معشوق من ...

معشوق من ...

می خواهمت دیرگاهی...

آنچنان که خروش موج ساحل را...

کسی می گفت عاشقی سخت است...

من می گویم هجران بسی دردناکتر از عشق است...

معشوق من!!!!!

نگاه کن!!

ماه قصه ی دیوانگی ام را می تراود..

و خورشید حدیث دلدادگی ام را می تابد...

معشوق من!!!

همه ی دلخوشی من صدایی است

که تنها مثل ساعت هوا خوری زندانیان فقط دقیقه ای است...

معشوق من!!!

می خواهمت!!

می خواهم رها از هر کسی و از هر دلواپسی..

پیش از آنکه جام وجودم از درد فراغت تهی شود ببینمت...

معشوق من!!!

همیشه وعده ی ما نگاهی باشد که به ماه میکنیم...

آنگاه یاد آر که در دور دستها ی خیلی دور...

همیشه قلبی برای تو می تپد....

 

 

میهمانی...

 رفته بودم مهمانی.مهمانی که دوستان وهمکلاسی ها ی قدیم برای تجدید دیدار وخاطره ترتیب داده بودیم.بگذریم که شب با شکوهی بود تا دیر وقت.ملاقاتی پس از سالها آدمهایی که روزگاری پشت یک میز ونیمکت می نشستیم واین بار اما خبری از نیمکتها نبود. معلمهای قدیم اما چند تاییشان بودند.خیلی ذوق کردم.

از ساعت ۲به بعدش با شکوهتر بود...تا ۴۵/۴ صبح بیدار ماندیم.وااااااای چه شبی بود!!

اما یک خاطره از جشن .....

کت وشلوار شیک مشکی رنگم رو پوشیده بودم.پیراهن صورتی کم رنگ.مادر قربون صدقه ام می رفت.

خیلی دوست دارم توی مهمونی شیک بپوشم.راستش پیشتر ها نه اینکه دوست نداشتم .تمکن مالی خانواده مجال نمی داد هر لباسی دوست دارم بخرم.اوضاع بیشتر مردم اینجوری بود.تک وتوکی بودند که خیلی می تونستند هر جور خواستند بپوشند...

اون شب یکی از دوستان منو رسوند.مراسم رو توی یک محل فوق العاده خوش آب وهوا وزیبا گذاشته بودند...

شب بود.ورودی یک نگهبان گذاشته بودند.البته کارت دعوت نمی خواستند ونمی دیدند.رفتم .خودم رو معرفی کردم .با خواااااااااهش می کنم بلند وکشیده ای بهم فهموند که بفرمایم.

زن ومردی می خواستند بیاین توی محوطه البته بهشون اجازه ندادند.دلم سوخت .پیش خودشون زیر لبی چیزی گفتند.شنیدم گفتند :مگه ما اوباش واراذلیم که اینا دکتر مهندسند؟ ولی حسابش رو که کردم برای هر آدمی این محدودیت روزی بوجود میاد که در مجلسی راش ندن...طبیعیه...

پذیرایی عالی بود.همه چیز مرتب ورو براه.از میوه وشیرینی و شربت تا انواع غذاها...

وسط مجلس برای هوا خوری توی فضا رفتم طرف درب ورودی.پسرکی توجهم رو جلب کرد.خیلی ژولیده نبود.اما خیلی هم روبراه نبود.از کنار نرده ها داشت نظاره می کرد .لابد توی دلش می خواست اونجا باشه.نمی دونم حسی بهم گفت برو پیشش.مثل همیشه فردین بازی من گل کرد.یاد یک خاطره ازبچگی ام افتادم مجلسی که بچه ها رفته بودیم مثل این پسر پشت درب نمی دونم از روی کنجکاوی یا اینکه از روی دیدن اینهمه پذیرایی که بی تعارف در زندگی ما معمول نبود...اون شب ما بچه ها رو با کتک بدرقه کردند.مهمانی فرماندار بود ورئیس پاسگاه و چند تا آدم كله گنده ي ديگه. هيچ كتمان نمي كنم كه خيلي دوست داشتم يكي از مهمانهاي اون شب باشم ولي نمي شد...

از خيال بيرون اومدم رفتم طرف پسرك.لبخندي زدم.كمي خودش را عقب كشيد با هاش دست دادم.اسمش رو پرسيدم وكلاسش رو .مثل هميشه كه از هر بچه اي وضع درسي اش رو مي پرسم درسش رو پرسيدم.هي بد نبود.ذوق خودش را از اينكه مي خواست در اين مهماني باشد پنهان نكرد.مثل ذوق كودكي خودم...

وقتي فهميدم كه خيلي دوست دارد روزي به جايي برسد تا بتواندددر اين مهماني ها مثل آدمهاي مهم)بقول خودش)شركت كند.تنها چيزي كه به ذهنم رسيدبهش بگم اين بود """""درست را بخوان خيلي خوب"""".

وخداحافظي كردم...

دوساعت ونيم از شب گذشته بود...باتفاق چند تا از دوستانم با اتومبيل يكيشون كه منو رسوند خونه برگشتيم...

نگاه كه مي كردم از بين ماها پدر يكيشون منصب بسيار بالايي داشت.پدر ديگري كارمند متوسطي و ديگريهم..پدر من اما كارگر بود.)اين افتخار زندگي من است).آنچه باعث شده بود من باتفاق اين دوستان بيايم نه اشتراكات خانوادگي ما بلكه بيشتر بخاطر اين بود كه من نيز توانستم با درس خواندن موقعيتي پيدا كنم .

اين نصيحت وپيشنهاد من به همه ي آنهايي است كه در زندگي ثروتي براي ابراز وجود ندارندو تنها مي توانند با تحصيل و پشتگار خود را در موقعيت نسبي در جامعه قرار دهند....

نگاه كه مي كردم وقتي همكلاسي بوديم شايد وضع من نسبت به بيشتر همكلاسيهاي دبيرستان از نظر تمكن مالي پايينتر بود...اما درسم خوب بود وكسي به من تفاخر نمي كرد...وضعيت كنوني من بحمدا...از اكثرآنها اگر بيشتر نباشد كمتر نيست...

خدا را شاكرم به اينهمه نعمت واين همه لطف...

خدا را دوست دارم بخاطر قلب رئوف.خدا را شاكرم كه تا امروز سعيم بوده كه لقمه ي حرام نخورم.تا بحال بد كسي را نخواسته ام.و به هيچكس نيرنگ نزده ام.بالا رفتن را از طريق زير آب زني و پاچه خواري نخواسته ام وخدارا شكر دلي رانشكسته ام...خدا را شكر كه دوست داشتن را به من آموخت..

از خدا براي همه سلامتي وآبرو و عاقبت بخيري مي خواهم وعشق را اين "عشق" عجب گوهري است...عجب

معجزه ی خلقت...

خدا جهان را آفرید .زمین را و آسمانها را وستارگان را زینت آسمان ...میلیونها یا میلیاردها چیز شناخته ونا شناخته در اکناف عالمی که شاید علم بشر از همه ی آنها باندازه ی یک الکترون در مقابل همه ی اتم های موجود در عالم باشد...

وخدا زمین را آفرید همه ی زیباییهایش را.همه ی خوبیهایش را...

اما این زمین برای جانشینی خدا یکی را کم داشت وخدا انسان را آفرید..

یک زن ویک مرد بی هیچ تفاوتی در معنا یا آفرینش...

شاید معجزه ی خلقت را بتوان "زن " نامید نه در شعار بلکه در محتوا و در معنا...

بحثی نیست جدلی نیست این یک واقعیت است بدون "زن" مرد واقعیتی بی معنا استمثل یک گردوی پوک....

نه!!!!زن همان معجزه ی خلقت است و خدا او را به بهترین وجهی که می توانست آفرید .

بی زن خلقت ناقص بود .انسان نمی پایید وعشق وجود نداشت..

حال در این سوی دنیا یا آن سوی دنیا زه را چه بنامند یا چگونه بخواهند فرقی نمی کند ...

زن عصاره ی شیرین ذوق خدا است به همان زیبایی که خدا دارد...

زن همان است که خدا خواسته وآفریده و گفته بقیه هجو می گویند بگذار بگویند ...

نامردمی روزگار گاهی تیغ از نیام بر می کشد و زنگی مستش بهر طرف می رود..

چه باک!!که خدا هرجا صحبت از آفرینش کرده و خلقت را بیان کرده به "ازواج"اشاره کرده...

معنای پاک زن بودن :مادر شدن- مادر بودن - شریف بودن -نجیب بودن-عفیف بودن وآرام بخشیدن است...

غیر از آن هر کس هر چه بگوید در حق خود ستم کرده و هیچگاه تا کنون زمین از وجود ستمگران خالی نبوده حال ستم بر جامعه ای یا ستم برخود...

گاهی جهل و نادانی و پافشاری بر عقیده ای سست چنان ستمگری بر خویش است که هیچ نمرودی توان آن را ندارد..

زن عصاره ی شیرین آفرینش و معجزه ی خلقت است ...

هر کس بقدر عقل و درک خود از این معجزه بهره ای می برد...

یکی دانش علی(ع) را بقدر شمردن ریش خود می خواهد و دیگری جویای راههای زمین وآسمان است...

"و تکلم الناس بقدر عقولهم"...

یا حق...

 

یک کلمه...

.وسکته کردم.....

عقاب...

تقدیم به عزیزی که می خواهم همیشه مثل عقاب این شعر همیشه سرافراز باشد...

این شعر مرحوم خانلری را شاید در دوران دبیرستان یا در کتابهای ادبی مختلف بارها و گذرا خوانده ام مخصوصا همیشه بیت آخرش : لحظه ای بعد بر این لوح کبود ....نقطه ای بود و سپس هیچ نبود ......

همیشه در خاطرم بود و خیلی با احساس سر به آسمان بلند می کردم و در تصورم نقطه ای می دیدم که بالا و والا است.

این گذشت تا در مجلسی عزیزی این شعر را دو باره خواند.

حکایت زندگی ما آدمها حکایت زندگی عقاب و کلاغ در این شعر است که با خردمندی وظرافت فوق العاده ای ترسیم گردیده است.شاید بتوان از آن زندگی کوتاه باعزت و زندگی طولانی با خفت را بهترین گزینه برای آن قرار داد.

آدمهایی که ذات آدم بودنشان را به سفره ای مردار نمی فروشند ومردانگی و شرافت را ولو بازای عمر کوتاه از دست نمی دهند.نمی دانم شما چه تعبیری خواهید داشت .اما این شعر آنقدر به دلم چسبید که حیفم آمد آنرا در اینجا نیاورم.گرچه شاخص و شهیر بودن این شعر با درج یا حذف چون منی هیچ تفاوت نخواهد کرد.اما بضاعت اندک من همین است...امید که همیشه در پرتو عنایت حق عقاب باشیم سرافراز- در اوج- پاک و توانا....

 

گشت غمناك دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید كش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی كشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار كند

دارویی جوید و در كار كند

صبحگاهی ز پی چاره ی كار

گشت برباد سبك سیر سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران

شد پی بره ی نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ی آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه كرد و رمید

دشت را خط غباری بكشید

لیك صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر

زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز كه صیاد نبود

آشیان داشت بر آن دامن دشت

زاغكی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زیسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت كه : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلی دارم اگر بگشایی

بكنم آن چه تو می فرمایی ››

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم

تا كه هستیم هوا خواه تو ییم

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آید كه ز جان یاد كنم ››

این همه گفت ولی با دل خویش

گفت و گویی دگر آورد به پیش

كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون

از نیاز است چنین زار و زبون

لیك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترك جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

كه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است این كه مرا تیز پر است

لیك پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست

مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شه پر و این شوكت و   جاه

عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیك هنگام دم باز پسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت بامن فرمود

كاین همان زاغ پلید است كه بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یك گل از صد گل تو نشكفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟

رازی این جاست،تو بگشا این راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری

عهد كن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست

دگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس از سیصد و اند

كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها كز زبر خاك و زند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر

باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آیت مرگ بود ، پیك هلاك

ما از آن ، سال بسی یافته ایم

كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل كند دل به نشیب

عمر بسیارش ار گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان ست

چاره ی رنج تو زان آسان ست

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی

طعمه ی خویش بر افلاك مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نكوست

به از آن كنج حیاط و لب جوست

من كه صد نكته ی نیكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم

وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنی های فراوانی هست ››

 ****

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و كوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی كه چنین الوان ست

لایق محضر این مهمان ست

می كنم شكر كه درویش نیم

خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند

 ****

عمر در اوج فلك بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر

سینه ی كبك و تذرو و تیهو

تازه  و گرم شده طعمه ی او

اینك افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود به هر سو نگریست

دید گردش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرب و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا

گفت : كه ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلكم باید مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ›› 

 ****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظه یی چند بر این لوح كبود

نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود

 

 

تو این زمونه...

خواستم بگم تو زمونه ی بی عاطفگی( که عشقها دوز وکلکه و می تونی ریخت کثیف آدمهایی رو که با نقاب عشق و دوستی میان جلو اما بموقع خودش مثل کفتار کثیف می شن واین رو از اینهمه بلوتوث و عکس که مثل نقل و نبات توی دستا می چرخه ) تو این دوره ای که هر کسی می گه دوستت دارم اما ته دلش یه جورایی برات نقشه می کشه -تو این زمونه ای که دیگه مثل قدیم دختر همسایه دیگه ناموس تو نیست وتو خیلی مرد باشی ناموس خودت رو بپایی(اگه بپایی) و تو این دوره ای که کلام نقد و اسکناس شده وحساب کارت با حساب بانکی تو برآورد میشه تو این زمونه ی دلتنگی که گاهی دلت حتی از خودتم می گیره و دو زار حوصله ی خودت رو هم نداری....

تو این زمونه ای که اینقدر گرفتاری داری که اگه خیلی هنر کنی گلیم خودت رو از آب بکشی بیرون هزارتا هنر کردی...

تو این زمونه ی عجیب وغریب نمی دونم مغز خر خوردم یا کفر کردم که دل بسته ی یکی شدم وهنوز پابند یکی هستم که حداقلش می تونم تا روزی که دوستش دارم از ته دل بهش بگم ...

شاید هیچکس غیر از خودم وخدا ندونه تا حالا هر چی تو دلم بوده به زبون آوردم و حتی اگه یک روز گفتم از ساعت ۸منتظر بودم واون موقع ساعت ۳۰/۸ بوده خدایا تو می دونی که عذاب کشیدم از حتی این اشتباه لپی....

نمی دونم بهر حال روزگار پر از نامردی ونامردمی است ...بقول یکی ...

دنیای ما بزرگه ...پر از شغال و گرگه....

گاهی...

گاهی دل یکی می گیرد .گاهی یک نفر موی دماغ آدم می شود توی زندگی.

چندی پیش یک فیلم دیدم بامضمون اجتماعی .یک پسر به اشتباه دزدی کوچکی (گرچه دزدی دزدی است) کرده بود.

یک باند تبهکار که زیر نظرش داشتند این خلاف او را دستاویزی قرار دادند تا با تهدیدبه اینکه به صاحب مغازه خواهند گفت که او این کار را کرده او را وادارکنند... به خلافهای بزرگی که این بار هم بزرگتر وحساب شده تر بودند وهم اینکه مدیریتش دیگه دست اونها بود ونه دست پسر ...و ناگهان پسر ماند و کوهی از جرم و راهی بی برگشت...

شاید دختران فراری یک اشتباه میکنندکه از خانه فرار می کنند اینکار در مرحله ی اول هم از نظر قانون وهم از نظر خانواده قابل اغماض وبلکه بخشش است و شاید بتوان با اندکی کار روانشناسی او را به جامعه برگرداند...

موضوع وقتی حاد و حادتر می شود که دختر فکر کند با از خانه بیرون رفتن او همه چیز تمام ودنیا برایش خراب شده .

غافل از اینکه اگر همان اول خودش را به کلانتری -بهزیستی معرفی میکردوآنها تمام تلاش خود را برای بازگرداندن او به خانه وزندگی انجام می دهند...

اما ترس او از مواجهه اولیع با قانون واینکه چه خواهد شد او را به دام باندهای تبهکار می کشاندواینک نه تنها قانون پناه او نیست که در پی اوست...

این است من از همه ی آنهایی که به نوعی در توهم لاف زنی یا تهدید کسی یا گروهی قرار دارند پیشنهاد می کنم باج دادن ممنوع حتی اگر ضرر کنی که مطمئنا با پیش رفتن وبیشتر باج دادن مانند غریقی که در مرداب بیشتر فرو می رود و وقتی بخود می اید که راهی نیست .حقیقت را گر چه تلخ به دوستی همدمی رفیقی بگو و چاره بخواه .ضمن اینکه همیشه قانون با آدمهای صادق جور دیگری تا می کند .

مشاوره با مشاوران نیروی انتظامی که در همه ی شهر ها حتی تلفنی هم مشاوره می دهند.باور کنیم گر چه جامعه قدر زیادی دچار ناهنجار ها شده اما واقعا هستند کسانی که دلسوزانه کار کنند .بهر حال کار را از ابتدا مدیریت کردن خودش کلی منفعت دارد...بقول سعدی...

 

لبها می لرزد جنگل نفس می کشد شب می تپد...

پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده...

زمین باران را صدا می کند من ترا دوست دارم......

کوچه ی خلوت تنهایی

هوا که تاریک می شود دلم می خواهد با تو به کوچه ی خلوت تنهایی بروم.دستانت را بگیرم و عاشقانه بوسه ای از تو برگیرم.

شاید لختی از این دلتنگی بیرون ایم.........

بی نهایت...

شاید بی نهایت دوستت نداشته باشم...

شاید بینهایت با تو نباشم...

شاید بی نهایت برایت نگویم...

شاید بی نهایت دستانم در دست تو نباشد...

شاید بی نهایت به تو فکر نکنم....

اما.......................

امابی نهایت با تو صادق خواهم ماند...

امابی نهایت از خدا خواهم خواست تا روزی با تو با آرامش باشم...

امابی نهایت صادقانه خواهد بود حتی اگر بی نهایت کوچک تو را دوست داشته باشم...

امابی نهایت از خدا خواهم خواست تا با من مهربان باشی ومن با تو صادق....

امابی نهایت آرزوی خوشبختی تو را خواهم داشت...

این همه بی نهایت... برای این است که ...

بی نهایت می خواهمت....

بی نهایت مهربانی در مقابل بی نهایت صداقت ..معامله ی بی نهایت ر سودی است...

دوستت دارم...

از دیروز...

کک

وو

طو را اذ سمیم غلب وبا طمام وجودم دوصط دارم.

مگر بی صواطا دل ندارن؟؟؟؟

 

طو را اذ سمیم غلب وبا طمام وجودم دوصط دارم.

مگر بی صواطا دل ندارن؟؟؟؟

 

همیشه دلواپسی با عشق همرااه است.گاهی از بیخبری وگاهی با ندیدن.

من در کجای این راهم که هم بی خبرم و هم نمی بینمت...؟؟؟؟

دلم تو را می خواهد
حتی اگر حقیقی نباشی
حتی اگر مجاز دنباله بودنت باشد
من بی تو بودن را نمی خواهم
با من شو و مرا بزرگ کن
ای واژه زنده
ای خود شور
به کدامین صحرا بروم به کدامین بیابان
تو بگو به چندمین آسمان فرار کنم تا تو باریده باشی
دلم برای نفس کشیدن در هوایت تنگ شده
دلتنگت شده ام

قناعت...

این چه درویشی است که من پیشه کردم؟یک جرعه از همه ی دریای مهربانی تو؟؟

تلویزیون...

از سریال"صمد آقا"بی نهایت خوشم می اید.هنوز هم که هنوز است تا فرصتی گیر میارم برای چند مین بار هرکدوم از قسمتهاش رو که باشه با جون ودل تماشا می کنم...

بچه روستایی تخم سگی که امان از خیلی ها برده.اما با همه یتخس بودنش بقدر کافی مهربون هستش که آدم دلش براش غش بره.مخصوصا اون نگاههای چپ چپش بع عین ا...خره(باقرزاده)...

بگذریم...اون روزها توی خونه تلویزیون نداشتیم...راستش رو بخواین بیشتر کراهتی بود که نسبت به تلویزیون گرفته می شد و الا پولش چیزی نمی شد...

شب نشینی رفته بودیم خونه ی...پسر دایی آقا جون.معمولا پدر ومادر رو دعوت می کردند .منهم اون موقع ته تغاری بودم(والا بعد از من هم اومدند).

اونشب چشمام آلبالو گیلاس می چید.وسط حیاط روی تخت زیر درختها نشسته بودیم.تلویزیون رو توی ایوان گذاشته بودند .کسی محل نمی گذاشت یا شاید گرم گپ وگفتگو بودند. من چییز خاصی از برنامه ها سر در نمی اوردم.میخواستم برم کنار که مجری اعلام کرد سریال صمد اقا.بقیه هم آمدند .راستش ممن اولین باری بود که این سریال رو می دیدم.البته گاه گداری می رفتیم توی خانه ی فامیل برای تماشا.

"صمد به مدرسه می رود"....از واگویی داستان فیلم می گرم.اما همین رو می گم که همون شب شیفته ی این سریال شدم و انتظار من برای دیدن قسم بعدی تا هفته یبعد شده بود نقل مجلس...

هفته یبعد پام رو توی یک کفش کردم که ال...و بالل...باید بریم صمد رو ببینیم.بقیه هم یه جورایی بدشون نمی اومد که "بواسطه ی ویار من آبستن بشن"(منظور از طریق بهانه های من اونها هم تلویزیون ببینند)...

اولش کسی بهم گوشنمی کرد اما بعدا اصرار من والبته تمایل دیگران قرار شد بریم خونه ی ....همسایه مون...

داداش بزرگترم که اون روزها جوون بود و دم بخت باید باما می اومد. خیلی غر میزد که نمی ام اما حالا می فهمم که ته دلش قنج می زد بیاد .چون علاوه بر دختر های همسایه دختر های دیگری هم از خونه های دیگه می اومدند وخوببد بساطی نبود.

همگی رفتیم خونه ی همسایه اما مگه جا بود یک حیاط کوچک واین همه آدم....

جا برای ما پیدا نشد یعنی برای برادر بزرگم و طفلک!!!مجبور بود میون اونهمه دختر دم بخت یک جایی برای خودش باز کنه ولی خوب انصافا معذب هم بود چون توی اون یک وجب جا باید سرش رو پایین می گرفت و تنهاوبی همدم بود...

سریال شروع شد و در میان هر هر وکرکر دختر ها بپایان رسید..داداش خیلی شاکی بود .هنوز هم نمی دونم چرا؟؟؟!!!!

توی راه که بر می گشتیم گفت اگه قیمت تلویزیون ۳۰۰۰تومان!!!!!!!هم بشه می خرم تا مجبور نشیم بریم خونه ی مردم.

این بود که بحث جدی خرید تلویزیون توی خونه شروع شد وهفته ی بعد تلویزیون مبله ی لامپی بزرگی تو ی تارمی (ایوان) خودنمایی می کرد.اینبار خونه یما پر شده بود از همسایه ها...

داداشم می گفت اگر می دونستم زودتر می خریدم.نمی دونم خونه ی همسایه معذب بود یا خونه ی خودمون راحت تر ...هرچه بودمن که خیلی سر شوق بودم...

می خواهمت...

اتاق

توی قالیبافخانه یک دار قالی بود. اتاقی با محوطه ی نسبتا وسیع و مستطیل شکل.ساخته شده از خشت و گل و رنگ آمیزی آبی و خاکی با رف های وتاقچه های زیاد.نورگیر هایی که در تابستان ستونی از نور را به داخل گسیل میکرد وذرات پرز وغبار معلق در هاله ی نور همیشه برای من تماشایی بود.

اتاق از سطح زمین کمی پایینتر بود بهمین خاطر ساختمان پشتی آن که متعلق به دایی بود کاملا با آن مشرفبود و تنها راه ارتباطی این دو ساختمان سوراخی بود که لابد سالها پیش برای تردد یا ارتباط این دو تعبیه کرده بودند و حالا که ساختمانها تفکیک شده بودند معمولا این سوراخ را با لحافی که تا یادم می امد آنجا بود از هم جدا می کردند.

اتاق دایی محل ذخیره ی همه چیز بود از گندم وجو وآرد تا ترشی و خشکبار و آلو و قیسی وگوجه ی خشک شده نان وپنیر وخلاصه هر چه که بود...

آرزوی همه یما بچه ها دستبرد یا سرک کشیدن به این اتاق بود .اما کلید قفل قدیمی اون همیشه آویز گردن زن دایی بود که حتی خودش هم اجازه نداشت وارد اون بشه وتنها کلید دار بود وفقط دایی حق ورود داشت وبقیه همراه او.

شاید فلسفه ی وجود چنین اتاقهایی به سالها یا حتی قرنها قبل بر می گشت که هر خانه برای ایمن بودن در مقابل قحطی یا سرمای زمستان یا جنگ وتعرض باید جایی مطمئن برای ذخیره ی آذوقه داشته باشند واین مکان همیشه باید در اختیار یک نفر خاص باشد تا بی حساب وکتاب از ان برداشت نشود...

باری تابستان طولانی وبیکاری گاه بگاه شیطنت ومزه خوش آلو قیسی ترشی های خوشمزه ی پنیر کهنه ی بز- ماست چکیده و نان تنوری خشک ومهمتر از همه حس کنجکاوی این ناحیه ممنوعه همه ی بچه ها را بران می داشت تا بهر طریق شده راهی برای دست یافتن پیدا کنند.اما نه نسل ما و نه برادر خواهر های بزرگتر از ما هم این ارزوشان براورده نشده بود.مضاف براینکه چنان دژ وحشتی از ان بخاطر واگویی ساخته بودند که هراس همیشگی بر انجا سایه افکنده بود...

یک روز مثل همیشه داشتم نقشه می کشیدم اما راهی به درون آن پیدا نمیشد.داشت توی افکارم چرتم می برد که ناگهان چشمم به سوراخ ارتباطی بین دو تا اتاق افتاد ولی این سوراخ در بالاترین نقطه تعبیه شده بود از اون گذشته لحاف زمستاني بزرگي توي اون چپونده بودند و نمي شد به اين راحتي ها اونو بر داشت.

وسوسه ي رفتن بد جوري فكرم رو مشغول كرده بود . كسي اونجا نبود پا هام رو روي تاقچه گذاشتم وبه هر زوري بود خودم رو به رف رسوندم .جثه ي كوچك من هم بزور روي رف جا مي گرفت .يك دستم رو حائل رف كردم ودست ديگر گوشه ي لحاف رو .لحاف گنده تر از اين حرفا بود .حد اقلش چهار نفر تو شباي زمستوني زيرش جا مي گرفتند .بهش مي گفتند لحاف كرسي.از اون گذشته اينقدر اونجا مونده بود كه حالت خشكي بهش دست داده بود شده بود مثل گچ واين از زور بازوي من دور بود...

به لحاف دو دستي اويزون شدم  وبين هوا و زمين معلق .اصلا به فكر عواقبش نبودم حتي بفكر افتادن.همينجور كه آويزون بودم هر چه زور داشتم مي زدم وتكون تكون مي خوردم .لحاف جم نمي خورد اما از فشار وارد به اون قسمتي از سوراخ كه با لايه  نازكي از گل اندود شده بود ريخت يك دفعه مثل آوار افتادم .لحاف هم همراه من اومد شانسي كه آوردم يك گوشه ي لحاف گير كرده بود بالا و من سقوط نكردم .حالا قسمتي اط سوراخ باز شده بود .شايد باندازه  ي هيكل من.

همه ي شكم وپهلوهام در اثر تماس با ديوار زخم شده بود و سوز مي زد.بعضي جاهاش خون مرده بود .بعضي جاهاش هم خون اومده بود.اما همينكه راه ورود با بالاخانه باز شد بود هيچ دردي احساس نمي كردم.

دوباره از تاقچه به رف پريدم مثل گربه.چابك وسريع و گوشه ي سوراخ رو گرفتم وبه زور تا شكم و از سر رفتم تو بر عكس فاصله ي سوراخ تا كف قاليبافخانه كه زياد بود فاصله اس با كف اتاق دايي كم بود ودليلش اشراف اتاق دايي به قاليبافخانه بود.

با دو تا دست اومدم كف اتاق و بقيه ي تنم رو هم مثل مار بدنبال خودم كشوندم...

چه بويي!!!!مثل بوي عطاري ها مثل بوي اشپزخانه ..بوي ترشي قيسي ارد –گندم –پنبه....

هيچ چيز باندازه ي اين لحظه منو مغرور نمي كرد.سردار فاتحي بودم در يك جنك چندين ساله....اتاق تاريك بود كاملا تاريك تنها ستون نوري از سقف به كف مي تابيد وانعكاس آن كور سويي به اطراف پراكنده مي كرد...

آدم شكمويي نبودم اما احساس اين پيروزي منو برد به هر گوشه اي از اتاق.چشمم به تاريكي عادت كرد..

رفتم سراغ تغار ماست با دست زدمتوش طعم كره مي داد چه بويي دلم حال مي اومد نمي دونستم چه طوري مي خورم ..بعد پنير بز از سبدي آويزان كرده بودند توي يك تغار كوچك سفالي بود جستي زدم وگوشه ي اون رو گرفتمبا دستهاي خاكي وماستييك قلمبه برداشتم .نان خشك خانگي در گوشه اي چيده شده بود با زيره هايي كه روش ريخته بودند وبا شاه دونه.اين براي مهمانها بود كه الان در معرض غارت من قرار مي گرفت.بيرحمانه هر چه سر راهم قررار داشت رو ناخنك مي زدم..ترشي پياز ترشي گوجه ترشي مخلوط رب انار رب گوجه آلو خشك برگه گردو نمي دونم شكم به اين كوچكي چه جايي داشت كه اندازه ي يك گاو خوردم...كم كم جايي وچيزي نبود كه از دستبردم دور مانده باشد...

تازه فهميدم كه 3يا 4 ساعت است كه اينجا هستم ...اما موقع مراجعه به سوراخ ديدم اقلا 5 متري باكف فاصله دارم .از اين گذشته ساختمان طوري بود كه بالا رفتن خيلي ساده تر از پايين امدن بود...ضمن اينكه الان سنگين شده بودم وشكم پر به فكرم اجازه ي كار نمي داد..تازه بايد ابتدا از سر بيرون مي رفتم و بعد پاهام رو بيرون مي دادم كه موقع بالا رفتن فكر اينجاش رو نكرده بودم..

عرق سردي همه يوجودم رو گرفت..از طرفي اگر دايي مي فهميد كه بيچاره بودم و اگر مي خواستم بيام پايين با كله مي اومدم و حتما مغزم متلاشي مي شد....

هيچ كاري به ذهنم نرسيد...خسته تر و نادم تر از اون بودم كه فكري بكنم...مثل خر توي گل گير كرده بودم به ...ه خوردن افتاده بودم.اما اينها هيچكدام راه چاره نبود.ديگراز مرد باراني پوش كه منو از باغ دايي نجات داده بود هم خبري نبود.اصلا اگه خدا مي خواست برام كاري بكنه نمي كرد .مگه كار خوبي كرده بودم؟ اينه كهاز خدا خجالت كشيدم چيزيش بگم اما تو دلم به خودم فحش مي دادم.

مي دونستم كه مادرم دوباره دل نگرانم مي شه و با غيبت من بساطي برپا مي شه وقشقرقي كه نگو..

تازه اگر كسي هم منو اينجا ببينه با توجه به اينكه بهم نمي خورد اينكاره باشم ولي ابروم هم مي رفت..كتك از دايي كه جاي خود...بيچاره ام مي كرد...

.

.

. همه جا رو براي پيدا كردن من زير پا گذاشته بودند اما پيدام نكردند.هوا داشت تاريك مي شد ...دلم از خوردن زياد درد گرفته بود تشنه بودم اما آب نبود تنها چيزي كه كسي به فكرش نرسيده بود اونجا بگذاره....

روي گوني هاي گندم دراز كشيده بودم جرات صدا زدن كسي رو نداشتم يعني هميشه برامون گفته بودند رفتن بي اجازه به اين اتاق عواقب سنگيني داره...

دلم شور مي زد مي دونستم كه مادرم بدنبالم هست ودل تو دلش نيست.لابد حالا آب انبار چاه يا هر جاي ديگري رو كه احتمال سقوط يا رفتن من توي اون بود را بازديد كرده اند...

از سقف اتاق به بالا نگاه مي كردم حالا هواكاملا تاريك شده بود.گاه گاهي كور سوي ستاره اي از دور ها به چشم مي خورد...

دلم بشدت درد گرفته بود..عرق همه ي وجودم را فراگرفته بود...راهي نداشتم..كم كم به گريه افتاده اشكهام از گوشه ي چشم آرام ارام پايين مي آمد وروي گوني هاي گندم مي ريخت.

آن شب نمي دانستم كه صدا كردن و كمك خواستن حتي اگر منجر به كتك خوردنم هم باشداز سرگرداني و پريشاني محله اي بهتر است....

خوابم برده بود.ناگهان با صداي قژقژ در از خواب بلند شدم .مثل فنر از جا جهيدم به پشت گوني هاي ارد پناه بردم.در ب باز شد صداي نفس نفس زدن تند ومردانه اي مي امد فانوسي در دست داشت .امد داخل نور فانوس پهناي اتاق را روشن كرده بود .مرد با عجله امد ...زير لب و تند تند معلوم بود ذكري وردي چيزي مي خواند نگران مضطرب وعصباني دقيقا به پشت گوني هاي آرد جايي كه پنهان شده بودم...ناگهان فريادي زد وخشكش زد ...تو اينجا چكار مي كني وبعد نفهميدم چي شد سيلي جانانه اي توي گوشم فرود آمد برق از چشمانم پريد فرصت آخ گفتن بهم نداد مثل بچه گربه اي از كمر بلندم كرد و برد روي تراس (مهتابي) و فرياد كشيد :"بياين اين گوساله اينجاست.فهميدم منو ميگه...

ناگهان جمعيتي بود كه اومد بالا من هنوز هم  شوكه شده بودم ونگاه غضبناك دايي بود كه روي صورتم سايه افكنده بود .هول كرده بودم .نفهميدم چي شد .يكدفعه وا رفتم .افتادم غش كردم...خستگي تشنگي و ترس ...

كم كم چشمام كه باز شد ديدم مادر  وخواهر بزرگم وپدر وزن دايي بالاي سرم نشسته اند. توي حياط خانه ي خودمان روي تخت چوبي روي حوض...دارند ...چشم كه باز كردم زدم زير گريه ...زن دايي شنيدم به مادرم گفت بذار گريه كنه تا دق نكنه من گريه كردم زياد ...دايي از در وارد شد ..اينبار لبخندي بر لي داشت يك مقدار توت خشك هم باهاش بود برام آوردهبود .راستي توتها كجاي اتاق بودند كه من نديده بودم؟اين اولين سوالي بود كه ازخودم پرسيدم....

دايي اولش خيلي عصباني شده بود .اما پس از اينكه كتكم زده بود وغش منو ديده بود ترسيده بود..بيچاره آمده بود توي اتاق تا طناب برداره بلكه توي چاه اگه افتاده باشم درم بياره كه ديده بود من اونجام...باقي قضايا هم كه تعريف شد...

فردا دايي رو مي ديدم كه به زن دايي مي گفت از اين به بعد هر كي از بچه ها خواست بره چيزي برداره خودت باهاش برو كاريش نداشته باش ولي حساب چيزا دستتباشه...بچه ها خوشحال بودند اما تا روزيكه دايي وخانواده اش توي اين خونه بودند هيچكس جز دايي وزن دايي توي اتاق نرفت.تنها من بودم كه گاه بگاهي با تعريف از اتاق و داخل آن دل بچه ها را آب مي كردم...اما هيچ بچه اي جرات نكرد كه توي اتاق برود....

پايان

 

وجود آدم عجیب است.شاید یه جورایی نشناخته ودست نیافتنی.نیاز اما پای ثابت همه ی وجود آدمی است.

نمی دانم چگونه شروع کنم که حمل بر ضعف نفس نباشد.اما مهمترین نیاز بشر نیاز به یک همدم است.خدا همه جا آفرینش بشر را با آفرینش"ازواج" بیان می کند.یک زن و یک مرد...

شاید ابتدا این آغاز زایش باشد اما من می گویم این سرآغاز عاشقی است..بی عشق زایشی وجود ندارد تواتر نسل است مثل حیوانات دیگر وخداوند دانای مطلق است و بری از این که بشر را همپایه ی دیگر حیوانات بیافریند...

این عشق سرمایه ودرون مایه ی آدمی است ..میل به یک نفر و مطمئنا آدم طبیعی وسالم این آرامش را در وجود یک جنس مخالف می بیند واز اینجاست که "سکینه وآرامشی" که خدا گفته شروع میگردد...

وجود دو دلداده با عشقی در میانشان..زیباترین لحظه های وجود آدمی سخن گفتن با کسی است که عاشقانه دوستش داری..زمان را نمی فهمی ...مکان را درک نمی کنی...می شوی همه تن چشم..میشوی حافظ... خیام... سعدی...

هیچگاه از عشق(حتی با همین وصف زمینی اش) نمی تواند  چیز دیگری زیباتروجود داشته باشد...

عشق معنای بودن است..جاودانگی می اورد..بی عشق هیچ معنایی بردنیا نیست...

طفیل هستی عشقندآدمی وپری ----اردتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه واز عشق مباش بری....که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری..

بوی پیراهن یوسف ...

دلم تو را می خواهد کودکانه-مثل أغوش گرم مادر

دلم تو را می خواهد ساده مثل آرزوهای بچگی ام

دلم تو را می خواهد برای همبشه مثل نفس

دلم تو را می خواهد بی دغدغه مثل پناه بردن بره آهو به امام غریب...

دلم تو را می خواهد بی منت مثل اینهمه هوا برای تنفس...

دلم تو را می خواهد بی ریا مثل نماز یک چوپان در دل کوه...

دلم تو را می خواهد از راه دور مثل یوسف دیدار کنعان را...

دلم تو را می خواهد از پس هجرانی طولانی مثل بوی پیراهن یوسف یعقوب را...

دلم تو را می خواهد شب وروز مثل خیال کویر از پی باران...

دلم تو را می خواهد ....دلم تو را می خواهد مثل باور دوست داشتن تو برای دل خودم....

دیشب میهمان اشکهایم بودی دیشب توفان نوح بود و کشتی شکسته ی دل من دیشب فریاد سکوت بود و آواز خموش من دیشب قیامت بود و من بودم و من بودم و من دیشب بهشت بود و جهنم .آتش بود و گلستان دیشب جدا کردند ما را ....مرا از تو و تو را از من تو را به جهنمی سپردند و مرا به جهنمی تو را به جهنم مردم آزاران مرا به جهنم هجران دیشب آخر دنیا بود و من هنوز در ابتدای بودن و نبودن دیشب من بودم و خدا من ودعا و دیشب باز دعایت کردم به مظلومیت عشق سوگند دعایت کردم دعا کردم ..........................

مستی...

همیشه از مسکرات و مخدرات بیزار بوده ام و اگر چنین نبود و حرام نبودند چنان می نوشیدم که بقول حافظ تا یکدم از دنیا و شروشورش بیاسایم....

اما می دانم مستی حافظ چیزی غیر از مستی مسکرات ونئشگی مخدرات بوده .پس ای خدا چنان عاشقم کن که مستی این عشق دیوانه ام کند.....

شب سکوت کویر...

دوست دارم با تو توی جاده های بی انتها موسیقی شب سکوت کویر را گوش کنیم وبا هم یک شب زیر اسمان کویر تنها باشیم وتا صبح ستاره بشماریم....

کاشکی پنجره ای باز شود و من اهسته یه اتاقی که تو تنهاباشی بیایم....

کاش اغوش که می گشودم تو را در میان دستهایم می دیدم....

پسرکی ساده در خانه ای نسبتا شلوغ.در محله ای با کوچه باغهای روستایی وهنوز به شهر -که امروز نسب خیلی ها برای تفاخر شده و انگار بشر از همان ابتدای پارینه سنگی در برجهای سر بفلک کسیده زندگی می کرده و هویت وپیشینه ی خود را گم کرده اند-نرسیده درمیان انبوهی از درختهاوکوچه ها ودالانهای قدیمی.

پابرهنه میان خاک وخل دویدن وطعم گرد وخاک را از میان گردو بازی در دالانهای خنک تابستان تا انتهای ریه بردن...

نه از بازیهای جدید رایانه ای خبری بود ونه پسری می خواست قهرمان بازی"هارد استون=ستون سنگی" باشد.

همه ی ماجراجویی او این بود که از بالا خانه ی مشرف به قالیبافخانه که متعلق به دایی بود سر در بیاورد.

پسركي كه دوتا خودكار خوشگل را كه جايزه اش بود وديگري آنرا با خودكارهاي خودش كه هيچ شباهتي با هم نداشتند عوض كرده بود چيزي نبود چرا كه آن يكي مادر نداشت و دل پسرك قصه ي ما آنقدر نازك بود كه از خير دو خودكار خودش گذشت بخاطر رنج بي مادري ديگري...

پسرك تنها نبود ساكت هم نبود شيطان بود اما جور ديگري از بچه هاي ديگر آن محله بود شايد از همان بچگي دلش قنج مي زد براي آهنگ نوار كاستهاي ترانه هاي كوچه بازاري كه هميشه از ضبط صوت قديمي يا گرامافون بوقي عتيقه ي آقا فخرا... همسايه شان مي امد و چقدر محبوبه دختر آقا فخرا...را دوست داشت ودوتايي وقتهايي كه پدرش خانه نبود سر محبوبه را "گول مي ماليد" و مي رفت سر ضبط صوت (اين موقعها شايد 8-9 ساله بودم).

هنوز نواي آهنگهاي كوچه بازاري مرا مي برد به روزهايي كه زوار امام رضا مي شديم و شبها كف اتوبوس مي خواباندندمون و تاريكي وامتداد جاده بود وسكوت وشب و صداي ضعيف آهنگهاي داود بهبودي -عباس قادري و...هنوز هم جاده وشب ورانندگي رو بياد اون روزها دوست دارم....

پسرك ساده بود ساده مثل آب شايد دل نازك به نرمي آب ... زود دلش مي سوخت زود گر ميگرفت و زود جوش مي آورد...نسبت به ناملايمات وتبعيض ها حساس بود .هميشه تيم هاي مهمان را دوست داشت...سياهها براش عزيز بودند...پوستهاي سوخته و صورتهاي آفتاب زده برايش حرمت داشتند...دست پير مردها را ميگرفت...شايد براي كرسي "خانم تاج" پير زن تنها بارها هيزم آورده بود...

پسرك ساده بود شايد هيچگاه فكر نمي كرد كه در اين دنيا آدمهاي بد وجود دارند...هنوز هم كه هنوز است از زير آب زني و پاچه خواري متنفر است وموقعيت كاري را به ازاي پا رو سر ديگران از بي ناموسي بدتر مي داند...

پسرك آنقدر بي غل وغش وساده بود كه گاهي دلش بحال خودش مي سوخت...و ميگفت تو ميان اين همه آدمها (گرگها) چه جوري زندگي خواهي كرد؟گاهي دل پسرك ديگران را قسم مي داد كه "خدا را با اين پسرك دل شيشه اي مداراكنيد و هوايش را داشته باشيد"....

پسرك ساده بود. آنقدر ساده كه خيلي زود دل مي بست و دلش نمي خواست دلي را بشكند ...بهمين خاطر بود يكبار كه عاشق شد همه يزندگيش را به يكباره و يكجا باخت وقسم خورد تا ديگر عاشق نشوداما پسرك روزي كه غرق در افكارخود با تنهاييش خلوت كرده بود دوباره جوري كه خودش هم نفهميد دلباخته شد...

پسرك هنوزهم بوي كوچه باغها – صداي آهنگهاي قديمي و كوچه بازاري را دوست دارد...

پسرك هنوز هم به هر حرفي بزند پايبند است...

پسرك هنوز هم دوست ندارد حرفي بزند كه بوي نتوانستن از آن مي آيد...

پسرك هنوز هم سياه ها را دوست دارد پابرهنه ها را ضعيفتر ها را پير ها را ..دل پسرك هنوز هم شيشه اي است...

پسرك ساده است مثل آب ....

باور کن...

من هرگز نخواستم که از عشق؛ افسانه ای بیافرینم؛

باور کن

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

؛کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواهم

. من هرگز نخواستم از عشق برجی بسازم ؛مه آلودو غمناک با پنجره های مسدودو تاریک. من می خواهم با دوست داشتن زندگی کنم ساده.

 

    

اين آهنگ رو خيلي دوست دارم .مخصوصا اون تيكه "چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن" اون روزهايي كه دانشجو بودم و شب اخر فرجه مي خواستم كاشان رو ترك كنم.

امروز اما بعد از اون همه سال يه جور ديگه دلم گرفته براي يك نفر ديگري..

.بدادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته

منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده

تو این تنهایی تلخ،منو یه عالمه یاد
نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد
برای بودن من به خود رنگ فنا زد

چه دردی خدایا ،نخواستن اما رفتن
برای اون که سایس همیشه رو سر من

کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد
منو آباد کردو خودش ویرون شد از درد

بدادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته

به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونس پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه،رو گونمه نفسهاش

بدادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته

بدادم برس ای اشک،دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی،نپرس از چی گرفته

خراب خراب خراب...

حالم شده مثل يك دونده ي بي رمق در آخرين لحظات مسابقه..

حالم شده مثل يك زنداني در آخرين لحظات انتظار براي رهايي..

شده ام مثل يك بيگناه محكوم به اعدام :شمارش معكوس تا گردن نهادن بر دار...

حالم شده مثل حال يك آواره درانتظار رجعت دوباره به موطن...

شده ام مثل يك كودك بي تاب در جستجوي آغوش نوازش گر مادر...

مثل يك ماهي افتاده بيرون از آب...

مثل غريق چشم به راه ساحل...

چه ميداني؟!!!!!

كه از دوري تو چه حالي دارم..

وبايد ثابت كنم كه اين چنينم..

نه!!!! براي من مهم نيست باور كردنم يا باور نكردنم حال من همين است كه هست :

خراب خراب خراب...

قسم...

قسم به عشقمون قسم، همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه، یهو بشی همه کسم
راستی چی شد، چه جوری شد، اینجوری عاشقت شدم
شاید می گم تقصیر توست، تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم، ببین که دلسپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن، دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری
من از پروانه بودن ها، من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلۀ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها، از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم
راستی چی شد، چه جوری شد، اینجوری عاشقت شدم
شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها، من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینۀ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها، مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
راستی چی شد، چه جوری شد، اینجوری عاشقت شدم
شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

تاخير...

خيلي سخت است چيزي را براي تو ساعت ۲۰/۱۳بفرستند وتو در ساعت۵۰/۱۳دريافتش كني.اين خيلي بد شانسي مي خواد...

ساده تر از آب..

تب کرده بودم .حالم خیلی بد بود.خیلی.پشت به دیوار کاهگلی رو به آفتاب بی رمق زمستون .

مادر و خواهر ها هم بودند.منتظر پدر.

اون روزها زندگی بد جوری روی سگش رو به ما نشون داده بود.ورشکستگی پدر و من کاملا طعم بی پولی و نداری رو از توی صورتش می دیدم.اما به روی خودش نمی آورد.كلاس چهارم پنجم بودم.

پدر سراغم رو كه گرفته بود گفته بودند بيرون از حياطه.اومد جلو پرسيد حالت چطوره؟گفتم خوب نيست.پرسيد :خيلي بده ؟گفتم آره .نمي دونم با همه ي هوش وذكاوتي كه داشتم چطور خريتم گل كرده بود و نمي فهميدم براي دكتر بردن "پولي" در بساط نيست .شايد مي تونستم رنج بيماري رو بهتر از رنج نداري پدر تحمل كنم.

چاره اي نديد.بلند شديم .رفتيم سر حمام قديمي.توي حمام پدر با كسي كار داشت.نشسته بوديم .اون دوتا ومن روبروي اونها.مي ديدم دارند با هم پچ پچ مي كنند.اشاره ي پدر به من شد با سرش.

حمومي هم نگاهم مي كرد .رفيقاي قديمي هم بودند.فورا دوريالي ام افتاد كه چه كرده ام.خجالت كشيدم.يك پنجاه تومني ويك ده تومني همه ي بهايي بود كه براي سرازير شدن عرق پدر روي دستش گذاشته بودم.

بلند شديم .رفتيم اورژانس .دكتر هندي بود .دما سنج رو توي دهنم گذاشته بود.دماي بدنم ۴۰بود.دماسنج رو بيرون آورد.دكتر پرسيد مي دوني اين چي هست؟طبعم براي بلبل زبوني تو اين موقع ها خوب بود.گفتم دماسنج الكلي.جيوه اي ش هم هست.دماي بدن بايد۳۷باشه بيشتر يعني عفونت و....دكتر خوشش اومد نگاهي به پدر انداخت يعني كه بارك ا....پدر خنديد خيلي وقت بود اينطوري خنده اش رو نديده بودم.

آفرين بهم گفت.رفتيم آمپول هام رو زدم.توي خونه پدر تعريف وجناتم رو مي كرد .مي گفت دكتر خيلي از اين پسر خوشش اومده بود.

من اما پشيمون از اينكه ۲۲تومن رو دست پدر گذاشتم.

زود خوب خوب شدم.اوضاع پدر هم يواش يواش بهتر ميشد...

زندگي هر روز رويي به ادم نشون ميدهد.شايد روزي همه ي قصه ي زندگي ام رو گفتم ورفتم.نمي دونم كي؟ولي شنيدني است...

امروز بواسطه ي عزيزي يادپدر افتادم.شايد چند روز بعد "روز پدر "باشد.

خدا بيامرزد پدر ومادر اون وپدر من وهمه ي رفتگان از دنيا وماندگان در ياد را...

آخرين باري كه پدر رو ديدم مرداد ماه دو سال پيش بود رفته بودم كاشان .نمي دانستم اين آخرين خداحافظي است...

گاهي دلم مي گيرد...

گاهي دلم خيلي مي گيرد به شانه اي نياز دارم وشايد كسي به بازوي من...

اين رو مي دونم كه آدم تا دلش پاك نباشه نمي تونه چيزهاي خوب بنويسه ويا بگه...

عزيزي سه بار تا حالا منو به اين يقين رسونده كه آدم بي شيله پيله اي است واهل بازي نيست...

روزي كه مادرش به رحمت خدا رفته بود و با هم برايش گريه كرديم...

روزي كه صداي پسركي زد "فدات بشم عزيز دلم"

و امروز كه براي پدرش نوشته بود...

آدم بي دل وبي احساس وبد جنس نه مي تونه اينطور حرف بزنه ونه مي تونه احساساتي بشه..

من هم همينطور....همينم همين همين همين...به اين سادگي شايد ساده تر از آب.. شايد....

 

 

 

 

جدایی...

روبروی مونیتور نشسته ام.ترانه ی جدایی روی مانیتور شورت کات است. هدفون رو می ذارم تو گوشم...میخواند...

....آتشی زدی در دل من بخدا ....ازبرای دل من شده درد وبلا جدایی تو...

می روم توی هوای دی ماه همون اوائل که اومدی وچینی نازک تنهایی ام را شکستی...اون موقع نمی دونستم چه شکلی هستی ..حالا هم این آهنگ رو دارمبا هوای سرد دیماه وبا همون قیافه ای که اونروز ازت تصور می کردم گوش می دم...

توی شکمم داغ شده طرفای سینه ام ...دوباره تب گرفتم ...دوباره آتش عشقی به جانم افتاده ....

از این حالت بیاد تو می افتم که پس از سالها عاشقم کردی...

نشسته به راه تو دل نگران ...بهار جهان بی تو گشته خزان..

نه برق امیدی ...نه نور نویدی..نه صبح سپیدی در این شب غم...

به جان زده آذر فراغ تو دیگر دلم شده یکسر لبالب غم...

نمیدانم .هرچه بشود هر زمان که این آهنگ روگوش کنم با دل وجان گوش خواهم داد وبیادت خواهم بود...

در قاموس من فراموشی معنایی ندارد..

من با خاطراتم زنده ام...

من فراموش نمی کنم...

الان تب دارم...می سوزم وبیقرار دیدنم..

من عاشقم ...عاشق

 

مرا بجاي هر چه خاطره داري ...

مرا بجاي هرچه خاطره داري بياد آر..

شايد ديگر روزگار مرحمتي نكند تا ذهن تو مرا بياد ارد..

يا شايد دايه ي نامهربان فلك بين من وتو جدايي افكند..

كه اگر مي خواست .. من وتو را اينگونه از هم دور نمي افريد...

 مرا بجاي هرچه خاطره داري در آغوش بگير...

شايد مجالي براي تو نباشد بيش از آين...

 شايد تبسمي كه براي آخرين بار برلبانم ببيني لبخندي تلخ باشد كه مرا پيش از آنكه بميرم بياد تو انداخته...

مرا بجاي هرچه خاطره داري جاري كن..

شايد اين جاده هاي خالي از مسافر ..

 مرا كه ره به سوي تو دارم در خود گم كنند..

شايد دست غدار فلك ..

 پاهاي مرا كه از بسوي تو آمدن تناسه بسته اند را اسير كنند...

مرا بجاي هرچه خاطره داري شب هنگام در ذهنت مرور كن...

 وبا خود بگو... محبوبي داشتم ...كه تنها دوري از او..و دير هنگام شناختن او ...

مارا از وصال دور كرد..

وبراي هميشه از من گرفت..

بگو بگو كه اي روزگارچه ميشد ...

چه ميشد كه من واو را ازاول براي هم آفريده بودي..

تاآنچنان من به اميد دستان گرم او واو به اميد آغوش گرم من در خانه بوديم....

مرا بجاي هرچه خاطره داري بياد آر ..

 شايد همين سهم تو از من باشد...

نامي ويادي وخاطره اي... شايد ديگر مرا نبيني يا صدايم را نشنوي...

به كدامين گناه....؟؟؟؟

 مرا بياد آر پيش از آنكه براي هميشه از يادت بروم.

كه آرزوي من اين است ...

فراموشم نكني....

سه روز است شده ام مثل روزهای اوایل دیماه که تنها بودم واحساس تنهایی میکردم.حس می کنم تو از من دور می شوی .نمی گویم دوستم نداری ولی زیاد بهت وابسته شده ام.مسخره است که غرورم را زیر پا می گذارم؟نمی دانم.ولی حس تنها بودن به من وقتی دست می دهد که یک ر.وز از تو خبری نباشد.مثل جمعه .مثل جمعه غروب که دلم دیونه ی تو بود و آماده ی انفجار بودم .مثل یک انبار باروت منتظر یک جرقه.این جرقه را اون مطلب به من داد تا بهم بریزم.نمی دونی چی میگم.منتظر بهانه بودن برای ریختن همه ی دلتنگی هایم.ناگهان احساس کردم تو را گم کرده ام.داشتم می مردم...نه ...نه... فیلم بازی نمی کنم...وا رفتم دهانم خشک شد...کف کرد...بی حس شدم...تو چه می دونی من چه کشیدم ...ابلهانه بود این واکنشم؟باشه.من عاشقت هستم ...دیونه و مجنون ...ادا هم در نمی ارم .نمی دونم در مواجهه با اتفاقات بعدی چه واکنشی نشان می دهم.شعار هم نمی دهم.لاف هم نمی زنم.ولی الان همینم که هستم...همین همین همین...

یک آدم که دلبسته شده...دروغ نمی گوید...در ابراز عشقش تردید ندارد...واگر بهم میریزد تاحد سکته بخاطر این است که کسی را دوست دارد ازصمیم قلب از ته دل...از ته ته دل...

امروز ازت بی خبرم ...ومن چقدر از روزهای تعطیل وبی خبری متنفرم...

شاید پنجشنبه دو روزی تنها برم مسافرت ...مهمانی دوستی که از خارج آمده قرار است دوستان دبیرستان بعد از سالها دور هم باشیم...

بی صبرانه منتظرت هستم...

دوستت دارم...

من عاشق ستاره ام هستم...

گاه وبیگاه که دلم می گیرد...

ستاره ها را میشمارم...

رویای ستاره ای مرا به خود می خواند...

ستاره ای در دور دستها...

با خود می اندیشم این ستاره مال من است...

خیره می شوم به ستاره ...

دست بلند می کنم تا آن ستاره را بگیرم...

دستم نمی رسد...

بناچار به خیالم پناه می برم...

در خیالم ستاره مال من است...

ستاره با من همراه است...

ناگهان می بینم پیش از من...

چشمی به ستاره خیره شده است...

ستاره را شمرده است...

وستاره مال اوست...

من فقط باید با خیال ستاره شب را به صبح برسانم...

گاهی با خود می اندیشم...

کاش هیچگاه شب نمی آمد...

ستاره را نمی دیدم...

عاشق ستاره نمی شدم ...

دل به ستاره نمی بستم...

تانبینم روزی را که ستاره مال من نیست...

ستاره مال دیگری است...

من اما دوباره شب به آسمان خیره می شوم...

ستاره ها را می شمارم...با اندوه...

ستاره به من چشمک می زند..

من از اینکه ستاره ام مال دیگری باشد...

ویا حتی دیگری به او خیره شود..

ویا حتی بشماردش...

دلگیر می شوم...

قلبم فرو میریزد...کرخت می شوم

از غصه می میرم...

من ستاره ام را دوست دارم...

تنها دلخوشی من در آسمان همین یک ستاره است که دیر یافتمش...

من عاشق ستاره ام هستم...

من عاشق ستاره ام هستم...

امروز احساس تنهایی می کنم.شاید احساس دوری از تو.شاید حسی که می خواهم پیشم باشی و نیستی. گاهی یک نگاه باندازه ی چند کتاب معنا دارد .امروزمی خواهمبا یک نگاه به تو بگویم وتو را به این باور برسانم که از صمیم قلب دوستت دارم.

دیشب ناگاه دلم گرفت.هر چه بود این حالت به من دست داد :بدنم داغ شد کرخت شدم عرق تمام بدنم را گرفت.دستانم توان نداشتند .شام نخوردم.زود به رختخواب رفتم اما چه خوابی؟ بیدار شدم و غلت می زدم...

پیش خودم شاید یقین داشتم که این توهم من است .اما یک هزارم نیز می اندیشیدم که شاید توهم نباشد دلم در جوش می آمد وقلبم مي تپيد.چه به روزم آمد كه صبح شد...

صبح اما همه چيز فراموشم شده بود باز منتظر بودم باز بدنبال بهانه اي براي با تو بودن...

دوستت دارم ...شايد ديوانهوار.شايد متعصبانه...شايد بي منطق...اما عاشقانه دوستت دارم...

هيچگاه به فراموشي نمي انديشم كه خود را فراموش كردهام.مي دانم از دستم دلخور شده اي ...

دشنام داده اي...همه را حق ميدهم...اما به من هم حق بده كه دوستت داشته باشم .مطمئن باش از ته دل دوستت دارم...

من براي عاشق ماندن بدنبال بهانه هستم وتو اين بهانه ي قشنگي... 

دیشب فهمیدم که چقدر دوستش دارم.شاید راهی که برای ابراز دوست داشتن انتخاب کرده بودم معقولانه نبود.شاید عجله کردم.شاید بی سلیقگی به خرج دادم.شاید باید مثل فیلمهای پلیسی با زمینه سازی می آمدم ومثل "پوآرو"با زيركي حرف مي كشيدم.نمي دانم..ولي اين را مي دانم كه در آن لحظه اگر دچار سوئ تفاهم هم شدم-كه شدم-واگر قضاوت عجولانه بخرج دادم-كه دادم-همه اش بخاطر اين بود كه كسي را دوست مي دارم كه اينروزها بيش از يك نفر برايم مي ارزد وتقريبا لحظه اي نيست كه بي يادش باشم.

من گاهي آنچنان غرق او مي شوم كه خودم را نيز فراموش مي كنم....

من يك كلام بيشتر نمي گويم:براي من دوست داشتني هستي و دوستت دارم...

ديگر مهم نيست كه به بهانه ي من براي ... سبزي بخري يا نه...

يادم باشي يا نباشي دوستت دارم...

فراموشم كني يا نه فراموشت نمي كنم..

عصباني باشي يا نه باز دوستت دارم...

تنها مي دانم كه ديگ غيرت من در مورد تو بد جوري مي جوشد...

دوستت دارم ومنتظرتم..

 

 

 

خدایا...

..

این روزها اما امروز بیشتر دلم برات تنگ شده بود.صبح بلندشده بودم هرچند می دونستم ازت خبری نمی شه اما همش منتظر بودم.

بعد از ظهر یا غروب جمعه برام همیشه دلگیر بوده کاش تو بودی با هم می رفتیم بیرون.اما دوباره به خودم می گویم دچار توهم شده ام.

از فردا شنبه ها ویکشنبه ها کلاس دارم.ممکنه تا چند ماه.حوصله اش رو ندارم ولی باید بروم.

هوای گرم این روزها هم مجال به ادم نمی دهد.

کاشکی زودتر فردا بشه والبته قبل از اینکه دقم بدی خبری بهم بدی.

همیشه دوستت دارم...

 

نازنین...

تا دوباره به تو بگویم دوستت دارم...

تا دوباره صدایت را بشنوم...

تا دوباره جمله ی دوستت دارم را برایت تکرار کنم...

تا دوباره که بدانی هیچکس مثل من عاشقت نیست

وتنها من نیاز تو را به عشق براورده می سازم

تا دوباره که حس  کنی بدون من گم شده ای داری

تا ان هنگام که عشق تنها کلام من برای تو خواهد بود

برای تو می گویم که تنها نیاز تو را می شناسم

و ان را برای تو ارزانی می کنم

بی من گم گشته ای داری...

من همیشه دوستت دارم...

می نویسم...

اري .... باز هم مثل هميشه براي تو مي نويسم ....


تويي كه مرا سرگردان دنياي قشنگ عاشقي كردي ،


تويي كه قلم روان قلبم را به دست دلم دادي تا براي

اولين بار براي تو بنگارد ،


تويي كه ديگرهيچ گاه نمي توانم از كنارت با بي تفاوتي

بگذرم و


انگاه كه تو اين كار را كردي بايد بگريم ،


تويي كه چيزي به من هديه كردي تا غمخوار و همدم

تنهايي هايم باشد ،


تويي كه عشقي به من شناساندي تا اميد روشنايي

فرداهاي تارم باشد ،


تويي كه فقط تو را از او مي خواهم و بس .


تويي كه هيچ در وصف مهرباني هاي بي پايانت نمي

يابم ،


تويي كه نمي دانم جواب محبت هايت را چگونه مي توان داد ،


و تنها حرف و كلامي كه برايت مي يابم اين است :


با تمام وجودم دوستت دارم .


دوستت دارم

دوباره روزی امد و صبحی را یاز مثل صبحهای دیگر بیاد تو آغازیدم ونا خود اگاه طلب کردم تو را....

دیشب نیز بیاد تو یودم ومی دانم تو نیز مرغ دلت را به خیال من از قفس دل پر دادی...

خیال تو با من است...

بارها گفته ام تردید کنی از کفت رفته...

باورم داشته باش چون هرچه را رنگ کتم...

عشق را رنگی است که بدل ان پبدا نمی شود...

دوستت دارم بسی بیش از ان خاک تشنه یاد باران را......

دوستم داری؟

سهم ...

سهم من از تو یادی است که درخاطرم داری.روز وشب.دیشب را آنقدر مشتاق دیدارت بودم که از خدا خواستم دیدنت را..

سهم تو ازمن اما دلی است اسیر و سرگشته...

مشتاق توام ...با من غریبگی نکن.قرار بود محرم رازت باشم که هستم..امید دارم همیشه همیشه آنقدر پاینده باشی که برای دیدنت مثل دیدن خورشیدظهر سرم را بلند کنم....

دوست دارم زندگیت آنقدر شیرین باشد که طعم عسل فراموشت گردد...

دوست دارم همیشه برقرار وسرفراز باشی...

سهم من از اینهمه خوشبختی تو "تنها یادی" کافی است... 

آتش... پناه... خدا...

خدایا امروز آتشی دیدم بس عظیم وسوزنده...مجبور بودم خاموشش کنم ومثل آتشنشانها به آتش حمله بردیم وچه سهمناک است آتش وچه دهشتناک است آتش.

ناگهان یاد جهنم افتادم...خدایا این آتش کوچک وآن آتش عظیم ....

پناه بر خدا از آتش دوزخ...پناه بر خدا...

امروز خیلی خسته شدم.خیلی .ظهر هم باید امتحان بدهم وبعد رانندگی.اما به خانه می روم و استراحت می کنم وبعد

خدایا خودت را وهمه ی عزیزانم را وهمه ی مردم را به پناه تو می سپارم...

چرا؟؟؟؟

بی حوصله بودم چون از کسی که دوستش دارم خبری نبود.بی حوصله بودم چون حوصله ام از تنهایی سررفته بود.

ننوشتم چون فقط برای کسی می نویسم که احساسم را تقدیم به او میکنم واحساسم را می فهمد.

ننوشتم چون ذوق من در غلیان بودن وخواندن او شکل می گیرد...

سالها بود قلبم مثل یک آهن پاره سخت شده بود.مثل یک خاکستر.با آدمهای زیادی حشر ونشر داشتم .اما کسی روح تشنه ی مرا سیراب نکرد.هرکس به توقعی...نمی دانم .شاید کسی به دلم ننشست..تا روزی که قلمم از عشق تراوید وقلبم دوباره مثل موم نرم شد وکسی مرا عاشق کرد...

کسی که دلتنگش می شوم.کسی که دوستم دارد ودوستش دارم....

منتظر بودم منتظر کسی که کافی بود یک کلمه صدایش آرامم کند وکرد...

کسی که همه ی رازهای زندگیم را برایش گفته ام ...

کسی که دوستش دارم...

امروز همه ی وجود من پر از بی حوصلگی وانتظار است .بهمین خاطر چیز خاصی نمی نویسم وفقط منتظرم...

عزيزم...

من به محبت تو مثل هميشه مستي كه به آخرين جرعه مانده در ساغر نگاه ميكند يا به آخرين نگاهي كه در بدرقه ياري با دلدارش رد مي شود مي نگرم...

اين جرعه ي مستانه ي محبت چنان سرمستم مي كند از باده ي عشق كه تا بامداد خماري مرا مدهوش ميكند...

يا آن نگاه عاشقانه چنان مرا در التهاب دوباره ديدنت مي سوزاند كه هزار دريا نيز توان خاموش كردن آن را ندارد...

دلدار من...

دلداده ي محبتم ومهرباني مثل ريشه اي اعماق وجودم را در بر گرفته ...جز اين هيچ نمي گويم وهيچ نمي خواهم..

غرق شدن در  درياي عشق تو كه هر چه از تو دورتر مي شوم عطش ديدارت فزونتر ...

 

برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ...

مارکوس آنا 


سرانجام کشف شد که صاحب بیمارترین افکار و خشن ترین قلبها مردانی هستند که زود به زود عاشق می شوند.

 روسکین

شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.
زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند،
و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عصاره ای مسموم سازد ،
و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.

"جبران خلیل جبران"

ومن می گویم: خانه بی عشق مثل اتاقی است در یک مهمانپذیر و تو و او بی آنكه خود بخواهيد ناچار از سر ناچاري به زير يك سقف پناه آورده ايد مثل دو مسافر با اين تفاوت كه فردا با هم اتاقي مهمانپذير خداحافظي مي كني تا هميشه.اما در خانه ي خودت با "او" هر صبح خدا حافظي مي كني تا شب واين حكايت دو مسافر ادامه دارد بي هيچ عشقي

هوا این روزها -حد اقل اینجا- خیلی گرم هست . تیغ آفتاب و حرارت اون عرق رو از تن آدمی در می آورد.امروز کر کنم توی آفتاب حسابی قهوه ای تر شدم.چون کارمون بیرون بود و زیر آفتاب عملیات داشتیم.

طرفای ظهر پسر خواهرم از سراب زنگ زد وگفت اینجا یی که من الان هستم بقدری هوا خنک استکه گاه می توانی بخار نفسهات رو ببینی.

این اقلیم متفاوت در کمتر کشوری در جهان وجود دارد.گستره ی دو هزار کیلومتری بین دو استان چنان اختلاف آب وهوایی را ایجاد می کند که جای تعجب دارد.

هفته ی پیش یکی از دوستان رفته بودند یاسوج.استانی مجاور استان اصفهان وفارس با مناظر بدیع والبته گمنام و نشناخته.من رفته ام. اقلیم اونجا هیچ کمی از سبلان وسهند ندارد .هوای عالی وطبیعت زیبا.

اونجا ارتفاعاتی هست که حتی در مرداد ماه می توان اسکی بازی کرد .در حالیکه در جنوب کشور گرما غوغا می کند.در همین جنوب کشور- خود من دو سال پیش که در رشت یک متر برف باریده بود رفته بودیم جنوب طرفهای بندر دیلم وگناوه  ساعت ۱ بعد از ظهر به دریا زدیم و شنا کردیم.دیماه ودریا ؟؟!!حق دارید باور نکنید.

این زیبایی وتنوع اقلیم گاه با فرهنگهای متفاوت اما قابل احترام وزیبا تنوع خاصی به سرزمین مادری ما داده است که آنرا دوست داشتنی تر میکند.

کاش میشد یکبار هم که شده سواحل خلیج فارس و نیلگونی آبهای زلال آنرا می دیدید.انوقت مسحور زیبایی آن می شدید..

ناهار خوران گلستان-حیران اردبیل-سی وسه پل اصفهان -شیراز-مشهد-کاشان-کردستان و....همه وهمه زیباییهای بی نظیری دارند که شاید در هیچ کجا یافت نشود..

مهمان نوازی غریب نوازی وجه غالب ومشترک بیشتر مردم ما هست.

البته از حق نگذریم که "عشق" نقطه ی مشترک این جامعه است.

خداوند پایندگی این مردم واین سرزمین را به ما عطا کندوبه ما توان ودرایت استفاده از اینهمه نعمت خدادادی را.

قبول کنیم اگر مردان وزنانی در گرمای ببیش از۵۰ درجه در خوزستان یا خارک و عسلویه نباشند نفتی استخراج نخواهد شد وگازی نخواهد بود.

اگر مردان وزنانی در تبریز واردبیل سرمای ۲۰- را تحمل نکنند وهمینطور اگر در خراسان وسیستان وشمال ومرکز...نباشنددیگر زندگی مفهومی نخواهد داشت...

گرما بیداد می کند ... اما من در اینجا از اینکه تلاش خودم را صرف تولید می کنم به خود می بالم واین شعارنیست ...

اینجا "ایران "عزیز است کشوری با تمدن کهن با مهرورزی افتاب ومردان وزنان غیور ودینمدار که همیشه گوهر معنویت را بر تارک خود داشته اند...

نامت بلند وجاودان وهمواره پاینده باشی ای مهد مردان وزنان غیرتمند وای سرزمین شهیدان پر افتخار...

 

 

کاش..

کاش دوستی که به من گفت حرفی نمیزنم تا تو برداشت دیگری نکنی حرفش را میزد.

شاید لجاجت من یا نادانی ام پرده ی حقیقت را از دیدم پنهان کرده باشد شاید..

اما این برای تو که ادعا می کنی دوستم هستی نباید دست آویزی برای نگفتن باشد.

یادمان باشد شاید یکبار تکرار دوبار تکرار وشاید صد بارتکرار بالاخره کسی را متوجه یحقیقت کند.

پس ای کاش کلام را در نیام غلاف نمی کردی ومی گفتی.که فردا افسوس خوردن بر من فایده ای ندارد وآنگاه بر خود افسوس خواهی خورد که چرا بیشتر نگفتم..

اما بهر حال از کلام دوستم که یاد من کرد ومرا قابل دانست بی نهایت ممنونم ..

هرچند نا آشنا آمدو بی نشان رفت...

همیشه...

مانده ام در این بهت که باور کن تا بحال اینجوری دلم برای هیچکس تنگ نشده بود.

برای تو گفته بودم حرفی نمی زنم که بوی شعار بدهد .خودم را از آسمان به زمین پرت نمی کنم.نمی میرم.پرستش نمی کنم اما آنچه را که هستم وفقط همانقدر که هستم می گویم تاشرمنده ی وجدانم نباشم...

برای همین است که این اندازه می گویم تا بحال دلم برای کسی اینقدر تنگ نشده است .حتی روزهایی که عاشق بودم...حتی بریا کسانی که دوستشان داشتم...حتی برای کسی که زندگی ام را بپایش باختم وعاشق بودم اما الان عاشقش نیستم..

هیچگاه نبوده که از صبح تا شب فکرم بی انقطاع در بند یک نفر باشد وبا همه جور بهانه ای منتظر باشم تا ازاو خبری بیاید ...

این را غلو نمی کنم بیهوده هم نمیگویم ..نمیخواستم بگویم اما حال من اینچنین است نمیدانم درست است یا نادرست..خوب است یا بد..فقط می دانم در دلم کسی ریشه دوانده که بهش وابسته شده ام شده جزئی از این روزهای من

همیشه عطش صدایش را دارم...همیشه

امروزدوباره نگاهم خیره به عکست ماند.دوباره حسرت ندیدنت مرا همنشین قاب عکسی کرد که تنها یادگاری توست.

دوباره ساعت شنی دلم واژگون شد تا لحظه ها را دوباره برای هزارمین بار برای دیدنت بشمارد...

منتظر لحظه ای هستم تا تو را ببینم .شاید این لحظه را هزار بار در ذهنم مجسم کرده ام..

نازک خیالی من اما در حسرت دیدار تو آنسان می شکند که هر بار برای بند زدن آن باید همه ی افکارم را گرد کنم ....

کجایی ای حبیب خاکی من؟..

وقتی تو نیستی دلم ودستم به نوشتن نمی آید. تو که نمی خوانی برای که بنویسم . من این چند مدت هرچه نوشته ام بیاد تو وبه عشق تو بوده است.تردید نکن که روزی بی تو نخواهم نوشت .گرچه می دانم آنچه ر ا می نویسم بارها قلبا به تو گفته ام...

این روزها خاطزت عزیزت رو کمتر می بینم .برای من این خانه ی مجازی بی تو هیچ نیست بازآ تا دوباره نغمه خوان عشق تو باشم...

دوستت دارم...

...

آدم بد شانس كسي است كه يكبار هم كه شده عاشقش نشده باشند...

آدم بد سليقه كسي است كه عشق صادقانه يديگري به خودش رو باور نداره...

آدم بدبخت كسي است كه يك بار هم شده در زندگي عاشق نشده باشد...

گلنار...

نمي دونم چطور شد ياد اين دو ترانه ي قشنگ از ستار افتادم.يادمه اولين بار دبيرستان مي رفتم شنيدمشون.شايد ظهر يك روز سه شنبه در ترانه هاي درخواستي... وچون خيلي بهشون علاقه داشتم حفظشون كردم. اينها يه جورايي منو قلقلك مي دن ياد دوران دبيرستان مي افتم.نمي دونم يه اهنگ قشنگ ديگه هم بود با اين ابيات :

گرچه جدا افتادم ياد زخ صيادم چون گذرد از يادم پر گل مي گردد بسترمن...

بر لب چو آورم نامش كام جانم شيرين گردد..

بخت سياه من روزي چون موي او زرين گردد...

گردد مه وفلك شرمنده

يك شب كه روي او تابنده...

همچون رخ مه وپروين گردد...

گرچه جدا افتادم ياد رخ صيادم چون گذرد از يادم پر گل مي گردد بسترمن...

 هر دو را به عزيز دلم عاشقانه تقديم مي كنم...

 گلنار 

اسم تو بوی همه گلها رو داره...

سرخي دونه يپر خون اناره..

كو به كو دنبالتم پاي پياده...

تو با اسب كهرت تند وسواره...

من كه جونمو برات ارزوني كردم..

بره هامو پاي تو قربونب كردم..

فصل روزز درو كردن من بود ...

پيشكش من واسه تو خرمن من بود...

روزاي خوب شكفتن يادمه..

پيش كوه اسم تو بردن يادمه..

يادمه كوزه به سر مي اومدي ..

تنتو به اب چشمه مي زدي...

من كه جونمو برات ارزوني كردم...

بره هامو پاي تو قربوني كردم...

ساده ترین راه...

امروز رفته بودم فرودگاه دنبال یک مسافر.بسلامتی آمد میروم جلو بغلش میکنم ومی بوسمش.خوشحالم از اینکه بسلامت آمده.

توی سالن مردم زیادی منتظر هستند .می شود حدس زد که برای آنهامهم بوده که چه کسی می اید و هر یک با روشی علاقه ی خود را نشان می دهد :یکی با گریه یکی با خنده- یکی با شورواحساس ویکی با لبخند اتو کشیده -یکی می ایستد تابدنبالش بیایند (شاید این یکی خیلی احساس پرستیژ می کند).

هر کسی در همهمه ی این همه شلوغی گم می شود.اصلا کسی کاری ندارد به دیگران که چه میکنند.یک زن به شوهرش غر می زند که برو چمدانها را بیاور ومرد بیچاره خجالت می کشد از این کنف شدن در انظار عمومی..

یک آقا به خانمش گوشزد می کند که اداره ام دیر شده وزن از زیر چشمان تا انتها مداد کشیده غمزه ای می آید یعنی که"نمی بینی دارم با دوستم صحبت می کنم؟)وآقا زیر لب غرولند میکند .

ما آدمها هر کدام یک جور احساساتمان را بروز می دهیم وبعضی ها هم که انگار شبانه روز در یخ خوابیده اند خشک وسرد.نمی دانم شاید بعضی با این کار احساس شخصیت می کنند.شاید خجالتی هستند.اما یک چیز برای من مهم است ومحرز واینکه می دانم "هرکسی نسبت به دریافت احساس جفت مشترکش(زن یا مرد) بی اندازه نیازمند است ."

شاید کسی باشد که این نیازرا به روی خود نیاورد اما مگر آدمی که گرسنه است واین احساس گرسنگی برای بقای وجودش لازم است می تواند نیاز واحساس خود را برای غذا پنهان کند یا خود را از آن بی نیاز معرفی کند؟گیرم که نیاز را پنهان کرد اصل قضیه یعنی گرسنگی و بقای زندگی راچه میکند؟

من اطمینان دارم بي نيازي نسبت به بيان بیان یا دریافت جمله محبت آمیز بیش از آنکه نشانه ی محکم بودن شخصیت اشخاص باشد ناشی از بیماری روحی آنهاست.

 در واقع گاه یک نگاه یک لبخند یک دوستت دارم .یک تلفن خارج از ساعت وگفتن اینکه خواستم بهت بگم دوستت دارم چنان موجی از انرژی بپا می کند که هیچ روانکاو یا روانشناس امور اجتماعی هم نمی تواند این اندازه موثر باشد..

حالا من مانده ام چه اشکال داشت مردی به زنش می گفت " بخدا دوستت دارم؟"

یا زنی به شوهرش می گت" فدای تو بشم من؟"

اینها کلمات بظاهر ساده وپیش افتاده ای هستند اما باور کنید من می شناسم کسانی را که با همین کلمات می توانند ومی توانستند سهم بیشتری از خوشبختی در زندگی داشته باشند....

خود من دوست دارم به کسی که دوستش دارم از صمیم قلب وروزی هزار بار بگویم دوستت دارم وبدون تعارف از اینکه بشنوم کسی به من بگوید دوستت دارم هم خشنود می شوم...

این یک واقعیت است واقعیتی که گاه در میان دغدغه های کاری ما -که می کوشیم سهم بیشتری برای معیشت خانواده داشته باشیم- گم می شود.

من از هر کسی که این مطلب را می خواند خواهش می کنم نسبت به بیان احساس خود  بصورت آشکار و از ته دل نسبت به آنکس که با او زندگی میکند یا دوستش دارد همت بورزد.شاید این ساده ترین راه برای عاشق شدن باشد....

خدا....ایمان...

"این مطلب را از روی یک سایت برداشتم با اجازه ی نویسنده یا راوی که مطمئنم خشنود میشود"

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان اسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی.

-ای خدا نجاتم بده.

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.

-البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

شب سترون ....

اینک اما آبستن هزار سکوت...

بی انصافها آنقدر بی رحم بودند....

که سلام دو عاشق را پای تخته سیاه مدرسه...

با تکلیف شب هزار واژه ی زشت  جریمه کردند...

ومبصر کلاس جلوی نام عشق بی نهایت ضربدر زد...

کسی نبود که بپرسد گناه عشق چیست...

که باید روبروی این همه ادم چهار چشمی دو دست و یک پایشان را بالا ببرند...

مگر عاشق شدنرچه گناهی دارد که یک نفر حتی نمی تواند برای کسی که دوستش دارد..

آن هنگام که خودش دلش می خواهد اشک بریزد...

یا آن هنگام که می خواهد بخندد...

یا فریاد دوست داشتنش را سالها در دل نگاه دارد...

 

روزها وخاطره ها...

نمی دانم چی شد که ناگهان یک روز اتفاقی صاحب وبلاگ شدم.بهر حال هر کس در این دنیا همیشه حرفهایی در دلش دارد اما بی گمان هر کسی"همدل" ندارد.نزدیکترین کسان آدم گاهی نمی توانند شنوای همه ی حرفهای دل آدم باشند. همهی آدمهایی که توی وبها می نویسند اگر کسی یا کسانی ر ا برای شنیدن حرهایشان داشتند بی شک به سراغ آنها می رفتند.

من نیز مثل همه ی آمهای دیگر حرفهایی در دلم انباشته شده بود که باید آنها را می گفتم .قبلا می نوشتم کاغذی وقلمی در خلوت خودم .اما این وسیله(اینترنت) شاهراهی است برای رساندن خلوت آدمها به هم بی آنکه همدیگر را بشناسند...

من نوشتنم را با خاطرات وبا یاد های خیلی دورم آغاز کردم .حس نوستالژیک من مرا به گذشته ام سوق می داد..

امروز نیز با مرور یادداشتهایی که برای عزیزی فرستاده بودم و آنها را جمع آوری می کردم)وچه کار سختی بود( گذشته نزدیکم را مرور کردم .حرفهای زیبایی که گاه وبیگاه نوشته شده بود و مرا وا می دارد به آنچه گفته ام پایبند باشم.

امروز اتفاقی افتاد که یاد داستان روباه وخروس افتادم "لعنت به چشمی که بی موقع بسته شود " .و گفتم "لعنت به دوستی که بی موقع پیدا شود و برنامه یما رو بهم بریزد." چه فکر می کردم چه شد.

از توی اتوبوس بطرف خانه چنان حالم گرفته شد که نگو...

خوب بهر حال پیش میاد.

بهانه...

همیشه برای بودن بهانه ای هست برای ماندن بهانه ای هست برای رفتن بهانه ای هست ...

اما عاشق شدن بهانه نمی خواهد تنها یک دل پاک می خواهد آنگاه هرچه بهانه از کف ربوده خواهد شد...

 

کولی...

من در اندیشه تو همراه کاروان کوچ کولیها میشوم.

تنها ره توشه ی من عشقی است که مرا بیابان به بیابان وکوه به کوه میکشاند تابلندای زاگرس دنا دماوند بینالود سبلان ومیبردم به کویر لوت دریاچه ی نمک کویرمرنجاب صحرای طبس و می رساندم منزل به منزل از کاروانسرای شاه عباسی وواحه های بیابانهای خشک تا جنگلهای بلوط و کناره های خزر می کشاندم به بارگاه سبز شاه عبدالعظیم به گنبد طلایی رضوی به باغستانها به تاکستانها ...

این شوق واین موج مرا آواره ی تو کرده است .اینها قلم فرسایی نیست .به خدا نیست .اینها حال کسی است که عطر یک عشق عقل از سرش ربوده و مثل آدمهای مالیخولیایی در تفکرات انحصاری خود است.نوعی دیوانگی یا جنون .نوعی زندگی کردن سیال با خاطرات و با خیالات...

نه!!!اینهاحال اینروزهای من است ...

من در جستجوی تو بدنبال قافله ی کولیها همه جا را زیر پا می گذارم ا سرانجام در کنار تو بار بیفکنم وماوا کنم...

من کولی سرگردان بیابان عشق توام...

آنکه دلم را برده خدایا

.....

آنکه دلم را برده خدایا
زندگیم را ، کرده تبه کو ؟

هم نفسم کو
آنکه نگاهش
روز من از غم
کرده سیه کو ؟

بی خبر ماندی ز حالم
زانچه آمد بر سر من
عشق تو آخر به طوفان
میدهد خاکستر من

شعله عشق تو از بس
در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش
غم وجودم را گرفته

هر زمان آید به یادم
دیده مست تو
گریم از بخت بد خود
نالم از دست تو

رخ ات زهر نو دمیده من
فروغ رخت نور دیده من
برخیز و بیا
ای امید دلم
شام من سپری کن

تو ای که به دل نقش غم زده ای
تو غنچه گره ، بر دلم زده ای

بر خسته دلان
چون نسیم سحر
یک نفس گذری کن
هرکجا گذری
زیر پا نظری کن


بی خبر ماندی ز حالم ، زانچه آمد بر سر من
عشق تو آخر به طوفان ، میدهد خاکستر من

شعله عشق تو از بس ، در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش ، غم وجودم را گرفته

هر زمان آید به یادم ، دیده مست تو
گریم از بخت بد خود ، نالم از دست تو

دیشب...

دیشب وقتی تنهایی به آسمان خیره شده بودی و ستاره ها را می شمردی در خیالم با تو آمدم از اینهمه کوه ودشت واینهمه جلگه وتپه و صخره بجا مانده از ادوار گوناگون زمین می گذرم تا همسفر تو شوم به اسمانها با تو روی مهتابی می خوابم وچشم می دوزم به آسمان به ستاره هایی که حالا دارند من وتو را به هم نشان می دهند.

 شایدبا هر انگشتی که بسوی یک ستاره نشان میرویم بیشمار ستاره من وتو را در این آسمان آذرخش وش شب و در روی زمین نگاه می کنند.

کم کم به گوشت نجوا می کنم .این شاید زیباترین نجوایی بود که در سکوت مطلق شب بین من وتو رد می شود وچه مشعوف میشوم من.

خیالم را بسوی تو رهسپار می کنم تا دست در دست هم به تماشای دوباره اسمان بپردازیم.به تو می گویم چه شد که من اینطوری گرفتارت شده ام؟ وتو می گویی:هیچی فقط دوستت دارم با تمام وجودم فقط همین وحالا ساعت ۵دقیقه گذشته از نیمه شب است.آه که اینهمه شلوغی دوروبر من مجالی نمی دهد تا دوباره مرواریدخیالم را در سکوت و با عشقبازی تو به رشته در آورم.

دوباره برایم می گویی وبرایت می گویم که دوستم داری و دوستت دارم.سکوت شب بغض مرا در جدایی تو در گلو می پرورد.

دوباره با تو نجوا می کنم وبا نجوا چه دوست داشتنی تر می شوی .با گفتن دوستت دارمها وبوسیدنها.

شب را به خیال تو تا صبح چند بار از خواب بلند می شوم.دیگر اطرافیانم برای من مهم نیستند .مجسمه های سنگی بی روحی هستند که من بناچار همدم آنها شده ام .شاید تو نیزچنین باشی واسیر افسون طالع نحس باشی که مرا وتو را در دیاری دوراز هم به حسرت دیداری جان به لب می اورد.

سکوت شب با بغض من آرام میشکند.شبخوش می گویم...تا صبح..

صبح را دوباره می دانم که در انتظار من مانده ای دوباره برایت می گویم دوستت دارم.وتو نیز مرا دوست داری.

اینجا جای تو وآنجا جای من خالی است اما می گویی"خیال داشتنتم برای من بسه".و چقدر پیش من عزیزتر میشوی.

گفتی دلم برات تنگ شده ومن هم دلم برای تو.

صدای تو آرامشبخش تر از آنی است که فکر میکنم...

همیشه دوستت دارم ...همیشه دوستم بدار...

ودوباره من حرف می زنی و برایت می گویم هوس بستنی قیفی و کیک خامه ای کرده ام تو می خندی و من می دانم که روزی همه ی اینها را برایم می خری...

دوستت دارم...

آدمک...

آدمک آخر دنیاست بخند ...

آدمک مرگ همینجاست بخند...

دست خطی که ترا عاشق کرد..

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک  گول نخوری گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی..

بخدا مثل تو تنهاست بخند...

حالا می نویسم وناگهان این نوشته ی تو با بقیه یکجا می آید ودلم که در عطش وانتظار می سوخت ناگهان امید وار می شود واز کلافگی بی خبری بیرون می ایم .

حالا منتظرم جوابم بدهیحالا داری شام می خوری .نوش جانت.خیلی دوستت دارم.خیلی.......

دوستت دارم...

باور...

اینک کجایی؟ ای دلاویز من!!!ای عزیز دلم.!!!ای همسفز قصه هایم!!!

نگو که نوشتنم عادت است وعادت دچار تکرار وملال میشود.اما من دچار عشق شده ام.دچار باور عشق .باور با تو بودن در همه ی لحظه ها...

امشب را بیاد همه ی لحظه هایی که دوستت دارم با من باش وبمان برایم.

من نیز همانند تو در این جمع شلوغ احساس تنهایی می کنم ونیاز دارم به نوشته ای مثل آنچه دلت تنگ شده بود و من برایت نوشتم...

در این شب دوستت دارم مثل همیشه.....

انتخاب...

به تو گفتم اگر بین من و زندگی ات ماندی حتما زندگیت را انتخاب کن

نمی دانم اگر من ماندم چه خواهم کرد .من به تو هیچگاه دروغ نخواهم گفت ولاف نخواهم زد...

اما به خود می گویم کاش من وتو همانطورکه جزئی از وجودهم شده ایم جزئی از زندگی هم نیز بودیم تامجبور به انتخاب نباشیم...

نازنین من...

مم

ای پر از قصه و حکایت...

ای پر از قصه و حکایت ای بزرگ ای بینهایت ...

ای همه دارو ندارم اعتبارم ای ولایت...

توی گرمای سوزنده ی اینجا که آدم با عطش خورشید به مهمانی تابستان می رود و تابش بی امان اشعه ی دختر آسمان تن تبدار غنچه ها را می خشکاند.بیاد میاورم روزهای گرم کویری را که برای فرار از گرمای خورشید به استخرهای مجاور چاههای اب پناه می بردم.

یادم نیست چند سالم بود ولی به گمانم ۸ یا ۹ ساله .در سرزمین کویری من در تابستان ها جایی برای

رو نشاندن گرما -حداقل برای امثال من-جز اینجور جاها نبود.

فاصله ی خانه تا دشتهایی که به استخرها ختم میشد یا پوشیده از جالیزرها بود یا گندمزارهایی که خوشه های انها در تابستان درو شده بود وزمین همه ی گرمای خورشید را بناچار در خود فرو می داد.

این دشت را زیر آفتاب سوزان زیر پا می گذارم.

پوست صورتم شاید سبزه باشد اما تابستانها زیر افتاب داغی که با هم لج می کردیم قهوه ای می شد شاید بقول عزیزی اونموقع خوردنی تر می شدم.

اما همیشه خودم پوست سفید را دوست داشته ام شاید بدلیل اینکه سفید ها هم پوست تیره را دوست دارند(مرغ همسایه غاز است).

خودم را از ردیف درختهای بید وتوت وجویباری که آنها را سیراب میکنند یه استخر میرسانم.

درختها سایه سار دلچسب و خنکی دارند .اما من خودم را به استخر می رسانم .همیشه از آبتنی لذت می برده ام .شاید اگر بچه ی جنوب یا شمال که منتهی به دریا هستند بودم حتما در شنا موفقتر می شدم.

اما اینهمه مرا از لذت بردن از این دلبستگی باز نمی دارد.

تنم را به آب میزنم نمی دانم چقدر طول میکشد و من جقدر در اب مانده ام .اما خسته شده ام و زیر در ختها دراز می کشم.

وقت رفتن شده است باید برگردم .مسیر برگشتم را از دشت منتهی به بیابان انتخاب می کنم.پایم را روی رمل ها می گذارم آتش از آنها بلند می شود .هر قدمی که می گذارم وبر می دارم انگاراهن تفتیده ای را در کف پایم می گذارند.

ریگها بیش از انچه افتاب می تابد داغ اند .دیگر افتاب سوزنده روی پوست بدنم را حس نمی کنم .پوستم بکلی فراموش کرده که چه افتابی است .کف پاهایم را نگاه می کنم مثل تنور قرمز شده اند .می خواهم بایستم اما هر لحظه ایستادن گزندگی افتاب را بیشترمیکند.با هر تقلایی که هست خودم را به دیوار باغ متروکه ای میرسانم .وآن موقع هست که می فهمم"سایه ها می دانند که چه تابستانی است".

با اینحال پس از لختی استراحت دوباره حرکت می کنم ومی روم .می رسم دوباره به جالیز و اینبار به ردیف درختهای توت وبید وباغهایی که از سوراخ تعبیه شده برای ابیاری یک از انها وارد می شوم.

مطمئنم که هیچ صاحب باغی از پناه بردن عابری به باغ و بیتوته کردن وحتی چیدن وخوردن میوه ها در آن شرایط ناراضی نیست .این را یک اصل بی بدیل وهمیشگی در کویر بدانید که در آنجا هیچکس خود را مالک مطلق هر چیز نمی داند ودیگران را نیز در لذت استفاده از آن ولو بقدر استراحتی شریک میکند.

پایم را درون جوی آب می گذارم .اما هنوز سوز می زند انگار که آتش روی آن گذاشته اند.پس از مدت زمانی کمی از سوزش آن کم می شود وپناه می برم به خوشه های سبز وگاهی سیاه انگور ومقداری از آنها را می خورم.سکوت باغ وصدای روان شدن آب در ان و گاه گاه صدای پرنده ای شاید این سکوت را بهم میزند.

عزم رفتن می کنم از در باغ که در سوی دیگر است.صدایی می اید میروم بی هراس .

باغبان است .سلامی میکنم جواب می دهد .بلند ومهربان .بی آنکه بگوید کیستی واینجا چکار می کنی.گفتم که این چیزها در آن سرزمین بی معنا است.هر کسی می داند که پناه بردن به باغ برای رفع خستگی وفرار ازگرما است یا نمی دانم به ذهنم نمی رسد که بگویم کسی برای بردن وخوردن می رود .اینجا همیشه اینطور بوده است وخواهد بود...گفته ام که کویر سخاوت وسادگی وصداقت را به ساکنانش میدهد.

این لاف نیست کافی است بدانید وامتحان کنید..

مردمانی خونگرم مهربان وساده..

 باری باغبان به لقمه ای نان وانگور دعوتم می کند .هم سفره اش میشوم .همنگام رفتن مقداری انگور به من می دهد برای خانه.

می برم به خانه می رسم و انگورها را درون حوض می ریزم .خواب بعد از ظهر ماهیها بهم می خورد تعدادی شان برای نوک زدن به دانه های انگور می ایند..

من نگاهشان می کنم.گرما یادم میرود ..

این گرما را دوست دارم من فرزند این گرما هستم .پوستم با این گرما عجین است.شانه هایم در سوزش افتاب قرمز نمی شوند...

اما شانه های کسی را که زیر افتاب قرمز می شود را دوست دارم.

من سرزمینم را دوست دارم .

این ترانه ی داریوش را همیشه دوست داشته ام...

"

ای پر از قصه و حکایت ای بزرگ ای بینهایت

ای همه دارو ندارم اعتبارم ای ولایت

خنده  هام تو گریه هام تو خواستنم تو گفتنم تو

وقت زادن پیرهنم تو وقت مردن کفنم تو

پیش تو دریا حقیره حتی این دنیا حقیره

کی میتونه از تو باشه اما دور از تو بمیره؟"

مرداب...

مرداب اخر تباهی نیست.می توان در سکون وهم انگیز مرداب گل زیبایی بود.مهم نیست کجا تولد بافته باشی مهم این است که چگونه زندگی کنی....

"الفرد هیچکاک"

شانه...

ای درنای عاشق من کجایی؟

این روزها نمی دانم متوجه شده ای یا نه؟دلم بد جوری سراغت را می گیرد...

قرار بود من درنا باشم آشیان ساخته بر شانه های تو...

اماناگهان تو پیشدستی کردی لانه ای ساخته ای بر تاروپود قلب من...

نمی دانی فهمیده ای اینروزها هر بهانه ای مرا به سوی تو می خواند...

گاه خطی گاه نوشته ای گاه پیامی یا کلامی....

دوست داشتنت برای من یک امر مسلم شده ...

دوستت دارم ای حبیب خاکی من....

توی جاده ها...

توی جاده ها نگاهم  تو را می پیماید .لحظه به لحظه تجسم می کنم تو کجایی؟ از جاده ها کوهها دره ها بیابانها مزارع و... اینهمه آدم که با تو همسفرند.گاهی حسرت می برم کاش یک لحظه جای هرکدام از آنها بودم...این نمی شود اما خیال من همه جا با توست...

دیشب...

صبح بخیر...

دیشب رو خوب نخوابیدم .اما دلیل نمیشه که بد خلق باشم.به همه سلام بلند می گم.

یه کمی سردرد دارم که بعد از ورزش ودوش گرتن باید رفع شه.

از دیشب تا حالا وتا بعدش(هرچی زودتر بهتر)منتظر خبری از عزیزم هستم که البته نشده.(نامرد).

زمانی...

زمانی گنجشکها از مترسکها می هراسیدند...اما روزی که مترسکها همه ی پوشالشان را به لانه ی گنجشکها بخشیدنددل هیچ گنجشکی هوس مزرعه را نکرد .این رسم حق شناسی بود....

دلتنگ تو...

توی ماشین نشسته بودم.داشتم به تو فکر می کردم .مثلا تو رو روبرویم تجسم می کردم.شاید اتفاقی یه چیزاییت شبیه به یک آشنا بود.مثلا رنگ چشمات وموهات نمیدونم.شاید هم نه من شبیه سازی کردم.

خیلی وقته باهاش تماس نداشتم.تو سرسنگینی که با باباو مامانش داشتم.خیلی رابطمون خوب نبود.بک دفعه دلم براش تنگ میشه .از توی موبایلم شماره موبایلش رو در میارم.زنگ می زنم .باور نمی کنه من باشم .معمولا هیچوقت زنگش نمی زدم.یه دفعه به همسرش میگه عمو...

احوالپرسی وچاق سلامتی میگه چه عجب ؟میگم یک دفعه یادت کردم دلم برات تنگ شد.نمی گم چطور شد که بهت زنگ زدم.احوال با با ومامانش رو میگیرم .میگه مامان پیشم هست.سلام می رسونم.باباش نمیدونم .من که دوستش دارم .اصلا مگه میشه آدم برادرش رو دوست نداشته باشه؟قطع می کنم.یک دفعه دلم میگیره.

سبز سبز.....

من منتظر وصدایی نمی آید و نسیمی نمی وزد .سبزینه ای نیست .حیات محو است...

تو که می آیی صدایت که می اید من سبز می شوم...

سبز سبز

منتظرم....

فرزند کویر...

تا یادم می اید و تا باشم هیچگاه اصالت خودم را که فرزندی از کویرم وریشه ی روستایی دارم را فراموش نمی کنم.شاید این برای هرکسی یک افتخار نباشد که از کجا ست وریشه در کجا دارد.مهم این است که بداند کیست و به کجا میرود.

اما من همیشه در ته دلم عشق غریبی به کویر دارم.جایی که ناسازگاری طبیعت به یمن صبوری ومعصومیت مردمان بناچار تسلیم می شود. جایی که پرداختن به قهر طبیعت جایی برای اندیشه های کژ باقی نمی گذارد.جاییکه اگر دلبسته اش شدی از او دل نمی کنی.

مردمان کویر مردمانی ساده آرام وقانع اند.کویر به مردمانش صبوری سادگی وقناعت را به یکجا هدیهمیکند.درکویر کسی چیزی ندارد که به زیاد آن ببالد وبه کم دیگران چشم داشته باشد.هرچه هست سهم همه است.

مردمان کویر زود عاشق می شوند واین عشق جانمایه ی زندگی آنها ست.

نمی خواهم تعریف کنم کافی است به زندگی این مردم نگاه کنید همه ی سهم آنها از دنیا همان دل پاکشان است.

عشق ها در کویر مثل آسمان شب کویر آنقدر پاک وبی الایش است که همهی ستارگان را در آن می بینید.مثل دریا کههرچه زلال تر عمق ان پیداتر اینجا درکویر آسمان آنقدر پاک است که کوچکترین ستاره نیز از درخشش باز نمی ماند.

من همیشه میگویم:تنها سهم من از این دنیا دلی است که جز خوبی برای هیچکس نمی خواهد.این نوشته های من است جز این اگر یافتید من لاف زده ام.

اما اگر صداقتی دیدید بی گمان تحفه ی همان سرزمین داغ و کویر بی انتهاست.

جایی که آفتاب طعم گرمش را مزه ی روزانه ی آدمها می کند وچهره های سوخته وآفتابزده از هرم گرما چنان به تو نگاه می کنند که بی اختیار محو آنها می شوی.

کویر به من آموخته است عاشقی را و صداقت در عاشقی را...

روزی اگر دریافتید که من لاف عشق زدم و عاشق نبودم به ریشه ام شک کنید .این آخرین حرف من است.ومی دانم من فرزند کویرم وهمیشه کویری خواهم ماند....

امروز....

امروز برای من یک روز کاری فشرده بود وخسته کننده . از خود صبح مشغول بودم .به کلی عرقم در آمد تا ساعت ۳۰/۱۲.همه ی کارها را باید خودم توجیه می کردم.راستش دروغ نگم تو اینمورد چون بقیه خیلی آگاهی ندارند ویا اینکه تجربه یه کم به خودم می بالم.(چرا دروغ؟).

اول اينكه از صبح هواي عزيزي رو كرده بودم و دلم براش يه ذره شده بود.گاه گاهي مي خواستم سري بهش بزنم ولي مگه مي شد؟

حالا انشاا..فردا.(اگه بازم برا ش كار پيش نياد ).فقط اميدوارم فردا صبح زودتر از خواب بلند بشه.

امروز بعد از ظهر تا ۶خونه ام .بعدش ميرم استخر تا۳۰/۷ و بعدش دوباره خونه.

ر

 

اخرین...

و آخرین کلام این بود با پای بسته دست خسته ودلی شکسته....

دوستت دارم ای حبیب خاکی من...

....

رسالت من اين خواهد بود

تا دو استكان چاي داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تا در شبي باراني

آن ها را

با خداي خويش

چشم در چشم هم نوش كنيم
.
.
.
مرحوم حسین پناهی

بهانه...

دلم هیچ حرفی ندارد اما تا بخواهی بهانه ات را دارد ... اینجا زنگ ساعتم را فقط برای بوسیدن تو کوک می کنم ..! اینجا فقط لحظه هایی که هی می آید و هی تو را می آورد گرمم می کنند لحظه هایی که می بَرَندم تا اوج ... تا آنجا که هر چه می خواهم تویی! زمستان، آمدنت را به فال نیک گرفته ام و بهار بودنت را به جان اگر باشی خوب است صدای تو خوب است ... اگر نباشی "…!من مریض چه سازم بدون مرهم تو " و می دانی که قطعا به زخم وجودم اثر داری فدای چشمت که به عنایت به من نظر داری
 
و من می گویم :آدم برای دوست داشتن کسی باید دلیل داشته باشد وچه دلیلی بهتر از قلب مهربان تو و حرفهایی که به دلم می نشیند ؟
دوستت دارم....

شب بخیر...

بامید فردا که دوباره خورشید طلوع کند .شب خوش مهربان من

در خاطرم مثل بهاری همیشه تازه وسبز و درخاطراتم مثل دماوند همیشه قدیمی وپابرجا.... 

تنها یادگاری...

متن زير تنها يادگاري من از دوستي است كه ناگهان غيبش زد واز او خبري ندارم.من خاطرات با آدمها بودن رو هيچگاه فراموش نمي كنم ومهربانيهاشان را. هركجا هست سلامتي برايش آرزوم ميكنم و روزهاي بهتر از هر روزرا....

اينروزها عجيب بوی حسنک کجایی و تصمميم کبری رو ميده  بوی مادر در باران آمد، صدای قل قل سماور و بوی شیر جوشیده رو میده، بوی صبح های زود و حلیم صبحونه، مدادهای تراشیده و یه عالمه مشق رو میده، چترای خیس گوشه هال، کفشای گلی شده و لباسای نمدار، صدای مادر رو می شنوم که میگه زود بیاتو در رو ببند بخاری روشنه، بعدش هم میاد و منو که لباسام رو عوض کردم می بوسه و یه لیوان شیر داغ بهم میده، دوباره لباسای خیس آویزونن بالای بخاری، بوی آش رشته و دیدن بخارش رو اجاق، صدای تق تق بارون رو شیشه پنجره ها، ديدن برنامه كودك تو يه بعد از ظهر سرد. وای که چقدر دلم هوای اون روزا رو کرده.

 پنجره اتاقم را می گشایم و چشم می دوزم به هوای ابری و پرواز پرندگان و برگ ریزان زیبا و نم نم بارانی که تازه شروع شده و زنی که زنبیل به دست از خیابان می گذرد و کودکانی که صدای شادیشان فضای کوچه را شیرین کرده، به پيرمردی که خاطرات جوانیش را با چه شوری برای دوسه جوان تعریف می کند و مادری که فرزند نوزادش را در آغوش کشیده و به سرعت راه می رود.

 

 

اردو...

توی خونه این روزها صحبت اردو هست.از هفته یگذشته که گفتند بچه ها رو می برن اردو توی خونه بساطی برپاست.این شور وحرکت وتکاپو منو یاد اردو های خودم می اندازد.....

"تابستان خیلی سال پیش بود .شاید خیلی از آدمهایی که هستند نبودند.یک شب روی تخت روی حوض خونه ی قدیمی نشسته بودیم.آقا جون خدابیامرز هندوانه یبزرگی را از توی حوض بیرون آورده بود داشت قاچ می کرد.از آقا جون خدابیامرز خیلی حساب می بردیم .اما واقعا مهربون بود.در خانه را میزنند .آقای...از اداره آموزش وپرورش آمده .باهامون آشنا بود ولی خونمون کمتر میاومدند .حداقل تو این موقع شب واین موقع سال که اصلا.

آقا جون نگاه می کنه یعنی خودتون رو جمع وجور کنین.سلام احوالپرسی بعد تعارف وهندوانه.

شروع میکنه: غرض از مزاحمت-که آقا جون میگه شما مراحم هستین-این بود که یه اردویی تشکیل شده اسم خواستند از بچه های مدارس منم اسم آقا...رو دادم.البته روغن چشم خودشه خودش شاگرد زرنگ بوده.خواهرم"ب" نگاهی بهم میکنه ومن می فهمم که از اینجور تعریف از من حرص می خوره منم خودمو لوس میکنم.

شرط اردو یه مصاحبه بود علمی و معلومات عمومی-سوالات رو بیرون میاره میگه بنویس خیلی معطل نمی شم وجواب میدم .نگاهی به ورقه میکنه ومیگه "پس فردا انشاا....

.

.شب توی پشه بند خوابیدیم.خوابم نمی برد.همش فکر میکنم کجا می برندمون.

فردا شروع می کنم به آماده شده .اول حمام .حمام عمومی بازار- آب داغ و تمیز شدن من.بعدآماده کردن کیفی که فقط چند تیکه لباس توش گذاشتم .خیلی اون روزها مهم نبود بچه ها چکار میکنن.اصلا دور شده بچه ها از خونه گاهی وقتا به نفع خانواده ها بود.پول تو جیبی واقعیتش هیچوقت توی بچگی روم نشده بود از پدر پول بگیرم.گفته ام خانواده ی پر جمعیتی بودیم.پدر هم کارگر .عقلم می رسید که خرج ودخل این زندگی جایی برای پول تو جیبی نمیگذاره .این بود که سعی می کردم خودم یه جورایی خودم رو تامین ومستقل کنم.بیشتر کار میکردم.اما برای این اردو پول تو جیبی بهر حال لازم بود.مقداری پس انداز داشتم .

جلوی مدرسه احتشامی غلغله ای برپاست.بچه هایی از همه نوع.خوب بچه پولدارها بیشتر بودند.کیفهای آنچنانی واغذیه وتغذیه با پدر مادر از زیر انواع ادعیه رد میشن.بعضی گریه میکنند .من گوشه ای ایستاده ام راستش کسی به بدرقه ی من نیومده بود.انتظاری هم نمی رفت .اینقدر مشغولیات وگرفتاری بود که من توشون گم بودم.

اتوبوس میاد .بچه ها رو به صف میکنند .یکی یکی می ریم بالا .مقصد تهران اردوگاه منظریه است.

بعداز ظهر یک روز گرم تابستانی است.اتوبوس راه می افتد .آرام آرام وبعد از ۳-۴ ساعت می رسیم تهران.

اونوقتها تهران مثل الان شلوغ وبی در وپیکرنبود.من همیشه تهران را دوست داشته ام.همیشه اونجا رو بهترین وبدترین شهر ایران میدونم.نیازی به توضیح نیست .از هرکس بپرسید میگوید چرا بهترین است وچرا بدترین...

اردوگاه بسیار بزرگی است با درختهای سربه فلک کشیده در یک محله بالا شهر واعیانی . خیلی بزرگ وجادار.حداقل چند گروه غیر از ما هم از شهر های دور ونزدیک آمده اند.

این اولین اردوی من نیست .ولی اولین اردو در تهران بود.

برایما چادر زده بودند...خستگی راه وگرسنگی همه ی مارو به خواب می بره .خنکای مطبوع هوای اردوگاه واقعا دلچسب است به خواب عمیقی فرو می روم.فرداآفتاب نزده در میان گرگ ومیش هوا بیدار می شویم تا یک هفته اقامت در اردوگاه را تجربه کنیم.........

 

شاید...

لحظه ای که تو را ببینم و لبهایی که همه ی خاطرات شنیدنی را از آنها دارم .شاید تنها بوسه ای عاشقانه تلخی اینهمه جدایی را از کامم بیرون اورد...

گل...

گل مي كاشتي زير آفتاب ومن مي خواستم با تو باشم.دوست دارم حياطي داشته باشم پر گل ودرخت .پر از درختچه هاي جورواجور .صبحها كه بيدار شوم گلها را با آب دادن طراوتي ببخشم .صبحهاي تابستان كه هنوز هرم آفتاب گر نگرفته.تخت چوبي كوچكي با سماوري كه طعم چاي دم كرده اش هوش از سر آدم ميبرد.

دسته اي از مورچه هاي كوچك كه سحر خيز از خواب بدنبال كار هستند.كفشدوزك هايي كه روي برگهاي خيس راه ميروند.

گنجشكهايي كه درخنكاي صبح تن به آب مانده روي سنگفرش ميدهند.

و...تو باشي پيش من و چاي دم كرده ويك صبحانه كه "نان داغش" را من براي تو گرفته باشم وچه لذتي دارد كه هميشه"مرد خانه" نان بخرد و كار مرد نان خريدن باشد تا صفت "نان آوري"تمام وكمالش باشدوصبحانه اي كه تو با مرباي البالويي كه درست كردي طعم شيرين تو را به دهانم بدهد.

و تو براي من يك استكانچاي داغ بريزي و زيباترين چيز در زندگي همين باشد يك استكان چاي از دست كسي كه دوستش داري.

اينجا در اين باغچه ي كوچك كسي نيست تا مرا از تو بگيرد پس گلايه اي نخواهم شنيد چون مال تو هستم.

در اينجا من به همان استكان چاي از دست تو خشنودم وتو راضي به ناني كه برايت خريده ام و سر اين سفره البته"عشق" همه چيز است.

زندگي خيلي سخت نيست گاهي ما آدمها خودمان سخت مي گيريم.

زندگي يك بوسيدن ويك لبخند است كافي است از خدا بخواهيم "سلامتي" و" آبرو" بدهد.اينها جمع همه چيز است .خارج از اين دو طلب كردن زحمت بيخوداست .

دوست دارم ساعتي يا ساعتها پيش هم باشيم من در چشمهايت خيره نگاه كنم وبگويم دوستت دارم.

باغچه ي كوچك با طراوت آب پاشي يك صبح تابستان و دلداري كه كنار تو نشسته و عشق.

خيام درست فهميده كه همه ي اين نقد را به نسيه ي بهشت نداده.

برداشت ما از خيام در همان محدوده ي حجم كوچك مغزمان هست.دنياي بي عشق امروز عجب به عشق نيار دارد...

 

 

امروز لیستی از کتابهای "باربارا دي آنجلس" رو دریافت کردم.تعریفشون رو زیاد شنیده بودم.بهمین خاطر از فروشگاه اینترنتی مربوطهEFEH

خريدمشون ويكي دوشب هست كه شروع به خوندنشون كردم.

 

فهرست كتابها:

۱- باهم بودن

۲-عشق

۳-عشق وشور زندگي۴روابط موفق

۵-راز موفقيت زنان

۶- چطور به اينجا رسيدم؟

۷-آيا تو آن گمشده ام هستي

مجموعا كتابها ۲۵۰۰۰تومان ميشه و پس از ثبت نام از طريق اينترنت ودرج مشخصات ومحصولات پولش رو اگه از طريق حساب اينترنتي داشتيد مي پردازد اگه نه كه شماره حساب بهتون مي ده وپس از واريز شماره فيش رو بهشون ميديد وسه چهار روز بعد كتابها رو در اختيار داريد.

نام عشق

نمی دانم کدامین روذ وکجا؟ اما می خواهم ومیدانم که روزی این روح نا آرام را با بوسه ای از جنون وعشق از لبان تو از اسارت هر روزه بیرون خواهم آورد.....

اول هرکلام نام عشق...دوستت دارم ...

دوست داشتن...

مطلب قبلی رو نوشته بودم "یکی را دوست می دارم".از ته قلب نوشته بودم .خدا خودش می دونه.

برام یه نفر یه نظر در مورد این مطلب نوشت که می ذارم اینجا و تقدیمش می کنمش به کیس که دوستش دارم.دوست دارم .مطلبش این بود:

"خوش به حال کسی که دوست داره و
خوش به حال شما که این جوری دوستتون دارن .
کاش نصیب همه بشه این جور همدم و همراهی داشته باشن ."

بچگی...

از بچگی یه جورایی بفهمی نفهمی بعضیا چشم دیدن منو نداشتن.نه!!!!تحفه ای نیستم.اصلا وابدا.

اما می خوام برا هرکی این مطلب رو می خونه بگم که گاهی یه کار کوچک تو تخته ی ذهن بچه ها جوری میخ میشه که در اوردنش محاله...

"مسجد زیاد می رفتم.یعنی برای محل ما جایی غیر از این مسجد قدیمی وکتابخانه ی اون چیزی نبود .یا باید توی کوچه ها پلاس می شدیم یا رد کارهای خلاف می رفتیم.

خدا خیرش بده یه حاج آقا بود که خیلی دلسوزی میکرد.اگه هست عمرش با برکت واگه نیست غریق رحمت.

معمولا سه شنبه شبها -پنج شنبه شبها وجمعه صبح ها..مراسم خواندن قران بود.ظهر وعصر هم نماز جماعت.مخصوصا صبحهای جمعه که صبحانه ی مفصلی هم می دادند وچرا دروغ بگم سفره ی رنگین تری از خونه پهن می شد.

ظهر ها خسته از بازی عصر اگه کاری نداشتیم نیم ساعت مونده به اذان می رفتیم مسجد.تازه یادمون می افتادکه خونه ی خدا هم میشه شیطنت کرد.داد وقال وفریاد وبازی و شوروحال...

وصدای خادم مسجد در می اومد که اینجا جای بازی نیست وحاج آقا ولبخندی که عیبی نداره...

من از کلاس دوم ابتدایی دنبال این کلاسها ومراسم بودم.می رفتم وخوب هم پیش می رفتم.تقریبا بی رقیب بودم.اینو بی مبالغه میگم. اینقدر که توی خواندن قران بزرگترها هم بهم احترام میگذاشتن.هنوز هم بعضی ها می خوان قسمم بدن می گن "به قرآنی که می خونی". بگذریم توی این بساط یه آقایی بود بنام "حاج ..." خودش سنتی قران می خوند نه صرف نه نحو نه تجوید ونه ترتیل .

همیشه دوتا پسرش رو می اورد مسجد .بچه های خوبی بودند اما این پدره ذات نداشت.خیلی خودش رو جر می داد که اینها قران خون بشن اما هرچی می کرد به پای من نمیرسیدند.خود بچه ها هم می دونستند که مقابل من کم میارن اما حاجی چیزی جز این می خواست .(شاید مثل نامادری سیندرلا و داستان کفش بلوری)

چقدر حاج آقا رو شام وناهار دعوت می کرد بلکه فرجی بشه ویه جوری این دوتا چیزی بشن اما با این چیزها چیزی نمی شدند.

یکبار برای نماز خوندن رفته بودم صف جلو معمولادد صف جلو مال بزرگترها بود اما بقول آقای قرائتی -کی میگه بچه ها نباید صف جلو باشند؟-

این آقا که دید من صف اول هستم تموم عقده هاش رو جمع کرد که"بچه ها که صف اول نمی ایستند" و منو هل داد .منم پررو زود رفتم پیش حاج آقا که آقا ایشون منو از صف بیرون انداختند.حاج آقا هم که گویی اوضاع رو زیر نظر داشتند بهم گفتند:اشکال نداره از این پس بیا جلوتر از صف اول پیش خودم ومن شدم مکبر(بر وزن معلم) واین امر خاری بود در چشم حاج... کهچشم دیدن منو نداشت.

با راهنماییها وعنایات حاج آقا آنقدر در کار قران پیش رفتم که برای مسابقات استانی قبول شدم ورتبه ی سوم رو کسب کردم.هنو هم قرانی رو که بهم جایزه داده اند دارم.

اما اگر نبود کار پسندیده یحاج اقا امام جماعت مسجد نمی دونم شاید برای همیشه از مسجد طرد می شدم.

نمی دونم چرا بعضی ها ثابت کردن خودشون رو در سلب دیگران میبینند.این عین نامردی است.

خدا رو شکر می کنم که در زندگی زیراب هیچکس رو نزده ام واز این کار بشدت بدم میاد.برای همه خوبی شیرینی وکامیابی می خواهم.هرکس عرضه دارد به هرچی می خواد می رسه.

خدا توفیق عمل بده...

یکی دیگه اینکه  بچه ها ( مخصوصا پسرها رو) نباید خیلی آب پرتقالی بار آورد .مرد باید همیشه مرد باشد .احساس جزئی از وجود آدمی است .عشق در ذات همه جاری است.گریه اگر مال مرد نبود خدا اشک بهش نمی داد.اما یه مرد باید بموقعش بتونه خودش رو روی پای خودش نگهداره.

 

یکی را دوست می دارم...

یکی را دوست می دارم ومیدانم که او آنچنان دیوانه وار دوستم دارد که اگر از دستش براید برای همیشه مرا در گوشه ای پنهان میکند تا نگاهی یا دستی مرا نرباید....

یکی را دوست دارم ومیدانم چنان عاشق من است که گاهی نمی خواهد ازخانه بیرون بروم مبادا به پایم خاری برود...

یکی را دوست دارم ومی دانم بقدری مرا دوست دارد که هرگز خیال فراموشیم را درسرنمی پرورد..

یکی را دوست دارم خیلی ساده چون مرا دوست دارد....

حاجت روا...

امام رضا (ع) يه جورايي خيلي به ما ايرانيها نزديك است.نمي دونم شايد بخاطر حوادث ووقايع تاريخي وتسلط امويان وعباسيان ودولت عثماني و اين اواخر صدام آمد وشدبين عراق و ايران سخت بوده(البته دوره ي صدام بدتر بوده).لذاايرانيها شوق زيارت همه ي امامان رادرضيافت گنبد رضوي متجلي مي كردند وچه ريبا وبا شكوه است تلالو خورشيد رضوي در سرزمين مشهد كه انصافا به بركت وجود آقا امام رضا يك دنياي ديگري است.

پارسال رفته بودم مشهد.روبرويدر ورودي جايي كه تابلويي نصب كرده اند وسلام واذن دخول ميگيرنداز همه فرقه آدم ديدم.مشهد احساس غريبي نمي كني .يه كم جستجو كني همشهري هم محله اي وحتي فاميل خود را (احيانا)پيدا ميكني.

ايستاده بودم به خواندن اذن دخول آقايياومد پيشم لابد سواد نداشت بهم گفت بخوان تا منم باهات بخوانم .خواندم وشروع كرد به خواندن با من.آخرش گفت انشاا... آقا حاجتت رو براورده كنه.

نمي دونم اون موقع توي ذهنم حاجت يانذري بود يا نه ولي مي دونم كه الان بجزآرزوها وتمنياتي كه دارم وسلامتي وآبرو در درجه ي اولش هست آرزوي سعادت وسلامت براي همه وبراي خانواده وبراي هر آدمي كه دل بي غشي داره دارم واما حاجتي دارم خيلي مخصوص واون اينه كه آقاي بزرگوار تو از همه ي اونچه توي دل من هست باخبري .

دلم ميخواد بدوني كه دردلم مي خواهم كه روزي با اونكه خيلي دوستش دارم هميشه سالم باشه واون دغدغه اي رو كه من از ديروز تا حالا گرفتم وخودش بهم نمي گه رفع كني وهميشه سلامتش بداري و سعادتمند وديگر اينكه من واو روزي بسلامتي ودل خوش روبروي همون تابلوي اذن دخول بايستيم وتو ما رو دعوت كني به زيارتت.

خيلي دوست دارم اين اتفاق بسلامتي وخوشي بيفتد.خيلي...

عاشق...

قصه ی من وتو قصه ی کوچه است وعابر....

روزی هزار رهگذر ازیاد کوچه فراموش میشوند....

اما همیشه کوچه در خاطر مردی که آنجا عاشق می شود میماند.

مهتاب...

كجا ميدرخشي اي مهتاب وقتيكه ابرها همه جا رخسار ماه را در نقاب سياه خود گرفته اند؟؟

تبر...

درخت پیر در پای خود لرزشی احساس کرد .گویا زمان آن فرارسيده بود تا از پاي بيفتد.

مرد هيزم شكن و تيشه ي تبر به كنار.دسته ي تبر كه روزي از وجود درخت بيرون آمده بود واسطه ي اين شكستن بود.

درخت خنده ي تلخي كرد وبراي هميشه فروافتاد.

هميشهضربه هاي كاري از آشناترينها وار ميشود.گناه مرد هيزم شكن وتيشه نيست!!!!