه ي شنا نميتونه منو مجذوب خودش بكنه..
آرامشي كه پس از يك شيرجه دايوينگ توي آب بهت دست ميده انگار هر چي مرض هستش رو از بدنت دفع ميكنه.حالا فكر كن من تو آب كه رفتم دوساعتي هستم بعدش هم با كلي سوت و اخطار كه بابا بسه..
خوب كاشان شهر خشكي هست.امكانات استخر هاي امروزي نبود.يا اگه بود خلاصه مايه ميخواست..ميزديم به اين استخرهاي چاههاي عميق.
هميشه تو دلم ميگفتم خوش بحال مردم شمال همه اون چيزهايي كه من دوست دارم رو دارند:
بارون...
دريا...
صدف...
درخت...
**********
پي نوشت :
به من نمياد آرزوي چيزهاي خوب بكنم درست عكسش در مياد...(
می گویم: بخدا پسر خوبی است.این جورها هم نیست.
می گوید: نه بابا شعور ندارد..
میگویم : بخدا خیلی پسر خوبی است....
****
می روم پیشش دست گردنش میاندازم و میگویم: حرف نداری ها..
با همان تون آارم صدا میگوید: حال کردی دیشب فلان دستگاه را تعمیر کردیم.
میگویم : تو حرف نداری...یکی ..فقط چرا نشسته بودم نه حالی پرسیدی نه احوالی؟
میگوید: سلام کردم اما اینقدر خسته بودی که ندیدی..
با خنده میگویم بقیه را هم؟ میگوید : البته.
با ادب تر از این حرفهاست که دروغ بگوید.
میرود...
*****
می روم پیش بقیه .می پرسند چی بهش گفتی ؟ چی گفت؟
میگویم دیدید من گفتم پسر خوبی است.
ادامه میدهم.خوب همه که مثل من شلوغ و پررو نیستند.این پسر کمی خجالتی است.همه شماها مگر در یک محیط غریبه بلند سلام میکنید یا به همه سلام؟
مثلا همین شما آقاي..خداييش اگر جاي او بودي و تو يك محيط غريب مثل اينجا مياومدي به تك تك سلام ميكردي؟
ميگويد نه...
ميگويم : بجاي يك سلام او من روزي پنج بار بهتون سلام ميكنم . اما بيخود شخصيت كسي رو زير سوال نبرريد.:"فلاني گاوه..شعور نداره..احمق هست.."
خداييش ارزش يك سلام به اينهاست و اگر كسي نكرد مستحق اين همه بار؟
اگر او بواسطه سلام نكردن اينقدر گاو .خر.و..هست پس ما بواسطه اين همه القابيكه به او نسبت ميدهيم كجا ايستاده ايم؟
سلام كردن خوب است...
جواب سلام ندادن بد...
دشنام هاي بعد از آن زشت...
شیرینند مثل ساقه های نیشکر...
و گرم ...
مثل شهد خرما...
سلام های تو زیباست...
مثل ریزه های باران..
در جنگل های شمال...
جاری مانند سپید رود...
سلام های تو ساده است...
درست مثل کوچ یک ایل...
و ماندنی است...
مثل خاطره ی رهگذران در یک شب بارانی...
همه چيز را...
از آنهايي كه تو برايم فرستاده بودي...
تا آ‹ها را كه بيادت خريده بودم....
آب از دهان سمساري ميريخت...
همه چيز را فروختم...
همه را خريد...
جز روزهاي با تو بدن...
خاطره هاي با هم بودن...
آنها را نه مي فروشم...
و نه سمساري آقدر شعور دارد كه بفهمد چيست؟
پي نوشت :
**
امروز صبح يك مطلبي ميخوندم اين قطعه رو نوشتم ..براستي كه هيچ چيز خاطره ها رو نمي تونه پاك كنه...
| رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند | چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند | |
| من ار چه در نظر یار خاکسار شدم | رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند | |
| چو پرده دار به شمشیر میزند همه را | کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند | |
| چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است | چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند | |
| سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود | که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند | |
| غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه | که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند | |
| توانگرا دل درویش خود به دست آور | که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند | |
| بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر | که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند | |
| ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ | که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند |
شوق کودکانه ای مرا در خود معلق نگهداشته بود...
در یک نبرد بی امان...
بین خواب و بیداری دست بدست میشدم...
نه آن توان ربودن داشت...
نه آن یارای شدن...
درست مثل شوق کودکانه ی کودکی در اولین روز درس...
یا وقتی فردا عید میشد...
و سراغ صندوقچه ی مادر میرفتم...
که لباسهایم باشد...
عشق از بهشت بالاتر بود...
حوا زیبا بود...
بهشت به مفت نمی ارزید...
پدرم عاشق بود...
و مادرم حوا...
===
طفیل هستی عشقند آدمی و پری...
ارادتی بنما تا سعادتی ببری...
شاید یکی بوی ریحان ..یکی کتاب و شعر و نوشتن و دیگری موسیقی چیزهایی باشه که به من آارمش میدن...
این روزها کارم بسیار زیاد و شلوغ هست..
از طرفی بالادستی ها..از طرفی پایین دستی ها..از طرفی حساسیت کار و مسئولیت من..
من به برنامه ریزی و نظارت و موقع شناسی توی کارم اهمیت میدم..
نمی دونم این کار صنعت یا زندگی با یک آدم اخمو باعث شده یک خط اخم تو صورتم باشه..گرچه همیشه سعی به خنده و شوخی دارم .شاید هم بد عکس باشم..
این روزها روزهایی که تا بخودت میای شب میشه..شبهای پاییزی شبهای اوایل مدرسه..شبهای مشق..شبهای تکلیف برام حس دیگری داره..
پاییز برام زیباست رویایی ...حس عجیبی دارم تو پاییز...حس همون مرغ مهاجر...
شاید حسی مثل اون احساس که از زائرین این هفته جمعه یا جمعه بعدی در مزار سهراب سپهری جاری است...
باز هم پیانو..باز هم آوای آرامبخش..صدای دکمه ها..
من و یاد یار..زندگی..رفته ها...مانده ها...عطر تنت عطر کتابای حساب...
گلای پرپر او رها شد تو ی کتاب...
وای از نوستالوژی..امان از دوری..
امان از شهر بی باران...
امان از زر باران تنها بودن..
امان از دل که فاصله نمی شناسد...
امان از مرغی که در فاصله ها ی کوچ بی جفت مانده است...
امان از جدایی...
امان .....
"امان از این نقطه چین ها که غوغا میکنند"
**
پی نوشت:
چقدر امروز دلم میخواست فریاد بزنم:"دوستت دارم:" را
داغ مرا تازه تر کن...
این مویه های جانگداز....
این ابرهای تیره ی تنهایی و هراس...
این حسرت و دریغ...
این خواهش...
این التماس...
یعنی تنها برای یک واژه ی ساده است...
که از تو دریغ میشود؟
باور نمی کنم...
آنقدر دنیا حقیر باشد...
دستی را که برای "یک دوستت دارم" بسویت ...
آنگاه...
ناامید برگردانی...
پی نوشت:
* نامردی هم حدی دارد...
حتی یک لحظه هم گمان مبر که از تو چشم بپوشم آیلر!
یک لحظه یک لحظه هم گمان مبر که از سر راه روحت کنار بروم آیلر ! ی
ک لحظه هم باور مکن که بگذارم خواستنت در قلبم کاستی بگیرد آیلر !
مرا نم نم باران تر نمی کند ، بی مهری تو به قهر نمی کشد ،
از خویش راندن تو مرا ، مرا به جایی جز تو نمی راند ، آیلر !
"ّاتش بدون دود...نادر ابراهیمی"
باید پرنده باشی باید طعم هجرت را در پاییزی ترین کوچ چشیده باشی ...باید تن به جاده ها سپرده باشی و غریبانه در انتهای کوچه هر بار دست تکان داده باشی و باید میان ناگهانی ترین یاد دلت ریخته باشد تا طعم زندگی را بچشی...
باید دوست داشته باشی...
باید دل به شب سپرده باشی برای ستاره باران تا طعم زندگی را زیر دندانهای انتظار حس کنی...
باید مرغ مهاجر باشی
جاي ديداري است...
كه اولين بوسه را...
براي آخرين بار...
بر لبهايت بگذارم...
سهم من از زمان...
آخرين فرصت است...
براي نگاه كردن در چشمهاي تو....
ع
این تنها کسی که حتی به انکه تو را انکار هم میکند روزی میدهی بی کم و کاست شاید بیش از آن
بزرگ همیشه ماندنی...
غایب همیشه حاضر...
از تو چیزی نمی خواهم جز اینکه دلهای همه را شاد کنی...
به عشق..دوستی...یک رنگی...و ایمان به اینکه تنها تو هستی
نفس می کشم
می آغازم...
این بار وقتی یادم می اید....
یکی هست...
آن سوتر...
به مزرعه ی دلتنگی ام بیاید...
و کلاغ های غربت را کیش کند...
و همچنان این جوانه ی امید را...
در فصل ارزو به شالیزار ببرد...
تا دوباره...
خرمن خرمن...
عشق و عاطفه برایش رو کنم...
تا پرستوي مهاجر من باز آيد...
آوخ!! كه چقدر طولاني است..
لحظه هاي چشم به راه تو بودن...
گلبرگهاي ثانيه ها را يكي يكي ...
در باغچه ي انتظار چيدن...
چيدن...
در پاي تو ريختن...
تا مانند اولين بنفشه كه مژده ي بهار مي اورد...
تن به پابوس تو كشاندن...
آوخكه اگر انتظار نبود...
هيچ رويايي پا نمي گرفت...
و اگر رويا نبود...
زندگي چيزي...
بزرگ چيزي كم داشت...
صدای خانم معلم ها از توی بلندگو..
صبحگاه...
بوی درختهای آب پاشی شده...
بوی مهر...
کارم خیلی زیاد هست..کاش میتونستم بیشتر بنویسم...
نباشی...
باران دیدنی نیست...
کوچه ساکت است...
شعر بی معناست...
تو که نیستی...
حتی آواز گنجشکها ...
و پاییز رنگ رنگ...
حتی روزهای من...
خاطره های من...
رنگ می بازند...
تو که نباشی...
یک دنیا دلتنگی برایم می ماند....
و اسمت را از پس پرده ی اشک...
صدا میزنم...
راهزن زندگی توشه ام برده است تو رهسپارم کن...
دل به غیر عشق نداده ام تو سزاوار مدار به نیرنگ الوده شود...
می دانم ارزش زندگی به آنی نمی ارزد که بخواهم دلی بیازارم....
تو روا مدار جز این بیندیشم...