معشوق من ...
می خواهمت دیرگاهی...
آنچنان که خروش موج ساحل را...
کسی می گفت عاشقی سخت است...
من می گویم هجران بسی دردناکتر از عشق است...
معشوق من!!!!!
نگاه کن!!
ماه قصه ی دیوانگی ام را می تراود..
و خورشید حدیث دلدادگی ام را می تابد...
معشوق من!!!
همه ی دلخوشی من صدایی است
که تنها مثل ساعت هوا خوری زندانیان فقط دقیقه ای است...
معشوق من!!!
می خواهمت!!
می خواهم رها از هر کسی و از هر دلواپسی..
پیش از آنکه جام وجودم از درد فراغت تهی شود ببینمت...
معشوق من!!!
همیشه وعده ی ما نگاهی باشد که به ماه میکنیم...
آنگاه یاد آر که در دور دستها ی خیلی دور...
همیشه قلبی برای تو می تپد....

از بچگی یه جورایی بفهمی نفهمی بعضیا چشم دیدن منو نداشتن.نه!!!!تحفه ای نیستم.اصلا وابدا.
کل زندگی همین مفهوم لعنتی داشتن و دوست داشتن و از دست دادنه .مفهوم غلیظ خاطره ها و یادهایی که مرور زمان باعث میشه یه جزیی ازت بشن که صبج از خواب بیدار میشی هستش و ناخودآگاه میفهمی که سایه به سایه تمام مشکلاتت و خنده هات اونم هست .بی آنکه جایی رو گرفته باشه نشسته و با تو ناظر تمام لحظاتته و در کنارته .